مقاله ها
صفحه اصلی\آرشیو مقاله ها\مرزهای شاه اسمعیلی
مرزهای شاه اسمعیلی
ماکویر نشینان، بیش از هر کس به اهمیت آرامش و سکون در محیط زندگی آشنا و آگاه هستیم. ما طی قرن ها و سالها، آموخته ایم که دعوا بر سر بیابان، هیچ نتیجه ندارد، باید با خود بیابان دعوا کرد، نه بر سر بیابان - آن نیز در خیابان
1405/04/16
دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی
بیا به کلبه ویران من که پنداری
از شش جهت به هم آورده ایم صحرا را
البته کرمان مورد مهاجمات فارس و خراسان همیشه بوده است، ولی این ربطی به مردم بیرجند و یزد ندارد. خود یزدی ها و بیرجندی ها قبل از ما کرمانی ها و بیش از ماکرمانی ها ازین مهاجمات صدمه دیده اند
مرزهای شرقی ایران را ما کرمانی ها یا یزدی ها به وجود نیاورده ایم اینها مرزهای شاه اسمعیلی است. و از آن روز معلوم بود که مرزهای آبی چهار رودخانه معروف جیحون و کر و فرات و سند، تبدیل خواهد شد به مرزهای خاکی امروزی مرزهای شاه اسماعیلی که نتیجه آن انتی تز محمود افغان بود - مایه اصلی کار ذوالفقار بیگ و امثال اوست. حى على الفلاح از قلعه ناد علی پیشتر نمی رفت.
اما مردم کرمان، و مردم بیرجند، ناچار بودند با همسایگان خود که مردم بلوچستان باشند، و مردم تربت باشند و اهالی سنی خانه باشند، ناچار بودند با هم بسازند و همراهی کنند، و نه تنها استخوان های نزاری قهستانی را مثل مردم روسیه استخوانهای تزار از خاک در نیاورند و نسوزاندند، بل، تعمیر مقبره او را نیز به عهده گرفتند ـ هم چنانکه کرمانی ها با آقا خان محلاتی کردند و سازواری که هم آنها با گروه عظیم شیخیه به کار بردند.
تولرانس اجتماعی درین سرزمین های کویری تا آن حد می رسد که فرزندان و پسران هم ممکن است با پدران اختلاف عقیدتی داشته باشند و ما کرمانی ها می گوییم، همسایه ها ممکن است گوشت هم را بخورند، ولی استخوان هم را دور نمی اندازند. مهندس ذوالفقار، یک جا می نویسد
در چهار برجک، سردار امام خان و اولاد و طایفه اش اهل سنت هستند - سوای پسر بزرگ - سردار دوست محمد خان که شیعه می باشد. پسر بزرگش سردار دوست محمد خان در نصرت آباد نزد حشمة الملک بود
و ماکم نداریم جوانان شیخی که زن بالاسری گرفته اند و دختران زرتشتی که زن جوانان مسلمانان شده اند، و من خبر دارم از بعضی زرتشتیان که در مجالس فقرای صوفیه شرکت می کرده اند
فرهنگ ائتلافی
اینها تدابیری است که می توان کویر را آباد نگاه داشت و در برابر سیل هیرمند مقاومت کرد و باد صد و بیست روزه سیستان را مهار کرد و در مقابل باد سام بدن سوز، راه چاره پیدا کرد - چاره خاک بیابان را از خود بیابان باید یاد گرفت
گهی با خاک هم خانه، گهی با باد هم بیشه
گهی با چرخ هم پیمان، گهی با باد هم باران
زندگی بیابانی، یک فرهنگ ائتلافی می طلبد. تفاوت دارد زندگی ما با شهرهایی که باران خداوندی از سر و کول آنها بالا می رود. ما همسایه ریگ روانیم و آنها هم کاسه آب روان
فرق است میان آن که پارش در بر
تا آنکه دو چشم انتظارش بر در
امیران اسیر آزاد کن
این حرفها را که امشب من در لندن به زبان آوردم، نه به خاطر آن است که امیر علم خان از زعفران های قائن برای مخلص مزعفر پلو پخته باشد و نه برای آن است که او هر سال سه نفر نایب می گرفته و نفری را دویست و پنجاه تومان می داده و به مکه می فرستاده و چند نفر را هم به کربلا و مشهد می فرستاده
اکنون که همه آبها از آسیابها ریخته و امرای قائن همه آردها را بیخته و غربال ها را آویخته اند و آخرین امیر آنها، در واقع زنی است که باید او را امیرة العلم خواند، و او بقیه الباقیات آن مردهای امیر است و اتفاقاً در همین لندن زندگی می کند -من دلیلی برای مداهنه نمی بینم، اما این حرفها یک دلیل خاص دارد
اول به جهت آنکه مردم داری این خانواده، یک قرن و بل بیشتر، باعث شده بود که خط مرزی مشرق ایران از آنچه هست پیشتر نیاید و حلقه مرز شاه اسمعیلی تنگ تر نشود. دوم، روحیه فرهنگ خواهی و در عین حال مذهبی این طایفه است که به قول خانلرخان سه مدرسه در شهر قائن و بیرجند و درخش هست که سالی هفتصد تومان به هر یک از مدارس مذکور برای طلاب از در آمد شخصی می پردازد.« در حوزه قائنات یکصد و سی تکیه به خرج و به نام او تعزیه داری می کنند. در همه بلوک هر چه بقاع و امامزاده و مشایخ و سادات است، شمع و چراغ و فرش و مواجب خادمش از وست
اما علت سوم وو . علت العلل است و همان باعث شده که مخلص امشب زبان به نعت این خاندان بگشاید یک جنبه خاص انسان دوستی آنها آن هم در انسانیت است، آن نیز در حق محروم ترین مردم ایران - یعنی فقرای کرمان و این برای مخلص سخت تکان دهنده است، و چیزی است که باید سازمان حقوق بشر نیز به آن توجه کند. خانلر خان می نویسد:
به حکم امیر، هر سالی، عید غدیر، دو بنده یا کنیز مخصوصاً از کرمان می آورند که می خرد و آزاد می کند
یک بالش دیگر بگذارد
مثل این که مقدر بود مخلص از پاریز راه بیفتد و پوند دانه ای فلان قدر تومان بخرد و دلار به همان تومان ازین و آن قرض کند و آن وقت و بیاید و در لندن بعد از قرنی، از جانب آن آزاد شدگان بی پناه، تشکر کند و صحبت از خاندانی بکند که امروز دیگر دائر مدار شرق نیستند ولی به هر حال، در تاریخ هستند ـ و من یک جای دیگر نوشته ام که پادشاهان را از مملکت ها می شود بیرون کرد، ولی از تاریخ نه
درین مجلس این مخلص پاریزی - یک سر سر و گردن از دیگران بلندتر ایستاده و باد زیر سبیل می اندازد که صحبت بیرجند و بیرجند بان را در عصر حقوق بشر و روزگار پزشکان بدون مرز، به زبان می آورد. 107 این حرفها، به خاطر این هم نیست که امیر قائن سه نفر نایب می گرفته و به مکه می فرستاده بل به خاطر این است که صد و چند سال پیش همان امیر در بیابان های سیستان به داد یک مهندس کرمانی رسیده مهندس ذوالفقار بیگ محلاتی کرمانی که با کلیه دردناک برای کشیدن نقشه های مرزی به آن حدود رفته و در حالی که نماینده وزارت خارجه به او توهین می کرده - آب و نان به او داده و زاد و راحله برایش فرستاده است
یادم آمد آن داستان که گویا یک وقت یک روستایی بیرجندی مقداری جاز ) = درمون، در منه برای سوخت و تنورخانه خود بار کرده به منزل میبرد ـ و آنها که بار جاز را دیده اند، می دانند که گیاهی است سبک وزن ولی پر حجم، بار آن را طوری چاروادارها می بندند که دو متر در دو متر راه را می گیرد
روستایی بیرجندی از ته کوچه وارد شد ـ با خری که بار جاز داشت و تمام پهنای کوچه را گرفته بود. از اتفاق روزگار مرحوم امیر شوکة الملک اسب سواری خود را سوار شده، تفنگ به به دوش می خواست به شکار برود و درست در وسط کوچه برخورد کرد به روستایی بیرجندی و خری که بار جاز بر او بود و سلانه سلانه قدم بر می داشت
روستایی درمانده بود که چه کند، زیرا در کوچه تنگ امکان دور زدن خر با بار جاز 108 امیر هم بر فراز اسب حیران مانده بود. امیر هیچ راهی ندید جز اینکه محترمانه نبود. خودش دور بزند، و برگردد و تمام کوچه طولانی را دوباره بازگردد ـ و البته درین جا، با اندکی تر شرویی، خطاب به روستایی گفت: - پدر سوخته این قدر بار خر کرده ای که مورچه ای هم از کنار خر نمی تواند بگذرد؟ روستایی ساده دل جواب داد
یک تنور خمیر جو دارم که ترش شده و از لگن سرریز کرده باید سوخت به ما در بچه ها برسانم
گفتگو تمام شد و امیر بازگشت و روستایی هم خر و خود را به منزل رساند و پس از آن که بار جاز را خالی کرد و به اطاق خرابه خود قدم گذاشت - خطاب به زن خود گفت
یک بالش بگذار
زن - به حساب اینکه شوهرش خسته شده - یک بالش گذاشت که تکیه دهد . باز روستایی گفت :
یک بالش دیگر هم بگذار!
زن که از فرمان شوهر تعجب کرده بود، به زحمت بالش کهنه خود را از لای چادر شب درآورد و به دیوار تکیه داد. باز مرد گفت
یک بالش دیگر!
زن که دیگر متحیر مانده بود، خطاب به شوهر گفت:
مرد چت شده؟ دیوانه شده ای؟ این همه بالش برای چی؟
مرد روستایی گفت
آخر امروز با امیر تکلم کردم
معلوم شده، آن جمله پدر سوخته که امیر خطاب به روستایی گفته است، مورد اشاره اوست
حرف تمام شد. هنوز مرد استراحت تمام نکرده بود که کسی دم خانه در زد، و هنوز مترصد بودند که بپرسند کیست؟ که تازه وارد دو لنگه در را به دیوار زد و یک بار گندم از روی خر پایین انداخت و خطاب به زن و شوهر زارع گفت
امیر فرستاده، گفته اند
چند روزی هم نون گندم بخورید
مرد نگاهی به زن کرد و گفت: نگفتم با امیر تکلم کردم؟ برو و یک بالش دیگر بیار! یک افسانه دیگر هم گریز به صحرای کربلا بزنم و سخن را تمام کنیم و آن اینکه تا پایان کار ذوالفقار بیک چه بوده است؟ این نکته برای من بسیار مبهم است. یک افسانه یک وقتی از مرحوم علی آقا پولادی شنیده بودم که جای نقل آن همینجا است. می گفت: ذوالفقار بیگ نامی بود که منشی ناصر الدوله شده بود. ناصر الدوله از 1301 هـ / 1883 م. تا 1309 هـ / 1891 م. که سال فوت اوست در کرمان حاکم بود)
ناصر الدوله از آقا محمد شالباف که اول بازار دکان داشت مرتباً قرض می کرد. قرضها به 15 هزار تومان رسید. ناصر الدوله املاک جیرفت را که خالصه بود به 15 هزار تومان به او اجازه داد و در واقع گرو او گذاشت و ذوالفقار بیگ را به عنوان مباشر برای ضبط و ربط املاک همراه او کرد
به محض ورود به جیرفت، وقتی به اولین خرمن شلتوک ) = برنج ناکوفته( رسیدند، آقا محمد شالباف که تا آن روزها کشاورزی برنج نکرده بود دست، زیر خرمن شلتوک زد و مشتی برابر چشم گرفت سپس خطاب به کشاورز گفت
مثل اینکه به صحرا درست آب نرسیده، امسال »جوها« لاغرند
(ظاهراً می خواسته زهر چشمی هم از ذوالفقار بیگ گرفته باشد و هم از زارع)
پولادی می گفت: ذوالفقار بیگ از همانجا راه افتاد از طریق بیرجند به طرف مشهد، و یک راست رفت آنجا و مجاور شد و از همانجا نامه ای نوشت خطاب به ناصر الدوله که بر پدر روزگار لعنت که آقا محمد شالباف را ارباب می کند و ذوالفقار بیگ را مباشر او. اربابی که شلتوک را از جو باز نمی شناسد. من این داستان را سی - چهل سال پیش از مرحوم پولادی شنیده و یادداشت کرده بودم ولی نمی دانستم قهرمانان آن چه کسانی بوده اند؟ حالا که امشب ذوالفقار بیگ فارغ التحصیل دارالفنون را به شما معرفی میکنم به فکر افتادم که آیا این همان بیگ کرمانی دارالفنون دیده نبوده که از بد روزگار ناچار شده منشی و پیشکار ناصر الدوله شود و آخر کار چنین محو و از تاریخ حذف شود؟ سبک نگارش و اخلاق تند و بی نیازی ذوالفقار بیگ نقشه بردار به من الهام میکند که نویسنده کتاب جغرافی نیمروز هموست
حالا خواهش میکنم، دوستان میزبان هم، درین شب نشینی، یکی دو قاشق شلتوک پوست گرفته و دم کشیده اضافی برای مخلص در بشقاب بریزند، و یکی دو بشقاب و کارد و چنگال اضافی هم برای مخلص بگذارند، که این حرفها را در باب کسانی و خاندانی به زبان آورده ام که این روزها دیگر مصداق این رباعی بسیار لطیف قرار گرفته اند
خورشید علم، به کوهساران زد و رفت
دلدار در امیدواران زد و رفت
بلبل، دستان نوبهاران زد و رفت
گل خنده به به وضع روزگاران زد و، رفت
- زد و رفت
درباره فروشگاه
اطلاع رسانی
شبکه های اجتماعی
تماس با ما