آرشیو مقاله ها فروشگاه اینترنتی انتشارت سمیر

ده فرمان از عصر فتحعلی شاه - سند شماره 2

عرضه داشت کمترین بندگان پیشگاه صادق بیک قاجار قزوینی . نواب آشیان معدلت بنیان را کحل الجواهر دیده امیدواری خود ساخته به ذروه عرض وافقان حضور بندگان اعلیحضرت قدر قدرت کیوان رفعت دارا درایت اقدس ارفع اعلی روحنا فداه می رساند

1405/04/20

جزئیات مقاله

سوسن اصیلی

عرضه داشت کمترین بندگان پیشگاه صادق بیک قاجار قزوینی . نواب آشیان معدلت بنیان را کحل الجواهر دیده امیدواری خود ساخته به ذروه عرض وافقان حضور بندگان اعلیحضرت قدر قدرت کیوان رفعت دارا درایت اقدس ارفع اعلی روحنا فداه می رساند که قربان خاک پای مبارک شوم که این کمترین بندگان از جمله مردم نواب نایب السلطنه در صفحات آذربایجان به جانفشانی و خدمتگذاری اشتغال داشته و می دارد و یک قریه ده موسوم به دیزج زهرا من محال قزوین از موروثی کمترین بندگان باقی مانده التماس از مرهمت بنیان ارفع اقدس اعلی چنان است که فرمان قضا نشان از مصدر عزو اعلی به افتخار حاکم دار السلطنه فزوین عزو اصرار پذیرد که از قرار ضابطه حساب نقد و جنس قریه معروضه را از کمترین بندگان گرفته و زیاده بر آن را از کمترین غلام مطالبه ننماید که کمال خاطر جمعی و اطمینان قلب به خدمت گذاری و جانفشانی بندگان ارفع اقدس اعلی و نواب نایب السلطنة العلیه العالیه روحنا فداه معمول بوده که هر آینه حصول این مطلب باعث امیدواری کمترین غلام جان نثار خواهد بود.

 الباقی الامرکم الأرفع الاشرف الأمجد الأعلى مطاع مطاع مطاع

الغرة الله

گرفت خاتم شاهی ز قدرت ازلی

قرار در کف شاه زمانه فتحعلى

الملک الله تعالى حکم همایون شد، آنکه چون عارض به شرح متن، عرض و استدعا نموده، لهذا حکم و مقرر می شود که عالیجاه رفیع جایگاه عزت و محمدت پناه، فخامت و نبالت پناه،

 اخلاص و عقیدت آگاه، محراب خان حاکم و عالیشأنان معلى مکانان عمال دار السلطنه قزوین تخفیف مراتب معروضه رسیده، سوای عوارضات حسابی دیناری از دهات ملکی عالیشأن عزت نشان صداقت بنیان محمد صادق مطالبه ننموده، بدون حساب متعرض احوال عالیشأن مشارالیه نشوند و دیناری وجه غیر از وجوه دیوانی از اخوان و منسوبان او مطالبه نکنند و تخلف و تجاوز را موجب مؤاخذه دانند در عهده شناسند. تحریراً فی شهر صفر المظفر سنه 1222.

در ظهر سند 4 مهر وجود دارد. اما به دلیل مرمت سنتی و چسب های به کار رفته فقط یک مهر خوانا است

-       لا اله الا الله الملک الحق المبین عبده محمد یوسف.


سند شماره 1 - فرمان فتحعلی شاه

الملک الله تعالى حکم همایون شد، آنکه عالیجاه رفیع جایگاه دولت و اقبال همراه، عزت و اجلال دستگاه، شهامت و نبالت پناه اخلاص و ارادت آگاه عمدة الخوانین العظام حسین خان قدیمی سردار خراسان و حاکم نیشابور به عنایات کامله پادشاهی سرافراز بوده

1405/04/18

جزئیات مقاله

سوسن اصیلی

سند شماره 1

الملک الله تعالى حکم همایون شد، آنکه عالیجاه رفیع جایگاه دولت و اقبال همراه، عزت و اجلال دستگاه، شهامت و نبالت پناه اخلاص و ارادت آگاه عمدة الخوانین العظام حسین خان قدیمی سردار خراسان و حاکم نیشابور به عنایات کامله پادشاهی سرافراز بوده، بدانید که درین اوقات عالیجاه رفیع جایگاه اخلاص و ارادت آگاه مشیخة الافاخم محمد امین خان بیات وارد  اخلاص کیشی و کاردانی و کمالات او کما هو حقه حالی ضمیر فیض گنجور شده، 

از اینکه وجود چنین شخصی از اهل ولایت نیشابور نزد آن عالیجاه در کار و ضرور بود مشارالیه را از رکاب ظفر مآب روانه نزد آن عالیجاه فرمودیم که متوجه تقدیم خدمات دیوانی بوده و آ ن عالیجاه نیز کمال محبت نسبت به او معمول داده و چون در عهد خاقان علیین آستان انارالله برهانه از قرار ارقام مطاعه مشارالیه به منصب ریش سفیدی و وکالت مالیات سرافراز و مفتخر و موافق ارقام مزبوره نقد و جنسی از مالیات و صادر به صیغه مواجب در وجه او مقرر بوده است.

لهذا به قرار تفصیل مهمسازی و مقرر می شود که آن عالیجاه بعد از ورود مشارالیه به نصوب مناصب مزبوره مقرر باشد که مناسب دانسته ایم و فراخور اهلیت و استعداد او می باشد، به جهت او مشخص و لوازم محل مزبوره را مخصوص به عالیجاه مشارالیه دانسته، چگونگی را به اولیاء دولت قاهره عرض بنماید و به شرحی که در خصوص آن حکم قضا نشان شرف صدور یافته می باید آن عالیجاه از اینکه مشارالیه کارآمد و کاردان و قابلیت خدمت دیوان اعلی دارد، او را در نزد خود نگاهداشته در هر حال متوجه احوال او باشد و مراعات او را کما ینبغی و پلیق ملحوظ دارد و در عهده شناسد. تحریراً فی شهر صفر سنه 1218.

ظهر سند دارای 7 مهر است

1-   افوض امرى الى الله عبده ناخوانا

2-   الراجی عبده مرتضی قلی

3-   محمد سمیع بن محمد حسین

4-   الیس الله بکافی عبده محمد رضی

5-   لا اله الا الله الملک الحق المبین عبده رضا قلی

6-   المتوکل على الله عبده محمد على



ده فرمان از عصر فتحعلی شاه

گفتار حاضر با این بینش به معرفی ده فرمان از فتحعلی شاه پرداخته است. این اسناد که در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران موجود می باشند، جملگی از اسناد منتشر نشده اند و به ویژه از جنبه های اجتماعی دارای اهمیت هستند

1405/04/17

جزئیات مقاله

 منابع قابل ملاحظه ای به غیر از جای مانده اند، این منابع به دلایل گوناگون تاریخی از اهمیت ویژه ای برخوردار است و برای پژوهشگران ارزش بسیاری دارد. در این میان ، اسناد مبهم تاریخ ایران هستند، که هنوز از ارزش بالائی برخوردارند. راه دستیابی به اسناد که گویای برخی زوایای رسیدن به پژوهشگران هموار نشده است. پس معرفی یا بازخوانی هر برگ سند می تواند گامی برای اهداف پژوهشی در این زمینه باشد. گفتار حاضر با این بینش به معرفی ده فرمان از فتحعلی شاه پرداخته است. این اسناد که در کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران موجود می باشند، جملگی از اسناد منتشر نشده اند و به ویژه از جنبه های اجتماعی دارای اهمیت هستند. این فرمانها که متعلق به سالهای 1248-1218 می باشند. در طول سالها از راههای گوناگون در کتابخانه مرکزی گرد آمده اند.

 ولایت حسینعلی خان معیرالممالک، کلید واژه سند، فرمان، فتحعلی شاه قاجار، خراسان،

خمسه.

نگارش و بررسی تاریخ برای پژوهشگر، بدون مراجعه به منابع اصلی آمده است که نخواهد بود. امروزه منابع بسیاری از دوره های گوناگون تاریخی به دست پژوهشگر را در راه دستیابی به نکات ناشناخته تاریخ یاری می دهند

دوره قاجاریه به لحاظ نزدیکی زمانی از این منظر در خور توجه است. با وجود اینکه تا کنون اسناد و منابع خطی بسیاری از این دوره به چاپ رسیده، هنوز کم نیستند منابع با ارزشی که در آرشیوها ناشناخته یا کمتر شناخته شده اند و معرفی و آماده سازی این منابع ابزار پژوهش مورخان را برای بررسی های دقیقتر فراهم می آورد. مجموعه حاضر که شامل 10 فرمان از فتحعلی شاه موجود در کتابخانه مرکزی و مرکز اسناد دانشگاه تهران است با همین انگیزه ارائه می گردد

دوره 38 ساله حکومت فتحعلی شاه در (1250-1212) تاریخ ایران اهمیت بسیاری دارد. علاوه بر نقش ایران در عرصه بین الملل و رقابتهای انگلستان، فرانسه و روسیه در ایران، این دوره از منظر شرایط داخلی نیز به دلیل تثبیت حکومت قاجاریه دارای اهمیت است

اسنادی که در اینجا ارائه میشوند متعلق به سالهای 1218 تا 1248 هستند و برای بررسی موقعیت اجتماعی و اقتصادی این دوره شده است، بقیه که 8255/11 در جلد هفدهم فهرست نسخه های خطی دانشگاه معرفی در جایی معرفی فرمان ها از مجموعه اسناد فهرست نشده کتابخانه گزینش شده اند و تا کنون نشده اند

این فرمانها از سال 1396 تا 1379 در دفتر ثبت نسخه های خطی و اسناد کتابخانه مرکزی به ثبت رسیده اند. در این میان مبدأ اسناد شماره 10341و 10342 در دفتر ثبت نا مشخص است و اسناد شماره 10450 متعلق به خاندان معیر الممالک است و مجموعه اسناد شماره 10964 از خانواده عضدی قاجار و مجموعه شماره 8255 در سال 1348 از آقای عتیقه چی خریداری شده است.

گذشته از برداشت های تاریخی که می توان از این فرمانها داشت ارائه چنین اسنادی برای است، چنانچه برخی بررسی شیوه نگارش و فرمان نویسی در دوره قاجاریه نیز دارای اهمیت ویژگی های فرمان نویسی با رویکرد به فرمانهای فتحعلی شاه در اینجا برشمرده می شوند. در فرمانها معمولاً پیش از شروع متن در بالای سند تمحیدیه می آید که در فرمانهای فتحعلی شاه عبارت بسم الله تعالى شأنه العزیز« به عنوان تحمیدیه نوشته شده است

پس از آن سجع مهر قرار می گیرد که در یک مربع نوشته شده است. فتحعلی شاه دو سجع مهر داشته است.  نخست: الغرة الله گرفت خاتم شاهی ز قدرت ازلی قرار در کف شاه زمانه فتحعلی 1217 . و دیگری: الملک الله سلطان صاحبقران گرفت خاتم شاهی ز قدرت ازلی قرار در کف شاه زمانه فتحعلی 1244. در سند شماره یک به دلیل اینکه قسمت بالایی سند بریده شده است فرمان فاقد عبارت تحمیدیه و سجع مهر است.

پس از آن پیش از آغاز متن، طغرا کشیده شده است که نشان ویژه پادشاه است. طغراهای پادشاهان مختلف با یکدیگر متفاوت است. طغرای فتحعلی شاه الملک الله تعالى حکم همایون شد است که از ابتدا تا انتهای سلطنت او یکسان است

توشیح فرمانها که در دوره قاجاریه بسیار مرسوم بوده است از زمان محمد شاه مرسوم شد و با نوشتن عبارت صحیح است، شاه در واقع فرمان را امضا می کرد. اما آقا محمد خان و فتحعلی شاه رسم توشیح بر فرمانها را نداشتند

پس از اینکه فرمان صادر میشد و به ثبت دفتر دیوان می رسید، منشیان و مستوفیان آن را تأیید کرده، در پشت سند مهر و نام خویش را برای گواهی می آوردند. در اسناد ارائه شده مهرهای پشت فرمانها نیز خوانده شده است.

در تصحیح این 10 فرمان که به ترتیب تاریخی چیده شده اند، ابتدا متن فرمان ها بازنویسی شده است و سپس اسامی یاد شده در متن فرمانها تا آنجا که منابع دیگر، اطلاعاتی به ما می دادند شناسایی و معرفی شده اند. در متن و به ویژه مهرهای ظهر سند به دلیل فرسودگی سند یا کمرنگی، برخی کلمات و مهرها قابل تشخیص نیستند و به جای آنها کلمه ناخوانا گذاشته شده است. بسیاری از مهرها به دلیل ناخوانا بودن با منابع و اسناد بسیار دیگر مطابقت، داده شد و این روش کمک زیادی به خواندن آنها کرد

مرزهای شاه اسمعیلی

ماکویر نشینان، بیش از هر کس به اهمیت آرامش و سکون در محیط زندگی آشنا و آگاه هستیم. ما طی قرن ها و سالها، آموخته ایم که دعوا بر سر بیابان، هیچ نتیجه ندارد، باید با خود بیابان دعوا کرد، نه بر سر بیابان - آن نیز در خیابان

1405/04/16

جزئیات مقاله

دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی

ماکویر نشینان، بیش از هر کس به اهمیت آرامش و سکون در محیط زندگی آشنا و آگاه هستیم. ما طی قرن ها و سالها، آموخته ایم که دعوا بر سر بیابان، هیچ نتیجه ندارد، باید با خود بیابان دعوا کرد، نه بر سر بیابان - آن نیز در خیابان

بیا به کلبه ویران من که پنداری

از شش جهت به هم آورده ایم صحرا را

البته کرمان مورد مهاجمات فارس و خراسان همیشه بوده است، ولی این ربطی به مردم بیرجند و یزد ندارد. خود یزدی ها و بیرجندی ها قبل از ما کرمانی ها و بیش از ماکرمانی ها ازین مهاجمات صدمه دیده اند

مرزهای شرقی ایران را ما کرمانی ها یا یزدی ها به وجود نیاورده ایم اینها مرزهای شاه اسمعیلی است. و از آن روز معلوم بود که مرزهای آبی چهار رودخانه معروف جیحون و کر و فرات و سند، تبدیل خواهد شد به مرزهای خاکی امروزی مرزهای شاه اسماعیلی که نتیجه آن انتی تز محمود افغان بود - مایه اصلی کار ذوالفقار بیگ و امثال اوست. حى على الفلاح از قلعه ناد علی پیشتر نمی رفت.

اما مردم کرمان، و مردم بیرجند، ناچار بودند با همسایگان خود که مردم بلوچستان باشند، و مردم تربت باشند و اهالی سنی خانه باشند، ناچار بودند با هم بسازند و همراهی کنند، و نه تنها استخوان های نزاری قهستانی را مثل مردم روسیه استخوانهای تزار از خاک در نیاورند و نسوزاندند، بل، تعمیر مقبره او را نیز به عهده گرفتند ـ هم چنانکه کرمانی ها با آقا خان محلاتی کردند و سازواری که هم آنها با گروه عظیم شیخیه به کار بردند.

تولرانس اجتماعی درین سرزمین های کویری تا آن حد می رسد که فرزندان و پسران هم ممکن است با پدران اختلاف عقیدتی داشته باشند و ما کرمانی ها می گوییم، همسایه ها ممکن است گوشت هم را بخورند، ولی استخوان هم را دور نمی اندازند. مهندس ذوالفقار، یک جا می نویسد

در چهار برجک، سردار امام خان و اولاد و طایفه اش اهل سنت هستند - سوای پسر بزرگ - سردار دوست محمد خان که شیعه می باشد. پسر بزرگش سردار دوست محمد خان در نصرت آباد نزد حشمة الملک بود

و ماکم نداریم جوانان شیخی که زن بالاسری گرفته اند و دختران زرتشتی که زن جوانان مسلمانان شده اند، و من خبر دارم از بعضی زرتشتیان که در مجالس فقرای صوفیه شرکت می کرده اند

فرهنگ ائتلافی

اینها تدابیری است که می توان کویر را آباد نگاه داشت و در برابر سیل هیرمند مقاومت کرد و باد صد و بیست روزه سیستان را مهار کرد و در مقابل باد سام بدن سوز، راه چاره پیدا کرد - چاره خاک بیابان را از خود بیابان باید یاد گرفت

گهی با خاک هم خانه، گهی با باد هم بیشه

گهی با چرخ هم پیمان، گهی با باد هم باران

زندگی بیابانی، یک فرهنگ ائتلافی می طلبد. تفاوت دارد زندگی ما با شهرهایی که باران خداوندی از سر و کول آنها بالا می رود. ما همسایه ریگ روانیم و آنها هم کاسه آب روان

فرق است میان آن که پارش در بر

تا آنکه دو چشم انتظارش بر در

امیران اسیر آزاد کن

این حرفها را که امشب من در لندن به زبان آوردم، نه به خاطر آن است که امیر علم خان از زعفران های قائن برای مخلص مزعفر پلو پخته باشد و نه برای آن است که او هر سال سه نفر نایب می گرفته و نفری را دویست و پنجاه تومان می داده و به مکه می فرستاده و چند نفر را هم به کربلا و مشهد می فرستاده

اکنون که همه آبها از آسیابها ریخته و امرای قائن همه آردها را بیخته و غربال ها را آویخته اند و آخرین امیر آنها، در واقع زنی است که باید او را امیرة العلم خواند، و او بقیه الباقیات آن مردهای امیر است و اتفاقاً در همین لندن زندگی می کند -من دلیلی برای مداهنه نمی بینم، اما این حرفها یک دلیل خاص دارد

اول به جهت آنکه مردم داری این خانواده، یک قرن و بل بیشتر، باعث شده بود که خط مرزی مشرق ایران از آنچه هست پیشتر نیاید و حلقه مرز شاه اسمعیلی تنگ تر نشود. دوم، روحیه فرهنگ خواهی و در عین حال مذهبی این طایفه است که به قول خانلرخان سه مدرسه در شهر قائن و بیرجند و درخش هست که سالی هفتصد تومان به هر یک از مدارس مذکور برای طلاب از در آمد شخصی می پردازد.« در حوزه قائنات یکصد و سی تکیه به خرج و به نام او تعزیه داری می کنند. در همه بلوک هر چه بقاع و امامزاده و مشایخ و سادات است، شمع و چراغ و فرش و مواجب خادمش از وست

اما علت سوم وو . علت العلل است و همان باعث شده که مخلص امشب زبان به نعت این خاندان بگشاید یک جنبه خاص انسان دوستی آنها آن هم در انسانیت است، آن نیز در حق محروم ترین مردم ایران - یعنی فقرای کرمان و این برای مخلص سخت تکان دهنده است، و چیزی است که باید سازمان حقوق بشر نیز به آن توجه کند. خانلر خان می نویسد:

به حکم امیر، هر سالی، عید غدیر، دو بنده یا کنیز مخصوصاً از کرمان می آورند که می خرد و آزاد می کند

یک بالش دیگر بگذارد

مثل این که مقدر بود مخلص از پاریز راه بیفتد و پوند دانه ای فلان قدر تومان بخرد و دلار به همان تومان ازین و آن قرض کند و آن وقت و بیاید و در لندن بعد از قرنی، از جانب آن آزاد شدگان بی پناه، تشکر کند و صحبت از خاندانی بکند که امروز دیگر دائر مدار شرق نیستند ولی به هر حال، در تاریخ هستند ـ و من یک جای دیگر نوشته ام که پادشاهان را از مملکت ها می شود بیرون کرد، ولی از تاریخ نه

درین مجلس این مخلص پاریزی - یک سر سر و گردن از دیگران بلندتر ایستاده و باد زیر سبیل می اندازد که صحبت بیرجند و بیرجند بان را در عصر حقوق بشر و روزگار پزشکان بدون مرز، به زبان می آورد. 107 این حرفها، به خاطر این هم نیست که امیر قائن سه نفر نایب می گرفته و به مکه می فرستاده بل به خاطر این است که صد و چند سال پیش همان امیر در بیابان های سیستان به داد یک مهندس کرمانی رسیده مهندس ذوالفقار بیگ محلاتی کرمانی که با کلیه دردناک برای کشیدن نقشه های مرزی به آن حدود رفته و در حالی که نماینده وزارت خارجه به او توهین می کرده - آب و نان به او داده و زاد و راحله برایش فرستاده است

یادم آمد آن داستان که گویا یک وقت یک روستایی بیرجندی مقداری جاز ) = درمون، در منه برای سوخت و تنورخانه خود بار کرده به منزل میبرد ـ و آنها که بار جاز را دیده اند، می دانند که گیاهی است سبک وزن ولی پر حجم، بار آن را طوری چاروادارها می بندند که دو متر در دو متر راه را می گیرد

روستایی بیرجندی از ته کوچه وارد شد ـ با خری که بار جاز داشت و تمام پهنای کوچه را گرفته بود. از اتفاق روزگار مرحوم امیر شوکة الملک اسب سواری خود را سوار شده، تفنگ به به دوش می خواست به شکار برود و درست در وسط کوچه برخورد کرد به روستایی بیرجندی و خری که بار جاز بر او بود و سلانه سلانه قدم بر می داشت

روستایی درمانده بود که چه کند، زیرا در کوچه تنگ امکان دور زدن خر با بار جاز 108 امیر هم بر فراز اسب حیران مانده بود. امیر هیچ راهی ندید جز اینکه محترمانه نبود. خودش دور بزند، و برگردد و تمام کوچه طولانی را دوباره بازگردد ـ و البته درین جا، با اندکی تر شرویی، خطاب به روستایی گفت: - پدر سوخته این قدر بار خر کرده ای که مورچه ای هم از کنار خر نمی تواند بگذرد؟ روستایی ساده دل جواب داد

یک تنور خمیر جو دارم که ترش شده و از لگن سرریز کرده باید سوخت به ما در بچه ها برسانم

گفتگو تمام شد و امیر بازگشت و روستایی هم خر و خود را به منزل رساند و پس از آن که بار جاز را خالی کرد و به اطاق خرابه خود قدم گذاشت - خطاب به زن خود گفت

یک بالش بگذار

زن - به حساب اینکه شوهرش خسته شده - یک بالش گذاشت که تکیه دهد . باز روستایی گفت :

یک بالش دیگر هم بگذار!

زن که از فرمان شوهر تعجب کرده بود، به زحمت بالش کهنه خود را از لای چادر شب درآورد و به دیوار تکیه داد. باز مرد گفت

یک بالش دیگر!

زن که دیگر متحیر مانده بود، خطاب به شوهر گفت:

مرد چت شده؟ دیوانه شده ای؟ این همه بالش برای چی؟

مرد روستایی گفت

آخر امروز با امیر تکلم کردم

معلوم شده، آن جمله پدر سوخته که امیر خطاب به روستایی گفته است، مورد اشاره اوست

حرف تمام شد. هنوز مرد استراحت تمام نکرده بود که کسی دم خانه در زد، و هنوز مترصد بودند که بپرسند کیست؟ که تازه وارد دو لنگه در را به دیوار زد و یک بار گندم از روی خر پایین انداخت و خطاب به زن و شوهر زارع گفت

امیر فرستاده، گفته اند

چند روزی هم نون گندم بخورید

مرد نگاهی به زن کرد و گفت: نگفتم با امیر تکلم کردم؟ برو و یک بالش دیگر بیار! یک افسانه دیگر هم گریز به صحرای کربلا بزنم و سخن را تمام کنیم و آن اینکه تا پایان کار ذوالفقار بیک چه بوده است؟ این نکته برای من بسیار مبهم است. یک افسانه یک وقتی از مرحوم علی آقا پولادی شنیده بودم که جای نقل آن همینجا است. می گفت: ذوالفقار بیگ نامی بود که منشی ناصر الدوله شده بود. ناصر الدوله از 1301 هـ / 1883 م. تا 1309 هـ / 1891 م. که سال فوت اوست در کرمان حاکم بود)

ناصر الدوله از آقا محمد شالباف که اول بازار دکان داشت مرتباً قرض می کرد. قرضها به 15 هزار تومان رسید. ناصر الدوله املاک جیرفت را که خالصه بود به 15 هزار تومان به او اجازه داد و در واقع گرو او گذاشت و ذوالفقار بیگ را به عنوان مباشر برای ضبط و ربط املاک همراه او کرد

به محض ورود به جیرفت، وقتی به اولین خرمن شلتوک ) = برنج ناکوفته( رسیدند، آقا محمد شالباف که تا آن روزها کشاورزی برنج نکرده بود دست، زیر خرمن شلتوک زد و مشتی برابر چشم گرفت سپس خطاب به کشاورز گفت

مثل اینکه به صحرا درست آب نرسیده، امسال »جوها« لاغرند

(ظاهراً می خواسته زهر چشمی هم از ذوالفقار بیگ گرفته باشد و هم از زارع)

پولادی می گفت: ذوالفقار بیگ از همانجا راه افتاد از طریق بیرجند به طرف مشهد، و یک راست رفت آنجا و مجاور شد و از همانجا نامه ای نوشت خطاب به ناصر الدوله که بر پدر روزگار لعنت که آقا محمد شالباف را ارباب می کند و ذوالفقار بیگ را مباشر او. اربابی که شلتوک را از جو باز نمی شناسد. من این داستان را سی - چهل سال پیش از مرحوم پولادی شنیده و یادداشت کرده بودم ولی نمی دانستم قهرمانان آن چه کسانی بوده اند؟ حالا که امشب ذوالفقار بیگ فارغ التحصیل دارالفنون را به شما معرفی میکنم به فکر افتادم که آیا این همان بیگ کرمانی دارالفنون دیده نبوده که از بد روزگار ناچار شده منشی و پیشکار ناصر الدوله شود و آخر کار چنین محو و از تاریخ حذف شود؟ سبک نگارش و اخلاق تند و بی نیازی ذوالفقار بیگ نقشه بردار به من الهام میکند که نویسنده کتاب جغرافی نیمروز هموست

حالا خواهش میکنم، دوستان میزبان هم، درین شب نشینی، یکی دو قاشق شلتوک پوست گرفته و دم کشیده اضافی برای مخلص در بشقاب بریزند، و یکی دو بشقاب و کارد و چنگال اضافی هم برای مخلص بگذارند، که این حرفها را در باب کسانی و خاندانی به زبان آورده ام که این روزها دیگر مصداق این رباعی بسیار لطیف قرار گرفته اند

خورشید علم، به کوهساران زد و رفت

دلدار در امیدواران زد و رفت

بلبل، دستان نوبهاران زد و رفت

گل خنده به به وضع روزگاران زد و، رفت

-       زد و رفت

-       زد و رفت

بیگ افشار

طایفه دیگر، خانواده بیگ های نزدیک بیگ - مدفون در مقبره معروف ترین آنها درگاهقلی موقعیت مهمی داشته اند، و کسانی است که در اسناد آخوند جلال بیگ ماهانی از کرمان و خاندانقلی بیگ بوده است

1405/04/15

جزئیات مقاله

دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی

طایفه دیگر، خانواده بیگ های نزدیک بیگ - مدفون در مقبره معروف ترین آنها درگاهقلی موقعیت مهمی داشته اند، و کسانی است که در اسناد آخوند جلال بیگ ماهانی از کرمان و خاندانقلی بیگ بوده است. یا برادر دیده می شود. آیا او پدر محلاتی نیز در همان اسناد ملا یوسف نامش آمده و نسبت و در ماهان هنوز هم هستند و نسبت خاندانی ذوالفقار بیگ بوده است؟ این خانواده بیگ ها دیده ایم. را هم در اسناد آخوند ملا یوسف کلانتری دارند، ما صحبت علی اکبر بیگ ماهانی مدتها مستأجران وجوه چوپان بیگی کرمان یادگار بیگ و محمد علی بیگ قورچیان افشار بوده اند.

خانواده میرزا آقا خان بردسیری نیز جزء بیگ های کرمان بوده اند و عبدالواحد بیگ رئیس آنهاست که نسبت به سلسله چنگیز می رسانند

لطفعلی بیگ ارشلوی بردسیری از جمله کسانی است که به صورت گروگان در دربار کریم خان وکیل - شیراز مدت ها زیسته اند

طایفه دیگر که ترک هستند طوایف قرامانلو در خبر هستند و در اقطاع و ارزویه ملک دارند و ازین جمله بوده اند دوستعلی و علینقی بیگ پسر رضا قلی خان قرااغلانلو.

بنده نمی دانم آن معصوم بیگ که مدرسه معصومیه کرمان را ساخته نیز آیا از همین خانواده بوده است یا از خانواده ای دیگر بعید می دانم که او همان معصوم بیگ یوز باشی غلامان چوله باشد که به تحصیل بقایای کرمان منصوب شده بوده است.  هم چنین آن ابراهیم خلیل بیگ صندوقدار که مدتی عاملی سیرجان داشته و هم نوروز علی بیگ جانشین او

بیگ محلاتی

البته یک طایفه بیگ های دیگر در شهر بابک هستند که سید ابوالحسن و سید حسن بیگ و میرزا صادق و میرزا باقر و بعضی طوایف خراسانی -96 این عنوان را دارند و اینها البته با سیدابوالحسن بیگ محلاتی رئیس طایفه اسماعیلیه که مدت ها در کرمان حاکم و بیگلر بیگی بود نیز بستگی دارند و کلمه محلاتی به دنبال اسم ذوالفقار بیگ، ما را به این طایفه نزدیک تر می کند - منتهی بیشتر این بیگ ها جزء سادات بوده اند و در عنوان ذوالفقار بیگ چنین عنوان ندیده ایم - هر چند، چنانچه گفتم آن نسبت محلاتی اضافی او گاهی ما را به این نکته نزدیک می کند که خانواده او احتمالاً از یاران و همراهان آقا خان محلاتی بوده و در واقع، »نسبت ولایی داشته اند و اصلا،ً چنانچه می دانیم، این آقا محمد خان قاجار بود که به علت همراهی سادات شهر بابک به لطفعلی خان زند ـ آن سادات را به اطراف از جمله محلات کوچ داد

بیگ های عصر صفوی

در عصر صفویه در کرمان به بسیاری از شخصیت های مهم اداری و حکومتی بر می خوریم که لقب بیگ دارند و از آنجمله بوده اند ولی قلی بیگ نقد علی بیگ نظر علی بیگ، ندر علی بیگ نجف قلی بیگ ناظم بیگ، قاسم بیگ، شریف بیگ سیرجانی، منوچهر بیگ، منصور بیگ، موسی بیگ، ملک بیگ مرتضی قلی بیگ محمد نصیر بیگ تبریزی، محمد بیگ جهر می، محمد قلی بیگ گیو بیگ گنجی بیگ کامران بیگ کاظم بیگ، ترکمان، قلی بیگ قراخان بیگ فریدون بیگ عسس بیگ طهماسب بیگ، صفی قلی بیگ، شاهرخ بیگ، سهراب بیگ، سبحان ویردی بیگ، روبنده بیگ، رضاقلی بیگ، درگاهقلی بیگ، دانیال بیگ، داده بیگ خلیل بیگ خاندانقلی بیگ، حسن بیگ اراسنجی، حاج باقر بیگ، حاتم بیگ، جلال بیگ، پرویز بیگ بیجن بیگ بهرام بیگ کانقلی بیگ، بروکه بیگ، بر جعلی بیگ بادلیجه بیگ، اینعلی بیگ، اما معلی بیگ، امام قلی بیگ، الله یار بیگ، ابدال بیگ

ولی باید عرض کنم که بیشتر این ها که نام بردم مأمورینی بوده اند که به اشاره شیخعلی خان زنگنه به مأموریت های کرمان آمده اند و اغلب مأموریت آنان کوتاه بوده است

ولی باید عرض کنم که بیشتر این ها که نام بردم مأمورینی بوده اند که به اشاره شیخعلی خان زنگنه به مأموریت های کرمان آمده اند و اغلب مأموریت آنان کوتاه بوده است

مردمان را به چشم وقت نگر

وز خیال پریر و دی بگذر

چند گویی، فلان ـ چنانش مام

چند گویی فلان، چنینش پدر

سنگ بوده میان کان، الماس

قطره بوده است در ازل گوهر

کهتران، مهتران شوند به دهر

کس نژاده است مهتر از مادر

و آنهایی که به نسبتها تفاخر میکنند باز مصداق قول شاعر هستند هر چند فحش داده

این زندگان که فخر به اجداد می کنند

چون سگ به استخوان، دل خود شاد میکنند

آنچه مسلم است - ذوالفقار بیگ ما دانشجویی بوده با استعداد که به علت ظهور استعداد خود مورد توجه حاکم وقت کرمان قرار گرفته و به دارالفنون فرستاده شده ـ و تا حد امکان وظایف خود را خوب انجام داده است - منتهی مسؤولیت او در حیطه ای قرار گرفته که از اختیار او خارج بوده و مربوط به تاریخ گذشته این مملکت در مرزبندی می شده است. مهمتر از همه اینکه او در پرداختن و کشیدن نقشه تهران صد و پنجاه سال پیش عضو مؤثر بوده آن نیز در روزگاری که کوچه ها را با قدم می پیموده اند و محاسبات را به کمک وسایل بسیار ابتدایی انجام می داده اند و باید اذعان کنم که ما این روزها، نقشه ای به این ظرافت، از شهر تهران نداریم ـ با اینکه همه کار نقشه برداری ما کمپیوتری شده است

بیگ های کرمان

حالا که آب به کرت آخر است سه چهار کلمه دیگر هم راجع به آن مهندس ذوالفقار بیگ بنویسم و مقاله را ختم کنم: این مهندس ذوالفقار کیست؟

1405/04/14

جزئیات مقاله

دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی

حالا که آب به کرت آخر است سه چهار کلمه دیگر هم راجع به آن مهندس ذوالفقار بیگ بنویسم و مقاله را ختم کنم: این مهندس ذوالفقار کیست؟

آن ذوالفقار بیگ کرمانی که مرز شرقی را تا قلعه ناد علی پیش برد. قدرت او از این برخاسته بود - و نبود. او یک محصل ساده دارالفنون بود که ظاهراً از طبقات فقیر کرمان کرمانی ها می گویند: خیز گربه تا دم پنجره است

متأسفانه با کوششی که برای شناسایی او کرده ام، به جایی نرسیده ام. هیچ نمی دانم که این مهندس ذوالفقار چه شده و کجا رفته؟ تنها یاد داشتهای او را در دست داریم که در هند است. چرا این یادداشت نامه به هند رفته؟ آیا خود او نیز در پایان کار مجبور به مهاجرت شده است؟ آیا رفتار میرزا معصوم خان باعث شده که اولیای دولت به کار او بی اعتنا شوند و او چه مورد خشم قرار گیرد؟ آدمی که شاه شناس شده و به دستور شاه به نقشه کشی سیستان رفته، که کرمان محو شده است؟ چه شده شده که یک باره از تاریخ ایران و خصوصاً چرا از تاریخ سپس کرمانی و این نسبت او به محلاتی و هیچ کس از خانواده های کرمانی از او یاد نمی کنند؟ چیست؟

در بررسی که من در خانواده های کرمان کرده ام - ما چند طایفه داریم که نسبت بیگ در آنها هست. یکی خانواده ای است در انار که معارف آن جا قبیله ای هستند مشهور به آقایان انار که از نسل میرزا ایدکوی برلاس که در زمان امیر تیمور گورکان حکمران کرمان بوده می باشند. در زمان سلف بیشتر اوقات از ایالت کرمان ریاست انار به این قبیله مفوض بوده و مردم معتبر و متمول داشته، یومنا هذا این طایفه از صد نفر متجاوز و همه همه مستأصل و به فقر و فاقه می گذرانند.. حسینقلی و ابوالقاسم ولدان مرحوم ابوالحسن خان که پسر شاه محمد سیابان بود اولاً نام او با ابوالحسن و به پاکاری انار اشتغال است و بعد قابض و پس از آن ابولی آقا ابوالحسن، وکلانتر انار گردید در سنه 1275 ه/ 1869م که سال دوم اقتدار مرحوم محمد اسمعیل خان وکیل الملک در کرمان بود ـ ملقب به خانی گردید ـ و متوجهات بلوک انار به او موکول شد

باید عرض کنم که طایفه بیگ ها در انار معروف اند و جد آقا میرزا کمال منصوری، و آقا محمد شریف بوده اند و علیقلی بیگ پسر صفر قلی بیگ - صاحب موقوفاتی نیز بوده است. که آیا ذوالفقار بیگ ازین بیگ هاست؟ و وکیل الملک برای تشکر و سپاس از خدمتی ادامه تحصیل به ابو الحسن خان اناری به او کرده بود ـ این جوان وابسته به آن طایفه را برای دارد. دار الفنون معرفی کرده است؟ تاریخ وقوع حوادث با آنچه که از آن می دارد

جنگ دیوار بلند

طایفه دیگر، بیگ های جو پاری هستند که معروف ترین آنها علینقی بیگ و یوسف بیگ و لطفعلی بیگ جو پاری بودند که اینها را در اوایل دوره قاجار به صورت گروگان پیش آقا کریم خان وکیل، وقتی بسطام خان زند به محمد خان قاجار فرستادند. پیش از آن، در زمان جو پاری ازدواج کرد، حکومت کرمان رسید این بسطام خان با دختر علینقی بیگ طلایه بزرگ در آنجا ساخت که هنوز بسطام خان در جو پار علائق فراوان به دست آورد و یک خانه زند پور و شفا زند و زند هم باقی است. بسیاری از مردم جوپار که فامیل زند و پورزند و جو پاری ها به دلیل همین حقیقی و حتی ژند دارند نسبت خود را به این خوانین زند می رسانند. بستگی با لطفعلی خان زند نیز همکاری کرده اند. آیا این ذوالفقار بیگ ازین طایفه بیگ ها بوده است؟

وزیری می نویسد »علینقی بیگ نامی گرجی الاصل اصفهانی مسکن از خدام نادرشاه افشار - به سبب تقصیری مکحول شده به جو پار آمده متوطن شد. چند پسر داشت از جمله محمد علی خان و مرتضی قلی خان و لطفعلی بیگ و یوسف بیگ...  محمد علی خان در جنگی که به امر سید ابوالحسن بیگلر بیگی کرمان کرمانیان با سیستانی و افغان در تهرود نمودند و آن معرکه را جنگ دیوار بلندگویند لوله خورده، در گواشیر به آن زخم بمرد

الطفعلی بیگ و یوسف بیگ در دارالخلافه به حکم خاقان شهید رحمه الله الملک المجید به یاسا رسیدند. نبایر و نتایج آنها در جو پار بسیارند...  آقا حسین نامی ازین قبیله که او را حسین شاه گویند - صحبت های خوشمزه می دارد.

شیخ چهار صفر

شوکت الملک در بیرجند مدرسه شوکتیه را تأسیس کرد، مدرسه معصومیه که جنبه مذهبی که در ایران هم داشت، رونق گرفت مدرسه نسوان بیرجند از قدیم ترین مدارسی است سالی زبان انگلیسی آموخت و به پایه گذاری شده است

1405/04/13

جزئیات مقاله

دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی

شوکت الملک در بیرجند مدرسه شوکتیه را تأسیس کرد، مدرسه معصومیه که جنبه مذهبی که در ایران هم داشت، رونق گرفت مدرسه نسوان بیرجند از قدیم ترین مدارسی است سالی زبان انگلیسی آموخت و به پایه گذاری شده است. خود امیر شوکة الملک در بزرگ و روسیه سفر کرد. مظاهر فرهنگی جدید را قدر می شناخت. حتی یک تنیس باز ماهر بود. هم چنین پسر خاله معلم معمم مدرسه خود را که یک روحانی بود به تنیس بازی آشنا کرد اسدی آموخته بود که بعداً به خود امیر محمد حسین طاهری را. امیر زبان انگلیسی را پیش میرزا محمد ابراهیم معین استاندارای خراسان رسید و آخر کار هم اعدام شد. اسدی از اقوام التجار بیرجندی است که مدت ها در کرمان مقیم بوده است.

بگذریم از اینکه در ایام شوکة الملک چون قرار بود، طلبه هایی که در مدرسه آخر سال تحصیل می کنند، تصدیق کلاس ششم ابتدایی را به هر حال می بایست کسب کنند. و و دیکته فارسی و انشاء کتبی حساب و هندسه از آنها امتحان ششم ابتدایی که شامل امتحان مشهور داده و بعدها آن طلبه معروف و بود، گرفته می شد و گویا در همان ایام طلبه ای امتحان مر. محمد فرزان ممتحن آن بود آن طلبه در هر چهار درس - یعنی حساب و هندسه و دیکته و حتی انشاء فارسی ، نمره صفر گرفته بود

این نکته را مخصوصاً برای رفع خستگی حاضران، از باب گزارش مرزبندی صد سال پیش درین جا به زبان آوردم - تا مرز میان بیسوادی و کم سوادی را هم، من در کنار نقشه های ذوالفقار بیگ کرمانی ترسیم کرده باشم

از ناد علی به چکاو

امیر شوکة الملک دوران های بحرانی زیادی را با موفقیت پشت او محمد علی شاه آزمایش کرده بود. مشروطه و عزل خود را از امارت قائن به امضای الحیلی از سر گذرانده بود. او واقعه طغیان بازی های حزب دموکرات و عامیون را به لطائف به ترتیبی پشت گوش که مستقیماً با او درگیری داشت کلنل محمد تقی خان را در خراسان السلطنه آلوده نکرده بود علی رغم اینکه هم قوام خود رد کرده، و دست خود را به خون کلنل امیر از کنار کودتای دست او را توی رنگ بگذارند. و هم قدرتهای مرکز کوشش داشتند بود، و تقریباً بیشتر ایام سلطنت سوم حوت 1299ش / 1921 م. نیز با موفقیت عبور کرده رضا شاهی را آرام در کلاته اکبر آباد گذرانده بود اما یک واقعه کوچک، وضع او و خانواده او را دگرگون کرد

دهکده چکاوکه با همه طول و عرض آن به یک خروار گندم از بیست و چهار هزار خروار چند افغان گندم سیستان که در اجاره امیر بود ارزش نداشت در دوره رضا شاه، مورد تجاوز مورد قلعه ناد علی کرده است، حالا در قرار گرفت. او فکر میکرد، همان کاری که جدش در مورد چکاو هم قابل اجرا است

چکاو نقطه انتقال

در واقع با ساختن برج آس و قلعه نادعلی، تک خال آس بازی مرزهای شرقی در دست این دو تن بود: حاکم کرمان و حاکم قائنات پنجاه شصت سال بعد از ذوالفقار بیگ یک بار افغان ها در خراسان به حدود بیرجند تجاوز کردند و این زمان رضاشاه بود، امیر شوکة الملک، بدون اعتنا به مرکز خود از سیستان تفنگچی جمع کرد و به چکاو حمله برد. من ناچارم از امیر حشمة الملک زمان ناصرالدین شاه یک دور خیز کنم و پنجاه سال را پشت سر گذارم و رسم به زمان رضا شاه و داستان امیر شوکة الملک آخرین باز مانده مقتدر امرای بیرجند و اولاد طاهر ذوالیمینین و بهرام چوبین و همه این حرفها به خاطر کوشش های هم شهری مهندس خودمان - ذوالفقار بیگ صورت می گیرد

افغان ها را بیرون کردند و چکاو دوباره در حوزه قدرت و حوضه آبگیر امیر قرار گرفت.

مسأله چکا و اهمیت اقتصادی نداشت، ولی یک مدارس بیرجند و تأمین برق بیرجند و آب ده پانزده سال که همه کوشش او برای حفظ بود. لوله کشی بیرجند و مراکز خیریه بیرجند صرف شده بود

گزارش چکاو طبعاً به تهران رسید و، قبل از آنکه تقدیرنامه فتح چکاو به امضای شاه صادر شود، شاه وقت )رضا شاه( را به این فکر انداخت که عجب هنوز هستند درین ملک کسانی که تفنگ دارند و می توانند با آن موفقیت هایی به دست چار تا سر سوخته گوشه زندان غلاظ خلع سلاح چه شد؟ آن بختیاری ها و قشقایی ها به خاطر می جنگند؟ پنجاه می پوسند، ولی ما هنوز کسانی در خراسان داریم که تفنگ دارند و با آن به امیر برگردانده سوار سیستانی، چکاو را که وزارت خارجه به افغانستان فروخته بود، دوباره بودند.

شما استاندار فارس هستید

رضا شاه، در مورد امیر قائن نظر سوء نداشت، ولی این گونه قدرت نمایی را هم بر نمی تافت. به همین دلیل یک روز صبح که امیر قائن شوکة الملک از خواب برخاست، خادمی آمد و تلگراف ابلاغ ایالت فارس )استانداری فارس( را به دست او داد. شاه، امیر قائن را به حکومت فارس تعیین کرده بود ـ مورخ 12 شهریور 1316ش / 3 سپتامبر 1937م یکی دو سال قبل از شروع جنگ بین المل دوم

البته این منتهای لطف در حق امیر بود، و گرنه خیلی سالار ملک مرزبان، به ضیافت یا مثل صولة الدوله، یا مثل سردار اسعد، یا عید و خان بلوچ، یا سلطنتی قصر قجر تهران دعوت نمایند.

امیر یک سالی در شیراز ماند. این سفر یک عواقب جنبی دیگر هم داشت که به گمان من برای ریشه کن کردن خاندان علم از سیستان و بیرجند، در حکم تیر خلاص الملک شیرازی، مرد مقتدر فارس کاری پسر امیر، یعنی امیر اسدالله خان بود، با دختر قوام که نقطه پایان قدرت هر دو خانواده بود. امیر شوکة الملک، پس از یکسال از فارس به تهران منتقل شد و البته باز هم به بیرجند نرفت در تهران او را وزیر پست و تلگراف کرده بودند، و درین مقام بود، تا شهریور 1320ش / سپتامبر 1941م پیش آمد و رضا شاه به موریس رفت، و امیر البته به بیرجند

آنته مغلوب می شود

چنان به نظر می رسد که رضاشاه، با این کار، همان بلایی را به سر امیر آورده بود، که هر کول یونانی بر سر حریف قهرمان خود آورد

آنته فرزند Antee زئوس خدای آسمان و هم چنین فرزندگایا ) = خدای زمین( 79 بود حیطه قدرت او بود. همه مسافرینی که از در صحرای لیبی زندگی می کرد و شمال آفریقا در شکست می خوردند، لیبی می گذشتند ناچار بودند که با او کشتی بگیرند، و عموماً هم در کشتی سر صاحبان آن اموال، معبد پدر او آنها را می کشت و اموال آنها را تصاحب می کرد، و با کاسه سر قهرمانانی که شکست خورده خود، آسمان را، زینت می داد. تمام معبد پر شده بود از کاسه بودند.

هر کول، قهرمان بزرگ یونان، یک وقت ناچار شد از لیبی بگذرد، آنته بر بود و دانسته بود که همه قوه و نیروی می بایست با آنته کشتی بگیرد. هر کول تحقیق کرده نیروی از برکت دامن مادر خود ذخیره و اثر آن است که هر لحظه که پای او به زمین می رسد، آنته از جا بلند می شود و با تازه می گیرد و در حالی که حریف او خسته و ناتوان شده است، نیروی تازه حریف را بلند میکند و به زمین می زند

هر کول این نکته را کشف کرده بود، بنابر این وقتی با حریف کشتی می گرفت آنته را هم چنان روی دست ـ دست بلند کرد که به زمین بکوبد، ولی هرگز چنین نکرد و حریف دوری از مادر و محرومیت از منبع انرژی بین زمین و آسمان یعنی روی هوا نگاه داشت. این نیروی خود را از دست داد. و هرکول و ذخیره، برای آنته گران تمام شد، زیرا به تدریج توانست در میان آسمان و زمین او را خفه کند

اقبال عامه مایه پراکندگی خاطر جمع امیر قائن شد

خانه تاراج شد از شور خریدار، مرا

آتشی زد به دکان، گرمی بازار، مرا

به گمان من اشتباه کرد امیر شوکة الملک که زعفران پلو داده کلاته اکبریه و بز قرمه های بیدمشک، که قریه مولد مادر امیر شوکة الملک بود - ترجیح کرده بود. امیر آن داستان را که خود در مدرسه ابن یمین مشهد برایش پیش آمده بود، فراموش بود: اگر دوگاو به دست آوری و مزرعه ای.

دمها با دم ها گره میخورد

امیر شوکة الملک چهار پنج سالی از بیرجند دور مانده بود، و اینک که در سنین پیری به بیرجند بازگشته بود دیگر امکان تجدید قوا برایش فراهم نبود، و سه سال بعد هم درگذشت، اما شده بود، او همه آن اشکالاتی که خود یک وقت از آن می ترسید، دامنگیر خود و پسرش شده بود، او هوای باغ زرشک را با هوای سعد آباد عوض کرده بود. علاوه بر آن، حرفی که همیشه از پسرش مصداق پدران خود شنیده بود که زن شازده نگیرید و همسر شازده نشوید، در حق پیدا کرده بود 83و پیدا کرد، چه از طریق خانواده قوام شیرازی با خاندان سلطنت بستگی دندانش پسرش، هم آلودگی باغ های تجریش را آزمایش کرده و هم مزه دیپلم کشاورزی پای و زمانی صدر اعظم رخنه کرده بود و دلش خوش بود که یک وقت رئیس دانشگاه شیراز باشد مادر پر کرامت مملکت ایران، و بالنتیجه همه آن نیرویی را که به وسیله پاهای خود از زمین، داده بود.

امانت حیات

وقتی کتاب مرحوم منصف درباره امیر شوکة الملک چاپ شد، من به ایشان نوشتم ما سایر شهرها مردم شهرهای کویری که دشمنی مثل ریگ بیابان در پیش داریم بیش از مردم المثل بیابان نای قدر همکاری و تعاون را می دانیم و به همین دلیل است که وقتی مسافری فی نشیند، بهتر از پیماید و زیر سایه نخلی به آسایش می بند، یا خرانق، یا گرگ یا شوره گز را می چه حقی به گردن تمدن روزگار، و چه منتی برگردن حیات دارند، زیرا درست است که حیات را خداوند تبارک و تعالی ارزانی نوع بشر کرد ولی خدا خودش می داند: این مردم بیابانی کویری بودند که حیات را این امانت خداوندی را درین صحرای برهوت و پنجاه درجه زیر صفر زمستان - با دارند و گرنه در بیابان پنجاه درجه بالای صفر تابستان دیگر کلفت باشد که از نسلی به نسل چهار پنج سانتیمتر باران سالیانه، حیات باید خیلی پوست برسد...

کرمان دو همسایه کویری دارد: بیرجند است و یزد. هر دوی این همسایگان که به زندگی کویری و مشکلات آن آشنا هستند، در تمام طول تاریخ به مسالمت با هم زندگی کرده اند، و جای این بر خلاف رسم معهود تاریخ است که ترک و دیلم و کرد و ترک و فارس، در همه ایران، یک آن همدیگر را آرام نمی گذاشته اند

حشمة الملک

خانلرخان اعتصام الملک که یک وقت برای بازرسی از طرف ناصرالدین شاه به بیرجند رفته بوده است می نویسد: ... امیر حشمة الملک مداخل معینی که دارد، سالی دوازده هزار تومان تقریباً از محصول املاک موروثی و مکتسبی است و این مخارج مفصله تماماً بر محصول املاکش برات و حواله می شود

1405/04/12

جزئیات مقاله

دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی

خانلرخان اعتصام الملک که یک وقت برای بازرسی از طرف ناصرالدین شاه به بیرجند رفته بوده است می نویسد: ... امیر حشمة الملک مداخل معینی که دارد، سالی دوازده هزار تومان تقریباً از محصول املاک موروثی و مکتسبی است و این مخارج مفصله تماماً بر محصول املاکش برات و حواله می شود. نقصی که دارد و گاهی به همین سبب ذکری از او به بدی یا بدهوایی به اولیای دولت می رسد، این است که به کارگزاران ایالت دفتر حساب خراسان و مأمورین، کمتر از سایر حکام خراسان تعارف می دهد. خرج داخلی ولایت را، چه از نوکر و سپاهی و چه از خیرات و مبرات مقدم بر این تعارفات می دارد

خانلر خان باز می نویسد

امیر سالی هفتاد و پنج تومان از رعیت خود مالیات می گیرد از گوسفند و زراعت نخعی؛ اما عمادالملک حاکم طبس [ زیاده از سیصد تومان میگیرد، زیرا که عماد الملک از شتر هم مالیات می گیرد و امیر نمی گیرد

به این تخفیف مالیاتی به چشم خورد نگاه نکنید بلکه به چشم خرد نگاه کنید. همین قدر تخفیف کافی است که راه های دور و دراز بیابانی را آباد نگهدارد

می گویند: حشمة الملک به فرزندان خود وصیت کرده بود که پسران مبادا از قاجاریه دختر بگیرند و دختران مبادا به شاهزادگان قاجاری شوهر کنند. نتیجه آن شد که صد و پنجاه سال حکومت قاجار، هیچ شاهزاده ای به بیرجند راه نیافت و هیچ شاهزاده ای حاکم بیرجند نشد، و حال آنکه خبر داریم که چند سالی قبل از مشروطه، حتی دهات و کوره دهات ایران هم در دست شاهزادگان لا تعد و لا تحصای اولاد فتحعلی شاهی بوده است.

قضیه ناد علی چه بود؟

منتظم ناصری ذیل حوادث سال 1284 ه/ 1867م می نویسد: »از قرار عریضه محمد اسماعیل خان )وکیل الملک( حکمران کرمان، و میر علم خان حشمة الملک امیر قائن و سیستان، قلعه ناد علی را که آن سمت هیرمند و از قلاع محکم است از ابراهیم بلوچ انتزاع نموده و متصرف شده اند...

من مخصوصاً خبر منتظم ناصری را درین جا نقل کردم که بگویم اندکی قبل از آنکه پای ذوالفقار مهندس به قلعه ناد علی برسد و پیش از آنکه گلداسمیت شعر حافظ را با تغییری ملیح در شبهای بیابان بلوچستان به زبان آورد، این همکاری دو حاکم مقتدر وقت کرمان و قائنات بوده که نقطه اصلی مرز را در قلعه ناد علی تعیین کرده بود و ضمناً برای اثبات این ادعا بود که مرزهای شرقی ایران را حکام کرمان و قائنات متفقاً تعیین کرده بوده اند.

ذوالفقار کرمانی در نقشه قلعه ناد علی میگوید قلعه آن را حشمة الملک قائینی ساخته است، قلعه دوم را که در وسط ساخته اند تمام با آجرهای کهنه قطر دیوار پنج ذرع است همیشه یکصد نفر سرباز با دو نفر صاحب منصب در میان قلعه ساخلو میباشد و احدی را به قلعه بدون اذن حشمة الملک به قلعه سوم راه نمی دهند

برج آس بر لب رود هیرمند بود... این برج را هم حشمة الملک ساخته، مدام پنجاه نفر از سرباز فوج قائین با یک دو نفر صاحب منصب در آنجا ساخلو می باشند.

قلعه کوهک به قدر هزار ذرع سمت شمال بند واقع شده این قلعه را حشمة الملک جهت حفظ و حراست بند ساخته است. پنجاه نفر سرباز و یک نفر صاحب منصب در میان قلعه بودند..

درة العقد خاندان امیر قائن، امیر شوکة الملک است که مرحوم ملک الشعراء بهار در جلسه یاد بود مرگ شوکة الملک از خدمات او ذیل رام کردن بلوچ و پخت و پز افاغنه، و جلب سرداران آن طایفه و مواظبت از سیاست خارجی بین انگلیس ها و روس ها، و حزم فوق العاده امیر علم خان سوم یاد می کند. او در همین یاد بودهای ما حیات داشت و من طرداً للباب چند کلمه ای در باب او ادامه می دهم و بعد دوباره می روم سراغ ذوالفقار بیگ

امیر شوکة الملک در عین حال آدمی مذهبی و علاقه مند به مراسم مذهبی بود او روضه خوانی همیشگی داشت، من یک شده بزرگ و بسیار زیبا، که عبارت هدیه امیر شوکة الملک برای امامزاده زید خبیص« ) = شهداد( داشت، در آن امامزاده دیده ام امامزاده ای با صد فرسنگ فاصله از بیرجند و در دل کویرات کرمان

گویا یک وقت ملک الشعراء بهار به مرحوم شوکة الملک گفته بود: الحمدالله شهر این مردم دیگر چه دیگر هم آب لوله کشی دارد، هم برق دارد، هم مدرسه دارد، هم راه دارد در آن روزها می خواهند که گاه گاهی به این و آن شکایت می فرستند؟ مرحوم شوکة الملک که روضه خوانی و تعزیه و سایر مراسم مذهبی قدغن اکید بود، جواب داد: آقای ملک، اینها برق نمی خواهند - اینها محرم می خواهند اینها مدرسه نمی خواهند - اینها عاشورا می خواهند کرب و بلا را به اینها بدهید همه چیز به آنها داده اید. من، قطعه تضمینیه حسین آن خسرو خوبان امیر را قبلاً چاپ کرده ام.

ابوموسای مرز شرقی

در واقع، مأموریت گلداسمیت یکی از سخت ترین مأموریت های قرن بوده است ـ برای فیصله اختلافاتی که من در صدر مقاله از آن به رحمت خداوندی تعبیر کردم - یعنی رودخانه ای که به طور عمودی از مرز دو کشور می گذرد

1405/04/11

جزئیات مقاله

دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی

در واقع، مأموریت گلداسمیت یکی از سخت ترین مأموریت های قرن بوده است ـ برای فیصله اختلافاتی که من در صدر مقاله از آن به رحمت خداوندی تعبیر کردم - یعنی رودخانه ای که به طور عمودی از مرز دو کشور می گذرد. باز متأسفانه در باب این حکمیت قضاوت های بی پایه و غرض آلود بسیار شده است و جزئیات آن هیچ گاه منتشر نشده و به مشکلات عدیده ای که در سر راه گلد اسمیت بوده کمتر پرداخته اند و شنیده ام که یادداشتهای مفصلی نیز شاید از خود گلد اسمیت وجود دارد که تاکنون مطلقاً بدان توجه نکرده اند - درست مثل حکمیت ابوموسی اشعری که طرفین آن را مردود و مطرود می شمارند. مصداق قول فصیحی هروی

خارترم که تازه ز باغم دروده اند

مردود باغبانم و مطرود آتشم

و حال آنکه حق این بود که می آمدند و حرفهای ابوموسی را هم می شنیدند که چه می گوید و چه می اندیشد؟ آخر او هم بالاخره صحابی بوده و برای خود حرفهایی داشته است.

بنده به نوبه خود، از این که دولت ایران، یک مهندس کرمانی - مهندس ذوالفقار بیگ را در بیابان های سیستان به امان خدا رها کرده تا او شب هایی که - سی و بیست، و بیشتر اوقات 13 درجه زیر صفر سرما داشته است زیر یک چادر قابل نفوذ سرما بگذراند و برایش نقشه بکشد در حالی که یک کلیه او عملاً در تمام این مدت، شب و روز، درد می کرده است باید اینجا تشکر کنم از گلدا سمیت و هیئت او که با اینکه رقیب مهندس ذوالفقار بوده است و قاعده نمی بایست اعتنایی به او بکند، با همه اینها چند بار به داد او هم رسیده است. مهندس ما می نویسد

در نصرت آباد تا نیم ساعت به صبح از بابت درد پهلو آرام نگرفتم، نزدیک صبح به قدر سه ساعت خوابم برد، بعد، از تب و درد بیدار شدم. فرستادم، حکیم صاحب ] از هیئت گلدا سمیت آمد، قدری روغن مالید، باز همان مشمع را انداخته سفارش در نخوردن سرما نمود..

این حکیم صاحب اهل هندوستان و از علم حکمیت طبیعی و معادن، با اطلاع بود و از طرف هندوستان با اسباب و تهیه و تدارک با دستگاه زیادی وارد بم شده... خود ژنرال قولد اسمد شخصی بود که در اکثر علوم تکمیل شده، این سفر ششم ایشان بود که در ایران به سیاحت آمده

بیت الغزل معرفت

مهندس ما وقتی در ترش آب دو ساعت و نیم از شب گذشته وارد شده متوجه می شود که ژنرال قولد اسمد با سایر صاحب منصب های دولت بهیه انگلیس در کنار راه از درخت های گز خشک آتش زیادی افروخته دور آتش راه می رفتند. به بنده تکلیف نمودند - پیاده شوید خود را گرم نمایید

بنده پیاده شدم. اول خود ژنرال قولد اسمد پیش آمد دست داده این شعر را خواندند: شب تاریک و باد و برف و

چنین جایی که پر خوف و خطر باشد

کجا دانند حال ما

میرزا سعید خان و آلاکسان وزیر مختار

سبکباران ساحل ها....

درجه هوا در این منزل در میان چادر پانزده درجه از صفر پایین رفته.

مخلص واقعاً برای بار دوم ازین ژنرال گولد سمیت انگلیسی تشکر میکنم به دو جهت: نخست آنکه مهم شهری کرمانی ما را از سرمای 15 درجه زیر صفر نجات داده و به آتش گزی که خود فراهم کرده بود او را گرم کرده تا مجبور نشود بگوید: از آتشت نشدم گرم و مردم از دودت

اما از جهت دوم تشکرم از این است که این انگلیسی با ذوق، شعر دلپذیر »سبکباران ساحل های حافظ را اولاً زرگری کرده و جواهر نشان کرده و ثانیاً در بهترین نقطه و بهترین جا، یعنی در حول و حوش قلعه ناد علی ـ به سبک انگلیسی بازسازی و آب بندی - فرموده اند

شعر حافظ این بوده

شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها

تشکر من از او از این جهت هم هست که تا این حد بر ادب فارسی تسلط داشته است. می خواهم حرف را از اسمیت طلا نشان بگردانم، و به مهندس صاحب نشان مس خودمان بپردازم - مهندس صاحب نشان مس که به زبان حال حافظ در راه های بیابانی سیستان، می گفت

دست از مس وجود، چو مردان بشوی

تا کیمیای عشق بیابی و زر شوی

گولد Gold در انگلیسی به معنی طلا و زر است. و اسمیت Smith به معنی استاد صنعتگر و مجموعاً مفهوم زرگر می رساند و من البته به خاطر احترام به گلداسمیت او را زرگر باشی می شمارم مشکلاتی که در کار این مأموریت داشته است، و توجه حکام کرمان و قائن به او ـ در اینجا مورد نظر ماست

سر رشته در میان خلق

مهم این بود که این خانواده های حاکم میبایست ریشه در میان مردم داشته باشند، و خاندان امرای قائن، خصوصاً درین امر بیش از حد توفیق یافته اند. این که امیر باید با مردم عادی یک جور و یک نواخت زندگی کند و اینکه مردم قائن وقت و بی وقت به خانه او دسترسی داشته باشند و اینکه قضاوت و دادگری او زبانزد عموم باشد و اینکه به اموال این و آن تجاوز نکند ـ همه اینها مظاهری است که پشتوانه مردمی را برای یک خانواده حاکم فراهم می کند

این خانواده های حاکم، در کرمان و قائنات، یک مهم دیگر را هم می بایست در نظر بگیرند و آن تطابق جامعه خودشان است با مظاهر پیشرفت جدید و دنیایی که با اتصال سیم تلگراف از لندن به هند، در معرض تجدید حیات فکری و دگرگونی فرهنگی قرار گرفته بود 96 و با مطبوعاتی که از هند یا از طریق روسیه می رسید و با فکرها و ایدئولوژی هایی که کاملاً نو بود، و گاهی با موازین دینی و رسوم ملی و محلی مغایر بود یا گاهی اصلا تطابق نداشت. این نکته از مسایل مهم اجتماعی این دو ناحیه است، و ما آگاه هستیم که هر دو حاکم وقت، یعنی هم حاکم کرمان و هم حاکم قائنات بهترین و ملایم ترین بر خورد را با این عوامل تجدد کرده اند. بسیاری از نخستین مدارس به سبک جدید در این دو ناحیه تأسیس شده است. در کرمان جزیه از زرتشتیان برداشته شد. در قائنات آب برای نخستین بار در ایران به صورت لوله کشی در دسترس مردم گذاشته شد

هر دو خانواده، به روزنامه های خارج از ایران، مثل حبل المتین و اختر کمک می کردند. وکیل الملک، رسپسر خود را برای تحصیل به پاریس فرستاد کتاب تاریخ سرجان ملکم به خرج او ترجمه و توسط مرحوم حیرت در بمبئی به چاپ رسید. هم چنانکه وقتی ذکاء الملک در کرمان بود و به او کمک فراوان می کرد. در طبقه دوم این دو خانواده، سردار نصرت در کرمان مدرسه نصرت ملی را تأسیس کرد

ذوالفقار نباید به سر حد برود

حشمة الملک گفت: درین مد مدت که مکرر شما خواهش رفتن به سرحد را می کردید ولی طفره می روم از بابت این بود که میرزا معصوم خان مرا می ترسانید که مبادا ذوالفقار خان را به سر حد حد افغانستان بفرستید که اسباب رنجش و کدورت دوستی بین دولت علیه ایران و دولت انگلیس خواهد شد. حال که شما نوشته پا به مهر دارید و خود باید جواب بدهید

1405/04/10

جزئیات مقاله

دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی

حشمة الملک گفت: درین مد مدت که مکرر شما خواهش رفتن به سرحد را می کردید ولی طفره می روم از بابت این بود که میرزا معصوم خان مرا می ترسانید که مبادا ذوالفقار خان را به سر حد حد افغانستان بفرستید که اسباب رنجش و کدورت دوستی بین دولت علیه ایران و دولت انگلیس خواهد شد. حال که شما نوشته پا به مهر دارید و خود باید جواب بدهید. اگر حال می روید چنانچه حرفی حاصل شود که محل ایراد باشد آید، سفارش نامه بنویسم بروید. خاطر جمع هستید که عیب و نقصی و ایراد دولتی وارد نمی است. سفر من همین مطلب گفتم خاطر شما درین فقره آسوده باشد که مأموریت و حاصل ما کردند - کاغذی به ملک عباس خان کیانی سفارش نوشتند و یک نفر جلودار هم همراه ما نکردند

دیگر آنکه سفارش نمودند که به طور احتیاط ؟ بروید. در همان ساعت از منزل حشمة الملک بیرون آمدم و یک آبداری و یک قبل منقل و یک زوج مفرش باد، و یک باب چادر تهیه کرده سوار شدم از شهر با جلودار و بلد بیرون رفته. صاحب منصب های دولت بهیه انگلیس و میرزا معصوم خان به سمت جنوب و مشرق رفته بودند. بنده رو به شمال رفتم - دهاتی که در سر راه واقع شده بود، نقشه برداشتم.

ذوالفقار کرمانی جای دیگر می نویسد

عرض شمالی قلعه نصرت آباد سیستان 25-1-31، طول شرقی اش از دار الخلافه 10-5-24- همان روز ورود نصرت آباد با حشمة الملک ملاقات نمودم... میرزا معصوم خان... در باب صاحب منصب های دولت بهیه انگلیس بعضی حرفها و صحبت های بی معنی گفته و چنان نمود که ژنرال قولد اسمد 53 چندان شانی ندارد و شما نسبت به ایشان بی اعتنایی نمایید... و به ژنرال قولد اسمد گفته بوده است که حشمة الملک سرتیپ است و من و شما با او هم درجه می باشیم باید اول او به دیدن من و شما بیاید بعدها ما به دیدن او برویم... معلوم شد که فساد از میرزا معصوم خان بوده است و حشمة الملک امیر تومان است. یوم دوشنبه دوم ذی حجة الحرام 1288 ه/ 13 فوریه 1872م ژنرال قولد اسمد، غفار بیگ میر آخور خود را نزد حشمة الملک فرستاد که امروز علی اکبر خان سرهنگ پسر خودتان را به منزل من به دیدن بفرستید، من هم عصری به منزل شما خواهم آمد..

اسب کرنگ از همه رنگ

از آنجا که ژنرال قولد اسمد شخص عاقل و دانایی بود به طور مهربانی رفع گله و کدورت مابین خود و حشمة الملک را نموده، یوم سه شنبه، حشمة الملک به منزل ژنرال قولد رفته، بعد از صحبت، ایشان را دعوت به شکار نمود. چهارشنبه چهارم صبحی سوار شده، در بیرون شهر همه با هم متفق شدیم. در کنار مردابها شکار مرغابی و دراج نموده، باباخان نامی که نایب الحکومة حشمة الملک بود یک اسب کرنگی ممتاز از اسبهای خاصه حشمة الملک سوار بود، همه جا میرزا معصوم خان پهلوی او می رفت و خواهش میکرد که این اسب را با اسب من عوض کنید، اسب سواری خود )او( بیست تومان قیمت داشت و آن اسب را حشمة الملک یکصد و پنجاه تومان خریده بود. تا سر چادرها که به جهت نهارگاه زده بودند چندین مرتبه به حشمة الملک اظهار نمود. عاقبت حشمة الملک اسب را به ایشان تعارف نمود.

معصوم الانصار

میرزا معصوم در پایان این حرکات نامه ای از همان سیستان گله آمیز به دایی خود میرزا مسعود خان انصاری نوشته و همه رفتار خود را مبارزه با انگلیسی ها خوانده است. تا حدی که پیش این دکتر پیروز مجتهدزاده هم خود را مظلوم نشان داده است. من این نامه را هم عیناً نقل می کنم تا یک طرفه به قاضی نرفته باشم در عین حال که نعل وارو زده است. او خطاب به دائی خود می نویسد:

فدایت شوم، اگر از حالت امروز این بنده اطلاع درستی داشته باشند به التفات آقایی و پدری که داشته و دارند بعد از این خدمتگزاری را در این اسفار به کمترین روا نمی دارند. هفت ماه تمام است در دست این مأمور گرفتار. و کمال اصرار را در این داشته و دارد که اغماض از حق نموده و نان و نمک شاهنشاه ظل الله روحنا فداه را بر خود حرام نماید.

جناب مستطاب خداوندگار اجل روحی فداه می فرمایند: »چرا تلگرافها مختصر است واضحاً از حالت خود مرا مطلع نمایید عرض کنم تصدقت شوم. ممکن نیست که به توسط تلگراف انگلیس عرض کند که مدعی ماکلاتی ها ـ و الله بالله، نیستند. مدعى ما حاکم ثالث است. آخر کمترین می دانستم که مقصود این مأمور چیست؟ از اصفهان به عرض بندگان عالی رسانیدم که مقصود جنرال راه رفتن سیستان نیست و در بلوچستان اگر کاری بکند تا نکند - در گوادر به کشتی دودی نشسته - عازم تهران یا لندن خواهد شد

در دول سایره از مأمور پلتیک ـ این طور شعور و حس را بسیار غنیمت می شمارند - به فضل خدا و بینی و بین الله - بی مداهنه و ملاحظه و منظور دیگر از من یا او - جناب فخامت نصاب وکیل الملک، حکمران کرمان و بلوچستان به پختگی و تدبیر باطن نیت این مرد را در نوشتجات رسمانه خود ظاهر ساخت و بعد از شرفیابی خواهند دانست که چقدر در این سفر با بی غرضی و بی طمعی راه رفته و شکر خدا را سنداً بعد از سند از مأمور انگلیس در دست دارم که مقصود او مغایر منظور اولیای دولت علیه ایران بوده و زیاد جهد نموده که کمترین را هم عقیده کند - نشده و نخواهد شد. مطمئن باشند و به سفارت در کمال اطمینان جواب بدهند که نوشتجات طرفین دلیل درستکاری طرفین می تواند شد و بس

عرض کردم از حالت امروزه خودم و تب سبکی که دارم - نقلی نیست - ان شاء الله تعالى. اما نور چشمانم میرزا موسی و فضل الله به حق خدا در حالتی افتاده اند که چه عرض کنم از بیست نفر نوکر یک پیشخدمت و قهوه چی و میرزا ناخوش نبوده - مابقی همه مریض مقرب الخاقان ابراهیم خان سرتیپ مشرف به موت اند.

فکری در حق ما بفرمایید - کجا باید ماند و چطور باید کرد؟

اگر به تهران احضارم فرمودند حکم عرض راه مرقوم و ارسال فرمایید. 2 صفر 1288 هـ / (24 آوریل 1871 م[.

پشت کاغذ مهر معصوم الانصاری

من نمی دانم حرفهای معصوم خان تا چه حد درست باشد، و نیز ضمیر »او« در این نوشته ها کیست؟ به قول قدیمی ها ضمیر میگردد و مرجح خود را پیدا می کند. ولی چنان می نماید که خداوند، بعد از صد و بیست سال، این مخلص پاریزی را مأمور کرده بود که بیاید و در ناف لندن از یک همشهری گمنام خودش - ذوالفقار بیگ - یک جبران مافاتی کرده باشد ـ انگلیس ها خودشان هم زبان دارند و هم قلم

بدم نمی آید حال که امشب نمک چشان انگلیسی ها را کرده ایم، یادی از آن افسر انگلیسی، گولد اسمیت هم بکنم. در تاریخ خیلی به او فحش داده ایم. گفت: - عیب می جمله بگفتی، هنرش نیز بگوی

یکی از بهترین سخنرانی هایی که در باب گلد اسمیت و مأموریت حکمیت او در مقدمات سرحد بندی ایران ایراد شده، یک سخنرانی است که دو سال پیش همین ین آقای پیروز استاد تاریخ دانشگاه لندن، در دانشگاه زاهدان، و در جزء سمینار سیستان و بلوچستان شناسی ایراد داشتند و من این توفیق را داشتم که در آن مجلس شرکت کردم و از این سخنرانی بهره بردم - گفتاری که متأسفانه در هیچ جا درست منعکس نشد و چاپ آن نیز به مقیاس درست صورت نگرفت.

نقشه در حکم قباله است

وقتی نقشه برداری تمام شد - یوم ]سه شنبه 24 ذیحجه 1288 ه/ 5 مارس کشیده خیلی که همراهی کرده بودند و زحمت حشمة الملک ملاقات نموده، از سوارهایی از آنها تعارف بزرگی کرده باشم، اظهار خشنودی و رضامندی کردم

1405/04/09

جزئیات مقاله

دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی

وقتی نقشه برداری تمام شد - یوم ]سه شنبه 24 ذیحجه 1288 ه/ 5 مارس کشیده خیلی که همراهی کرده بودند و زحمت حشمة الملک ملاقات نموده، از سوارهایی از آنها تعارف بزرگی کرده باشم، اظهار خشنودی و رضامندی کردم. گفتم باید به هر یک چیت به آنها انعام کرد، به میر حشمة الملک راضی نشد، نفری یک خروار گندم و ده ذرع درویش خان یک جبه ماهوت داد. بنده هم نفری یک توپ تنزیب جهة عمامه و یک و تومان نقد به آنها دادم و یک باب چادر سر مشکی به به جهت بزرگ آنها تعارف فرستادم... را به قدری که آنها را قسم دادم که به کسی اظهار نکنید که فلانی چیزی داده است  نقشه را حالی و سرحدات داخل و خارج خوب مشخص باشد کشیدم ـ همه را جزء به جزء، همه خاطر نشان حشمة الملک نمودم و گفتم می خواهم این نقشه مثل قباله معتبر باشد... بسیار دور به آنجاها نرفته است... تعجب کرد از آنجاها که بنده رفته بودم، گفت تا امروز کسی خطوط حدود را نوشت و مهر کرد....

حشمة الملک اندک نگرانی هم داشت، چه این گزارشها حاوی عایدات ملکی او هم بود و ممکن بود در تهران برایش در دسر فراهم کند.

مهندس ذوالفقار می نویسد: »به ایشان گفتم این کتابچه جغرافیا میباشد، دخلی به عمل حکومت امروزه شما ندارد. معلوم است شمابه مصلحت وقت 45 حرکت می نمایید. هر مخارج و عملی که امروزه درین ملک بنمایید البته اولیای دولت ابد مدت قاهره امضاء خواهند داشت شما درین فقره آسوده خاطر باشید

هزار مثقال زعفران - برای مرد هزاره

برای اینکه نحوه تحقیق دقیق این محقق آمارگر جغرافیادان نقشه روز حکومت تنها به یک نمونه اشاره کنم در مورد همین نصرة آباد که ام القری و پایتخت آن سیستان بوده است ـ می نویسد: »جمعیت دهات و ایلات صحرانشین بیست و هشت هزار و نفر، محل یکصد و پانزده خانوار، عده نفوس یکصد و بیست هزار و ششصد و هفتاد و پنج اضافه است بیست و شش هزار و سیصد و ده خروار، بند افشان دهات است - آنچه زراعت شده نمایند شصت و نه هزار و بر آرایش و شش هزار و سیصد و ده خروار، اگر بخواهند زراعت و دویست و شصت خروار دیگر ملک مرغوب خوب دارند باغات یکهزار و دویست و هشتاد قطعه اغنام و احشام: گوسفند دویست و نه هزار و یکصد و نود رأس، گاو یکصد و پانزده هزار و سیصد پنج هشتاد و شش رأس الاغ چهل و یک هزار و ششصد و پانزده رأس شتر بادی و بارکش هزار و هفتصد و نود و پنج رأس اسب و مادیان سه هزار و پانصد و نود و پنج رأس ..

از نصرت آباد بیرون رفته، خبر آورند که میرزا معصوم خان از منزل حشمة الملک سوار شده، هر ساعت آدمی نزد حشمة الملک می فرستد یک نوع تمنایی و خواهشی میکند. دو رأس اسب خوب - یکی جهت سواری خود و یکی جهت یدک خواهش کرده، یک نفر شتر بادی حشمة الملک جهت او فرستاده بعد شتر بادی خواهش کرده حشمة الملک جهت کمال التفات را به حشمة الملک نوشته که شما از هر به جهت او فرستاده شب کاغذی را که جهت جناب وزیر امور خارجه فلان اسب در حق بنده فرموده اید از شما خواهش دارم فلان مال آبداری و هزار که اسب سواری خود شما میباشد با یک نفر شتر بادی خوب و تومانی با نشان تمثال مبارک مثقال زعفران قائن سوقات بدهید که به ورود دارالخلافه، امیر حشمة الملک گرفته بفرستم که بدانند از خود من چه کار ساخته می شود... از قرار قول محارم تعریف میکردند که حشمة الملک را خسته نموده بود و... به نوکرهای خودش، حشمة الملک، گفته بود، اگر از دیوان ده هزار تومان جریمه از من خواسته بودند خوشترم بود که به این قسم مرا اذیت نمایند.

حالا مقایسه کنید با مهندس ذوالفقار کرمانی که می نویسد: فرستادم شخصی تاجر - که قندهاری بودند آوردند، تمام چادرهای خود را با بعضی اسباب دیگر به هر قیمتی که خود که مهماندار بنده بود - دادم - قبول کرد ـ فروختم، میز و صندلی ها را به نوکر حشمة الملک بابت اسباب خود را سبک بار کردم. سه که پس از رفتن بنده به منزل حشمة الملک ببرد. از را رأس مال به جهت بنه و یک رأس اسب سواری به جهت خود خریدم و حشمة الملک ملاقات کردم...

کار را بگذران

آذوقه چهار منزلی که چیزی به هم نمی رسید سفارش کرده بار کرده همراه بردارند که در راه معطلی حاصل نشود، از حشمة الملک خواهش نمودم که کدخدایان و مباشرین دهات را بخواهند، کتابچه عدد نفوس را که بنده ثبت برداشته بودم در حضور ایشان خوانده شود، چنانچه کم و زیاد نوشته شده باشد اصلاح شود... تمام مباشرین و کدخدایان آنچه نوشته شده بود همه را تصدیق نمودند

گفتم، مشکل مهندس ما - و اصلاً مشکل حکام کرمان و بیرجند، این بود که پشتوانه از مرکز نداشتند. هنوز سالهای زیادی نگذشته بود از روزگاری که صدر اعظم میرزا آقا خان نوری به فرخ خان کاشی می نوشت که ... بیش از اینها دیگر نمی دانید که خودداری از قوه برهنه امکان ما خارج است فردا که بهار می شود و دوست محمد خان پنجاه هزار افغان ک.. می کند، تازه نفس را به تحریک انگلیس بر سر هرات و آن قشون خسته و لکنته ا... سرازیر از همه درد بی پولی معلوم است که حالت هرات و آن قشون به کجا منجر می شود... زیادتر است. از شما که نمی توان پنهان داشت، کار به جایی رسیده است که اشرفی های دو هزاری بود - بیرون آورده اشرفی عهد آقا محمد خان را که در خزانه به قدر هشت نه هزار تومان نشده است... کار را سکه زده ایم و به خرج می دهیم... تا زود است و پرده از روی کار برداشته سلطنت به هر قیمتی که صلاح می دانید بگذرانید... چیزی که در آن میان نیست یکی تغییر است که نوشته اید »خاکم به دهان، اینها تغییر سلطنت می خواهند و یکی عزل من است که آن هم بالمال خدا نکرده راجع به تغییر سلطنت می شود. سوای این دو فقره ـ در هر باب، اختیار کلیه به هم رسانیده اید

در هر حال مصالحه کنید و بگذرانید ـ فی 14] رجب 1273 ه/ 8 مارس 1857 م بنابر این معلوم است که درینجا تکلیف امیر قائن یا وکیل الملک کرمان چیست؟ دیگر تکلیف ذوالفقار بیگ کرمانی نقشه بردار معروف به محلاتی ما که روشن روشن است.

می خواهم همه جا را ببینم

با این پشتوانه مرکزی - حالا ذوالفقار بیگ اصرار دارد که به هر حال قلعه نادعلی باید در نقشه جزء ایران محسوب می شود.

حشمة الملک وسایل حرکت مهندس ذوالفقار کرمانی را هم فراهم کرده بود که متأسفانه آن میرزا معصوم رفیق نیمه راه همه را برده بود. نزد حشمة الملک فرستادم. پیغام داده بود کهده رأس مال جهت میرزا معصوم خان و پنج رأس جهت شما فرستادم، معلوم شد که میرزا معصوم خان... تمام آن مالها را برده است..

چند روز قبل که در شهر معطل بودم، بنده نقشه اکثر دهات وسط سیستان مشخص نمایم. یوم معطل حدود بودم که حد متصرفی دولت علیه را با متصرفی افغانستان کردم و به ایشان در باب نقشه تمام سیستان گفتگو جمعه ششم با حشمة الملک ملاقات کردم. است که دولت علیه با افغانستان نقشه تمام سرحد متصرفی خاطر نشان نمودم که عمده مقصودم داشتند آگاهی نقشه بکشم. مذکور باشم و از روی بصیرت و بنده می خواهم همه را خود دیده در عقب سر آنها سیستان رفته اند، شما اگر امروز که مأمورین دولت انگلیس به وسط ملک شدم که با یک منزل از شما پیش می باشند. جویا بروید مشکل است به آنها برسید، همه روز خیال رفتن تا بن کدام نقاط را داشتند؟ مذکور داشتند شما چه قرار گذاشتند یعنی خیال رفتن نمی شود، این راه سرحد دیده خان. بنده ملاحظه نمودم از در کمال خان و چهار برجک آقا ملک خود دارند چندان محتاج دیدن تمام دیگر آن که آنها نقشه های کشیده به همراه به سمت لاش و جوین نمودم که بلد و راهنما بدهد که سیستان نیستند. از حشمة الملک خواهش شما را معصوم خان سفارش نموده است که و چخنشور و غیره بروم. مذکور داشتند که میرزا دولت انگلیس خواهد شد. بی اطلاع ایشان به جایی نفرستم که محل ایراد نمایم فکری شدم از حال و خیال میرزا معصوم خان هر چه خواستم رفع شبهه را از ایشان ممکن نشد

25 هزار خروار اجاره در باب عایدات سیستان

ملک سیستان تماماً خالصه است، قرار زراعت با حاکم و مستمری خوانین، و می آورند سه یک آن حق دیوان است ـ مواجب و عایدات و تیول ایشان قرار گذاشته علماء و سادات، و کدخدا، و نوکر سیستان که حشمة الملک به جهت الملک مقصودش مردم داری اسامی آنها را مفصلا نوشته، درست است

1405/04/08

جزئیات مقاله

دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی

ملک سیستان تماماً خالصه است، قرار زراعت با حاکم و مستمری خوانین، و می آورند سه یک آن حق دیوان است ـ مواجب و عایدات و تیول ایشان قرار گذاشته علماء و سادات، و کدخدا، و نوکر سیستان که حشمة الملک به جهت الملک مقصودش مردم داری اسامی آنها را مفصلا نوشته، درست است... چون حشمة است ـ بذل و بخشش و اصل خیالش رو به خود کردن طایفه بلوچیه و مردم افغانستان می نماید. مثلاً سردار شریف خان را یازده قریه از دهات معتبر ـ که 360 پاگاو 27 بر روی هم 3687 خروار تبریز بذرافشان است ـ جهت نان خانه و سواره جمازه سوار واگذار نموده...

به طور کلی در سیستان 880 پاگاو از دهات و املاک سیستان به حشمة الملک واگذار شده و 10554 خروار تبریز بذرافشان است. مرحوم خانلرخان اعتصام الملک که یک وقتی را امیر قائن به امیر قائن بوده می نویسد سیستان مأمور رسیدگی و بازرسی عایدات همین عایدات گندم او است. و البته این ده هزار خروار هزار خروار گندم از دولت اجاره کرده سیستان بیشتر می شود.

انبار ذخیره گندم آنها در برج آس و قریه نادعلی بوده است ایران لقب داده بودند. می شده بیخود نیست که یک روزی سیستان را انبار گندم کار نقشه برداری ذوالفقار بیگ خوب به انجام رسید

امیر قائن استقبال می کند

یوم دوشنبه 25 شهر ذی القعده، از خط استوا 11-3053و نموده عرض شمالی چلنگ برداشته شب را در چلنگ منزل طول شرقی اش از دار الخلافه ناصری 52-2-10

یوم سه سه شنبه صبح زود از و سیستان ـ و سردار الملک حاکم قائنات خان ملقب به حشمة برداشته، امیر قاین ـ میر علی و بلوچ را به قدر پانصد نفر سیستانی و قائینی شریف خان بلوچ، تمام خوانین و رؤسای سیستان انگلیس و ماها منصب های دولت بهیه جهت استقبال صاحب را - تا دو فرسخ بیرون از شهر و همگی با اسلحه و یراق قوی درشت چاق سوار، فرستاده بود، تمام سوارها اسبهای ها جلوه نمودند. خوب، خیلی باشکوه در نظر صاحب منصب بعد از ظهری وارد نصرت آباد - و شهر جدید را سیستان است شدیم این قلعه قلعه و شهر جدید که این ایام پایتخت حکومت دولت علیه ساخته است.

مهندس ذوالفقار کرمانی دوم محرم 1289 ه/ ـ به بیرجند رسیده است، و همو افتاده و پنجشنبه 12 محرم، یعنی پس از ده روز راه پیمایی خزاعی میباشد، حال هم توضیح می دهد که میر علم خان حشمة الملک با طایفه اش عرب خزاعی جد حشمة الملک اکثر طایفه آنها به زبان عربی )؟( گفتگو می کنند 35 طاهر ذوالیمینین است که در تاریخ، احوالات آنها را نوشته اند، مردم قائنات بیشتر سبزه گندم ]گون[، آدم سرخ و سفید کمتر است. دیگر آنکه زراعت مردم آن، ملک قائنات کفاف رعیت و اهل ولایتش را نمی دهد باید از خارج جنس بیاورند. دیگر آنکه مردمانش بیشتر تریاک کش می باشند حشمة الملک بسیار سعی نمود که ایشان را از این عمل باز دارد از عهده بر نیامد

عرض شمالی بیرجند 53-32، طول شرقیش از دارالخلافه و این آخرین جمله کتاب چاپی از دار الخلافه 43-741. قائن 42-4-33، طول شرقی اش و ارقام را صد و پنجاه سال مانده، اما به هر حال این آمار است که معلوم می شود کتاب ناقص روحانی امام مسجد و ثبت کرده و خدا کند جناب پیش یک مهندس کرمانی در آورده غلط گیری کرده باشد. و ارقام را درست ثبت و امامزاده قاسم شمیران رساله را دقیق خوانده دارم که ارقام پیر جغرافیای ایران است، خواهش من از استادم دکتر محمد حسن گنجی که ـ و با فرماید و اگر درست نیست اصلاح فرماید مهندس کرمانی را، اگر ناقص است تکمیل هم داریم - ارقام در لندن هستیم و مهمان بیرجندی وسایل دقیق امروزی که دارند ـ امشب که النهار گرینویچ تطبیق است ـ لطفی فرمایند با نصف بیرجند را اگر طبق نصف النهار پاریس ننوشته که بر اساس کدام مبدأ فرمایند تا حق میزبانی را ادا کرده باشیم، چون در کتاب است

محتاج اسب نیستم

رساله ذوالفقار صد سالی در بوته فراموشی ماند نقشه هایش معلوم نشد به کجا رفت خود مهندس کرمانی هم احوالش مطلقاً معلوم نیست، مخلص که ادعای کرمانولوگی« دارد، فقط چند سطری در حق او جائی نوشته است که آن نیز هنوز مهندس زحمت کش کرمانی شرمندگی مخلص است که ادعای کرمانولوگ بودن دارم و ازین صد و پنجاه سال پیش هیچ خبری ندارم

گفتم که امیر قائن در تشویق این مهندس کرمانی منتهای لطف راکرده است، چطور است از قول خود مهندس نقل کنم.

یوم سه شنبه دویم محرم الحرام سنة 1289] هـ / 12 مارس 1872 م، ده روز به نوروز[  صبح بسیار زود برخاستم، نماز کرده، چای خورده، تهیه رفتن را دیده، با حشمة الملک ملاقات نمودم معذرت زحمات از ایشان خواستم، خداحافظ نمودم سفارش عظیم خان را نمود که او را به دارالخلافه ببرید، خواجه اسدالله که از نوکرهای خودم می باشد ـ مهماندار شما و میرزا معصوم خان است. پنج شتر هم باشید. ده نمود که در راه آسوده شما از همانجا بار خواهند است، آذوقه چهار منزل، به جهت بلوچیه است ـ با شما تا نهبندان که محل خطر طایفه نفر سوار هم به جهت حفظ و حراست خواهند آمد که به آسودگی بروید...

از منزل حشمة الملک بیرون سه تومان هم به قراولهای درب خانه انعام حشمة الملک درین ایام داده بود انعام دادم، مبلغ الملک سواره به تاخت، فاصله، یک نفر جلودار حشمة دادم. یک میدان از قلعه نصرت آباد را حشمة الملک به جهت یک رأس اسب ترکمانی - چهار سال، یدک کرده، گفت این اسب هم شما داده است... تأمل نموده به جلودار گفتم: خود ببین، مال سواری، یک اسب یدک یک فرسخی با بنده آمد و اضافه دارم، محتاج اسب نیستم، پس ببرید. به خود شما بخشیدم. تا مذکور داشت که هرگز جرأت پس بردن اسب را ندارم

عظیم خان کیانی را واسطه کرده و اسب را به دست نوکر عظیم خان داده گفتم یک تومان هم به او انعام دادند. پیش از ظهر به ده عباس خان رسیدم. معلوم شد که صبح زود میرزا معصوم خان سوار شده آذوقه و شترهای مال بنه بنده همه را برداشته و رفته است...

مهندس ما وقتی به نهبندان رسیده آمار دقیق داده و اشاره میکند از نهبندان از راه لوط به خبیص کرمان راه نزدیک است - 46 فرسخ ) کیلومتر است

مخلص که امشب این عرایض را در لندن به زبان می آورد، چند سال پیش، بدون اینکه رساله همشهری خود را خوانده باشم - پیشنهاد از طریق خبیص و تونل سیستان را و خبیص را از بن بست نجات دهند و یک شبه از سیستان آن و کرمان و سیرجان و نی ریز و جهرم به شیراز و حتی اهواز برسند. اماکسی اعتنایی نیست. باید عرض کنم که این همان راهی است که هزار و دویست سال پیش عمرولیث از طریق آن از کرمان به سیستان بازگشت، پسر جوانش هم در همین راه در گذشت.


طلا، نه ذوالفقار خان صاحب نشان مطلا

در روزنامه دولت علیه ایران هفدهم شوال 1278 ه/ 17 آوریل 1862م نیز این خبر را می خوانیم که ... ذوالفقار خان مهندس، که همراه علاء الدوله مأمور اسلامبول و کشیدن نقشه عرض راه بود

1405/04/05

جزئیات مقاله

دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی

از طرف دیگر با بنیه و قدرت کاری که ذوالفقار کرمانی در نقشه برداری سیستان داشته حیفم می آید که هم سفری او را با علاء الدوله نفی کنم، خصوصاً که در روزنامه دولت علیه ایران هفدهم شوال 1278 ه/ 17 آوریل 1862م نیز این خبر را می خوانیم که

... ذوالفقار خان مهندس، که همراه علاء الدوله مأمور اسلامبول و کشیدن نقشه عرض راه بود، خدمت محوله را خوب از عهده برآمده، یک صد تومان انعام و یک طاقه شال ترمه، به رسم خلعت به مشارالیه مرحمت و عنایت گردید. به هر حال چنان به نظر می رسد، که در آن واحد دو تن به نام ذوالفقار در دار الفنون شهرت داشته اند، یکی استاد مشق بوده و درجه سرهنگی داشته ذوالفقار خان سرهنگ و یکی شاگرد بوده و در نقشه برداری کار می کرده ذوالفقار بیگ کرمانی

مقصود از ذکر این حوادث اشاره به کارهای هر دو ذوالفقار است که هر دو در جهت مسائل فنی مملکت سهم عمده داشته اند. مهم این است که آن دانشجوی کرمانی ما، ذوالفقار بیگ کرمانی، پا به پای معلمان خود ـ همراه ذوالفقار خان سرهنگ پیش می رفته است و در همان روزنامه صحبت از کارهای او به میان می آید که چشمگیر بوده است کارهایی که او را مستحق نشان مس ) - مفرغ( ساخته است

در روزنامه وقایع اتفاقیه پنجشنبه نهم محرم الحرام 1275 ه/ 20 اوت 1858م ضمن اخبار دار الفنون، از تشویق معلمین و متعلمین یاد شده و از 29 نفر شاگردان علم توپخانه نام می برد ـ »و در جزء آنها ذوالفقار بیگ محلاتی بسیار خوب ترقی کرده و در صنعت نقاشی هم مهارت دارد، صاحب نشان نبود، یک قطعه نشان مس مرحمت، و هجده تومان بر دوازده تومان مواجب سابقش افزوده شده، ده تومان هم انعام مرحمت می شود - اضافه مواجب

مقصود ازین مقدمات این بود تا عرض کرده باشم که کار این مهندس کرمانی در سفر بلوچستان و سیستان هم در نوع خود بی نظیر بوده و رساله سفر خود را بسیار دقیق نوشته، منتهی متأسفانه در ایران از نقشه ها و رساله او اثری در دست نیست

رساله او در هند بوده، در کتابخانه ملا فیروزگبر که اکنون به کاما اینستیتوت« در بمبئی معروف است و تنها یک نسخه، آن نیز بدون نقشه، آن هم ظاهراً ناقص باقی مانده است. آن طور که خود او در مقدمه کتاب نوشته در دارالفنون علوم توپخانه و قورخانه و علم هندسه ـ که اصل و اساس همه علوم است - آموخته«. در 1274 ه/ 8581م، در حالی که هنوز دانشجو بوده از مدرسه به خدمات دیوان اعلی مأمور شده و در مدت 24 سال - اکثر سرحدات دولت علیه، مکرر مأمور شده و سفر کرده است

کتاب را یکی از روحانیون فاضل - حجة الاسلام عزیز الله عطاردی از هند به دست دست آورده و چاپ زده 1374)ش / 1995 م( - هر چند بی غلط نیست اما از یک روحانی غیر کرمانی غیر بلوچ و غیر سیستانی، تا این حد، البته مغتفر است، و من به عنوان یک کره انی، از معرفت این روحانی امامزاده قاسم شمیران باید تشکر بکنم

سوابق مهندس ذوالفقار بیگ نشان می دهد که در نقشه برداری مهارت تام داشته است. در سال 1275 ه/ 1858 م، دو تن از شاگردان موسیو کریشش معلم تو پخانه در ظرف سه ماه ـ نقشه طهران را کشیده اند، و مقرر شد که به زودی 1200 عدد ازین نقشه باسمه نمایند.

در وقایع اتفاقیه پنجشنبه نهم محرم 1375 ه/ 20 اوت 1858م در جزء فارغ التحصیلان علم توپخانه که 29 نفر بوده اند مرتبه دوم از ذوالفقار بیگ محلاتی یاد شده است (3) و در همانجا صحبت از ذوالفقارخان شاگرد هندسه نیز جداگانه آمده است و متأسفانه هم نام بودن دو مهندس در یک رشته برای ماکار تشخیص را دشوار میکند و تنها باید از اختلاف خان و بیگ در این دو نام مشابه، وجه تشخیص را در نظر بگیریم

سیلی به گوش سیلی

در صفحات وقایع اتفاقیه پنجشنبه دهم جمادی الاول 1275 / 17 دسامبر 1858 م، این خبر یاد می شود نقشه دارالخلافه تهران را که مدت سه ماه عالیجاه موسیوکریشش سرتیپ و معلم توپخانه با دو نفر از شاگردان خود یکی محمد تقی خان مقدم، و یکی ذوالفقار بیگ محلاتی - مشغول کشیدن بودند، درین اوقات به اتمام پیوست و او را یعنی موسیو کرشش را [ به اتفاق شاگردان او به حضور مبارک بردند، بسیار مطبوع طبع همایون افتاده و مبلغ یک صد تومان به انعام آنها مرحمت فرمودند: پنجاه تومان به خود عالیجاه مشارالیه و پنجاه تومان به دو نفر شاگردان او و مقرر فرمودند که به زودی هزار و دویست عدد ازین نقشه باسمه نمایند...

این نقشه یکی از زیباترین و بهترین نقشه هایی است که از تهران صد و پنجاه سال پیش کشیده شده است، و من اصل آن را یک جایی دیده ام، و گویا در همین سال های اخیر، همان نقشه با همان قطع و اندازه و همان رنگ ها و همان خط خوش، در وین، توسط آقای سیلی تجدید Scali چاپ شده است، منتهی حالا باید ما یک کفش آهنی به پاکنیم و یک عصای آهنی به دست گیریم و به وین برویم تا آن نقشه را به دست آوریم و بعد یک سیلی جانانه هم به گوش استاد سیلی بزنیم که چرا نقشه یک کرمانی را در وین بدون اجازه صاحب کار چاپ می کند ـو حق القلم او را به مارک و دلار به احفاد آن ذوالفقار بیگ نمی فرستد. یک »سیلی« هم به گوش اولیای نقشه برداری خودمان بزنیم که از خواب غفلت بیدار شوند و منتظر نمانند تا باز هم این همت دیگران باشد که کاری را که صد و پنجاه سال پیش، دانشجویان ایرانی انجام داده اند تجدید چاپ کنند. این سیلی به گوش دیگران هم باید برسد - یک سیلی هم باید به گوش خودم بزنم - طرف راست که چرا ادعای کرمانشناسی میکنم و تا امروز از احوال این هم شهری دانشمند فعال اصلاً بی خبر بوده ام. البته یک سیلی هم به طرف چپ صورت خودم می زنم تا هم تعادل برقرار شود و هم اگر بشود با سیلی روی خود را سرخ نگهدارم. معمولاً آنچه در خارج چاپ می شود به زحمت به ایران می رسد

اجتهاد در مقابل نص

می نویسد: »اما بعد، چنین گوید: پرورده این دولت ابد مدت ذوالفقار خان کرمانی الاصل - مشهور به محلاتی... چون این غلام خانه زاد هم در آن مدرسه دارالفنون اضافه بر علوم ـ تحصیل کرده ام، در سال توپخانه و قورخانه، علم هندسه که اصل و اساس همه علوم است و در مدت 24 سال، 1274 هجری 1887) م( از مدرساکثر سرحدات دولت علیه، مکرر مأمور ]بوده ،[ و سفر کردم

گزارشهای مهندس از اوضاع آن روز سیستان بسیار دقیق است، و البته همه جا از اقدامات آبادانی و تعمیرات و مراقبت های خاندان علم، خصوصاً حشمة الملک، یاد می کند. مثلاً آنجا که می نویسد

بالاخانه، که شیخ نصر در آنجا قلعه بنا کرده، از قراری که ملاحظه آنجا معتبری بوده... چون درین ایام حشمة الملک آنجا را آماده کرده است، نصف داخل وقف تعزیه داری جناب سیدالشهداء علیه السلام نموده، تمام زمین و ملکش مرغوب است، بذرافشان 340 خروار... رعیت فارسی و غیره 82 خانوار، عدد نفوس 158 رأس، الاغ 142 رأس، شتر 8 نفر، اسب و مادیان 10 رأس، عوامل 14 فرد

شال کرمانی وارد میدان میشود

می بیشتر دلم میخواهد در باب این دانشجوی کرمانی صحبت کنم

1405/04/02

جزئیات مقاله

دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی

در حوادث 1272 ه/ 1856م و مراسم تشویق محصلین و معلمین دارالفنون، صحبت از یک ذوالفقار خان غلام بچه به میان می آید و می نویسد: صاحب نشان نبود، در این امتحان علم هندسه مستحق نشان مس شده و پنج تومان انعام به او مرحمت گردید.

و یک ذوالفقار بیگ، که ظاهراً این همان دانشجوی کرمانی است که در سال 1278 ه/ 1865 م. فارغ التحصیل شده و از متعلمین رتبه اول« دارالفنون بوده و علم هندسه و توپخانه را در این مدرسه زیر نظر دو نفر معلمین - یکی موسیو یو نبرگ ناظم علوم مدرسه مبارکه« و دیگری میرزا عبد الغفار خان 16 آموخته بوده است. در این سال که معلمین و فارغ التحصیلان دار الفنون مورد تشویق قرار گرفته اند نایب الایاله فرهاد میرزا در امتحانات مدرسه حاضر بوده و کمال مواظبت را نموده بود و خود نیز به یک قطعه نشان طلا از مرتبه اول و یک رشته حمایل امیر تومانی خارج از نظام سرافراز گردید. دو نفر معلمین هندسه و توپخانه به موسیو نبرگ ناظم علوم مدرسه مبارکه که در تعلیم شاگردان کمال مواظبت را نموده، در امتحان هذه السنة شاگردان مشارالیه خوب از عهده جواب سؤال برآمدند - موازی یک طاقه شال کرمانی در حق او مرحمت گردید

معلم او هم، میرزا عبدالغفار پسر آخوند ملا علی محمد اصفهانی، مهندس که در تعلیم علوم ریاضی کمال سعی و اهتمام کرده و شاگردان مشارالیه درین امتحان خوب از عهده برآمدند. به اعطای یک قطعه نشان و بیست تومان انعام سرافراز گردید. درین مراسم بیش از صد نفر دانش آموزان و استادان جایزه گرفتند. آنچه مقصود ماست این است که معلوم رأی جهان آرای اقدس گردید که این شاگردان[ پیوسته مشغول تحصیل بوده بطالت نورزیده اند و هر یک علی قدر ارتقاء مدار جهم، مشمول عواطف شاهنشاهی و از قرار تفصیل مورد عنایت اعلیحضرت ظل اللهی، خلد الله ملکه و سلطانه گردیدند و این ذوالفقار بیگ از شاگردان مرتبه اول، یک قطعه نشان طلا و مبلغی اضافه مواجب دریافت کرده و ذوالفقار خان ولد رمضان بیگ مترجم موسیونبرگ نیز یک نشان مطلا و اضافه مواجب بیست و پنج تومان دریافت کرده اند.

ذوالفقار در ذوالفقار

البته در این مراسم خود شاهزاده اعتضادالسلطنه وزیر علوم نیز یک قطعه نشان از مرتبه اول امیر تومانی با یک رشته حمایل مخصوص آن مرتبه داخل نظام، سرافراز شده مبلغ یک هزار تومان نقد درباره شاهزاده معزی الیه مرحمت و عنایت گردید

متأسفانه روزنامه تصریح نمی کند که آیا گیرنده این جایزه، ذوالفقار بیگ کرمانی بوده، یا این ذوالفقار خان ولد رمضان بیگ کس دیگری است. اما در همین شماره چون اشاره شده است که در همین هفته، علاء الدوله محمد رحیم خان نسقچی باشی که به رسم سفارت کبری از برای تسلیت و تهنیت اعلیحضرت سلطان عبدالعزیز خان سلطان روم ) = ترکیه( مأمور دولت عثمانی گردیده بود، در جزء اعضاء هیئت از ذوالفقارخان مهندس نیز با هفت نفر دیگر، عازم ترکیه شده است، مخلص تصور میکند - چون معمولاً محصلین کرمانی ترکی نمی دانند، درین هیئت، این ذوالفقار خان مهندس باید اصلاً آذربایجانی بوده باشد، و اگر این حدس درست باشد، پس مهندس کرمانی می شود همان ذوالفقار بیگ از شاگردان مرتبه اول صاحب یک قطعه نشان

صحرایی و زبان اهل دریا

مشکل بزرگی که هم حاکم کرمان، و هم امرای قائن، با آن رو به رو بوده اند عدم آگاهی مرکز و پای تخت نشینان از مقتضیات محلی و عدم تأیید مقامات دولتی، خصوصاً وزارت خانه وقت از نظریات و پیشنهادات این حکام بوده است

1405/04/01

جزئیات مقاله

دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی

مشکل بزرگی که هم حاکم کرمان، و هم امرای قائن، با آن رو به رو بوده اند عدم آگاهی مرکز و پای تخت نشینان از مقتضیات محلی و عدم تأیید مقامات دولتی، خصوصاً وزارت خانه وقت از نظریات و پیشنهادات این حکام بوده است - حکامی که به هر حال مستقیماً هم با مأمورین سیاسی دولت های قدرتمند خارجی رو به رو بوده اند که همه امکانات را در اختیار داشته اند، و هم می بایست جوابگوی مردمی باشند، که طبعاً انتظار داشتند که حق و حقوق آنان در اصول مرزبندی رعایت شود و به گاو و گوسفند آنان لطمه وارد نیاید. علاء الملک تبریزی جد خاندان دیبا که برای حل مسأله مرزبندی سیستان و بلوچستان بیست سال بعد به آن حدود رفته می نویسد

رسیدیم به پابنه، که 9 فرسخ راه بود، از توپچی ها آمده، قدری چادر که دوخته حاضر بود آورده بودند ولی دیرک را که می بایست از ماهان بیاورند نیاورده بودند. حاج زین العابدین خان سعدالدوله داماد ابراهیم خان اسعدالدوله که درین وقت دائر مدار بم بود ـ تعجب کرد که ما بی آذوقه ابداً نمی توانیم به مقاصدی که در نظر داریم برسیم. گفتیم نترسید، محصل فرستاده و نوشته ام از جیرفت غله حمل بکند، و بـه حضرت مستطاب اتابک اعظم تلگراف کرده ام هزار خروار با کشتی از بوشهر به چابهار گندم حکم بدهند بیاورند ـ من آنقدر غله بریزم که مشتری خورند نباشد

علاء الملک سپس می نویسد

یک نگاهی به من کرد - چیزی نگفت که جمعیت زیاد بود. ولی من فهمیدم او چرا نگاه کرد... تا خلوت شد - چون آدم ایلاتی است و بی پروا حرف زدن عادت دارد - زبان ملامت را گشود که میرزا على اشرف خان مهندس را هم به این فلاکت از کرمان بیرون نکرده بود تا به فرمانفرمای کرمان چه برسد. کجا می روی؟ و با چه می روی؟ کو آذوقه؟ کو باربردار؟ کو تدارک ؟..

بقیه این گفتگو را خواهش میکنم در جامع المقدمات مخلص، بخوانید. تنها خواستم بگویم که آنها که از تهران به بلوچستان می آمدند - چقدر ازین بیابان های در اندردشت با دخیز ریگ آمیز بی اطلاع بوده اند

که صحرایی نمی داند زبان اهل دریا را ..

در مورد این تعارضها من مخصوصاً به یک مورد خاص اشاره میکنم، و آن داستان مرزبندی سیستان و بلوچستان در روزگار امیر حشمة الملک است، زمان ناصرالدین شاه، چون پای یک کرمانی نیز درین میان هست، اندکی به تفصیل بیشتری عرض میکنم.

مسأله مرزهای شرقی ایران، مسأله مهم قرن هجدهم و نوزدهم میلادی است، که مستقیماً با مسؤولیت حکام شرق یعنی والی کرمان و والی خراسان خصوصاً امیر قاینات مربوط بوده است، و کوششها و کشش های این دو حاکم مقتدر و در واقع دو خانواده مقتدر بود که می بایست تکلیف مرزهای ایران را تعیین کند

اسب در باتلاق راندن

خوشبختانه، در همان ایام که حکمیت گلد اسمیت درباره تعیین مرزهای ایران و هند و افغانستان مورد بحث بود، یک جوان صاحب ذوق و فعال و آگاه کرمانی برای برداشتن نقاط مورد اختلاف تعیین شده است که من مشکلات کار را از قول خود او به نحوی به زبان خواهم آورد. مسائل سیاسی مربوط به مرزبندی چیزی است که فعلاً مورد نظر ما نیست، و خود آقای دکتر مجتهدزاده که یک پا صاحب مجلس هستند، کتابها و مقالات درین باب نوشته اند. من تنها اشاره ای به مناسبتی در اینجا خواهم کرد

دانشجوی ما که مهندس ذوالفقار کرمانی نام دارد درین وقت وارد گود می شود. مهندس ما در سوم شهر شعبان المعظم 1288] ه/ 7 اکتبر 1871 م[ در تهران به حضور ناصر الدین شاه و میرزا سعید خان وزیر امور خارجه رسیده و از آنجا مأمور شده که نقشه سیستان را تهیه کند، و روز 11 شوال 1288 ه/ 25 دسامبر 1871، در قلب زمستان، از بم و نرماشیر گذشته، و در همان بم - قند یزدی یک من پنج هزار و پانصد دینار خریده و خورده، و آمار دقیق برداشته از وکیل آباد و کروک و عزیز آباد و نرماشیر گذشته مهزج و شوره گز و حیدرآباد و قلعه فتح و کنارک را پشت سر گذاشته در نصرت آباد بار انداخته در حالی که یک روز را هیجده فرسخ و نیم راه طی کرده بوده است )- 111 کیلومتر(

در نصرت آباد بود که متوجه شد، میرزا معصوم خان خواهر زاده میرزا سعید خان وزیر خارجه، هم به حشمة الملک و هم به رؤسای بلوچ تأکید کرده است که به این مهندس ـ بلد سوار ندهند و این کار شکنی بعد از آن وقت است که مهندس ما با اسب خود در رودخانه جلال آباد به قصد شکار وارد شده بود و در علف جگن اسبش از رفتار باز ماند. چون این حادثه یک پرده سینمایی در نظر مجسم می کند از قول خود او نقل میکنم. او در عزیز آباد نر ماشیر به جایی رسیده که لوخ و جگن فراوان بوده و فکر میکرده از آن می تواند گذشت، اما وقتی در داخل آن آبگیر شده، متوجه شده که خود و اسبش دارد غرق می شود. می نویسد: لابد پیاده شدم، خودم را میان علف های جگن گرفته و به زحمت بسیار خود را بیرون آوردم خواستم بفرستم از دهات چند نفری آمده اسب را بیرون بیاورند، طولی نکشید با زین و یراق غرق شد. از بابت آن بنده همیشه سفرهای بزرگ خطرناک کرده و با تجربه بودم - مال یدک همراه داشتم، سوار شده فرستادم بلد آوردند و از رود گذر کردم. و این واقعه در عزیز آباد نر ماشیر بوده است

من خواهرزاده ایلچی نیستم...

کارشکنی میرزا معصوم در همه جهات ادامه دارد، و این ظاهراً به اشاره خود وزیر هم بوده است. بد نیست کمی به مشکلات مهندس خودمان در بیابان ها از قول خود او آشنا شویم. میرزا معصوم یک روز در حضور جمع برای تخفیف مهندس ذوالفقار کرمانی فریاد زده بود: »به ایلچی گری من آمده ام یا شما؟ گفتم شما متصل فریاد می کرد که همشیره زاده وزیر من هستم یا شما؟ گفتم شما گفت: بیدق، من آورده ام بزنم یا شما؟ گفتم شما، ]سپس[ گفتم آنچه فرمودید همه را می دانم صحیح است... حال تقصیری که از بنده سر زده است کدام است؟... گفتند چرا بدون بودن من به نقشه کشی رفتی؟ گفتم: حاصل سفر بنده و شما چهار ورق نقشه میباشد کشیدن نقشه باعث روسفیدی شما و بنده خواهد بود. مگر فراموش کردید زمانی که از خاک پای مبارک اعلیحضرت اقدس همایون شاهنشاهی روحنا فداه مرخصی حاصل کردیم فرمایش فرمودند که حاصل سفر شما یک ورق نقشه است؟ متغیر شد و گفت: شما نباید بی اذن صاحب منصب های انگلیس نقشه بکشی گفتم: آنها نقشه کشیده همراه دارند ـ چندان محتاج به کشیدن نقشه جدید نیستند، ولی ما محتاج هستیم که تمام خاک متصرفی دولت علیه را دیده نقشه از آن برداریم. میرزا معصوم خان پس از آنکه شنیده بود که بنده نقشه کشی رفته ام کاغذ نوشته و یک نفر از نوکرهای خود را مخصوصاً نزد حشمة الملک فرستاده به نوعی پیغام داده که ایشان را بترساند بفرستند بنده را برگرداند که عمل نقشه کشی به اتمام نرسد. نوشته بوده است که صاحب منصبهای دولت انگلیس از بابت رفتن ذوالفقار خان به نقشه کشی رنجیده، خیال رفتن به قندهار را دارند او می گفت: به جهت کشیدن نقشه شما گله دولتی به هم رسیده جنگ خواهد شد و دولت ایران به باد خواهد رفت. گفتم: اگر گله و رنجش به جهت کشیدن نقشه بنده میباشد پنهان میکنم و میگویم نقشه نکشیدیم جنگ نکنند. به طور متغیر گفت: حال که کار از کار گذشته قصد من از نقل این مطالب در اینجا بیان میزان وحشتی است که مقامات وزارت خارجه ایران از دولت وقت انگلستان داشته اند و به جای اینکه از یک مأمور فعال خود تشویق کنند . وسایل دلسردی او را فراهم می کردند.

اولاد طاهر و بهرام

طبعاً تعیین مرز و رفع اختلافات قومی در سرزمین های بلوچستان و سیستان و خراسان شمالی از مشکل ترین کارهایی بود که طی این دو قرن می بایست به صورتی فیصله پذیرد، و در همین جاست که موقعیت و شخصیت و تدبیر حکام کرمان و خراسان خود نمایی می کند

1405/03/31

جزئیات مقاله

دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی

وقتی تحولات سیاسی صورت گرفت و افغانستان و کشورهای آسیای مرکزی رشته پیوند خود را با دولت مرکزی ایران بریدند، طبعاً تعیین مرز و رفع اختلافات قومی در سرزمین های بلوچستان و سیستان و خراسان شمالی از مشکل ترین کارهایی بود که طی این دو قرن می بایست به صورتی فیصله پذیرد، و در همین جاست که موقعیت و شخصیت و تدبیر حکام کرمان و خراسان خود نمایی می کند

در کرمان، دو خانواده بزرگ خاندان ابراهیمی و بعداً فرمانفرما، که وابسته به همان خاندان بود و خاندان دوم کرمان خانواده وکیل الملک مصدر کار بودند که هر کدام از اینها تا یکصد سال و بیشتر یعنی تا انقلاب اسلامی گاهی به صورت رقابت و بیشتر به صورت همزیستی مسالمت آمیز دائر مدار امور بودند

در خراسان، خصوصاً در قائنات و بلوچستان، خانواده معروف عریق امیر قائن بود که سال ها و بل قرن ها در آن نواحی نفوذ داشت. دائره قدرت او گاهی تا بجنورد و شمال خراسان نیز کشیده می شد و سابقه خود را تا عصر طاهری و صدر اسلام و حتی پیش از آن بالا می برد. و من عقیده دارم که آن هیتالی ها که در قهستان پیش از اسلام صاحب نفوذ بوده اند، و با عبدالله بن عامر فاتح خراسان در افتادگی پیدا کرده اند 30) ه/ 562 م. اجداد همین خانواده بوده اند، و به هر حال بی خود نبود که طاهریان هم نسبت تا بهرام چوبین بالا می بردند، هر چند به صورتی، شاید نسبت ولائی، خود را با عرب خزیمه هم سنگ قلمداد می کردند، این نوع نسبت در بسیاری از خانواده های ایرانی و حتی ترک بعد از اسلام هم دیده می شود

به هر حال امپراطوری انگلستان و تأثیر آن در سر نوشت کویر شرق ایران و تعیین مرزها در تحولات قرن نوزدهم و بیستم، چیزی است که مستقیماً با حکام کرمان و قائنات پیوند و صریحاً پیوستگی داشته است، و در تمام طول تاریخ این دو قرن بدان برخورد میکنیم و صر روشن می شود: اولاً جای پای قدرت کم نظیر امپراطوریی که آفتاب بـر بیرق او غروب نمی کرد و مقاومت جنگ و گریز پارتی مآبانه و هیتالی مسلک حکام کرمان و قائنات در برابر این نیروی بی امان و کوشش در حفظ مردمی که درین بیابانها ساکن هستند و به حد متوسط بارندگی که از حدود ده سانتی متر نمی گذرد، قانع هستند

بالاتر از آن نحوه ارتباط این خاندان ها با مرکز که تهران باشد و برآوردن نظریات مرکز که گاهی هم مغایر مصلحت محلی بوده است، و ما این کشش ها و کوشش ها را که در ر کرمان عین حال به یک بندبازی ماهرانه شباهت دارد - در تمام طول قرن می بینیم و در مخصوصا،ً کوشش هایی که وکیل الملک و نماینده او ابراهیم خان اسعدالدوله بمی در حفظ مرزهای بلوچستان میکرد، نکاتی است که حتی مورد تأیید نمایندگان انگلیس هم هست، و میجر سایکس در سفرنامه خود - هشت سال در ایران بارها بدان اشاره کرده است و از سر سختی های این خان سیاه سوخته بمی یاد می کند.

و ملیحة شهدت بها ضراتها

والفضل ما شهدت به الاعداء

در سیستان و بلوچستان مسئله خصوصاً مشکل تر می شد که رود هیرمند که از آن نام بردم - ما به النزاع دو قومی بود هم زبان و هم نژاد و هم دین، که قرن ها و سالها پیش از آن با هم برادرانه زیسته بودند و اینک به دشمنان بالا رود سنی و پایین رود شیعی بدل شده بودند . مصداق واقعی حدیث اختلاف امتی رحمة. و رفع این محظور و دفع این مشکل به عهده خانواده ای بود که در نواحی قائنات تحت عنوان امیر قائن - سالها و سال ها دائر مدارکار بودند

بنده بر خلاف معمول هیچ اصرار ندارم که از زد و خوردها و برخوردهای تند و شعار مآبانه درین جا بحث به میان آورم، بلکه بالعکس می خواهم عرض کنم که مسأله مرزهای شرقی ایران، درین روزگار، در برخورد با دو قدرت عظیم دنیایی بیش از آنکه به هارت و هورت متکی باشد، باید به عقل و درایت اتکاء داشته باشد و موجب خوشوقتی است که در این ایام، دو حاکم بزرگ کرمان که باید در حقیقت دو خانواده بزرگ، آنها را نامید، نه دو حاکم - منتهای عقل و درایت را در برخوردهای خود به کار برده اند، و همه کوشش آنها این بوده است که ساکنان یک آبادی که فی المثل در مرز سیستان یا بلوچستان یا خراسان بوده است، طوری در حیطه مرزبندی قرار گیرند که از حد اکثر امکانات طبیعی و توافق های قومی و اجتماعی برخوردار باشند و این امری است که طی مذاکرات طولانی و با آگاهی کامل صورت می گرفته است.

ذوالفقار شعر حافظ در قلعه ناد على

تحولات سیاسی و اقتصادی ایران در عصر قاجاران و مخصوصاً دگرگونی های مرتبط با شرق ایران در این دوران هنوز چنانکه باید و شاید مورد بررسی جدی قرار نگرفته است

1405/03/30

جزئیات مقاله

دکتر محمد ابراهیم باستانی پاریزی

تحولات سیاسی و اقتصادی ایران در عصر قاجاران و مخصوصاً دگرگونی های مرتبط با شرق ایران در این دوران هنوز چنانکه باید و شاید مورد بررسی جدی قرار نگرفته است. یکی از مهمترین تحولات نیمه دوم سده سیزدهم هجری قمری موضوع تحدید حدود ایران و پیدایی امارت نشین افغانستان بود که پیش از آنکه نتیجه تغییرات درونی جامعه باشد، ناشی از فعالیت های دولت های خارجی به ویژه انگلستان بود. در مقاله حاضر بخشی از تلاشهای دولت قاجار برای شناسایی مناطق شرقی ایران و مخصوصاً سیستان به منظور داشتن آگاهی بیشتر درباره این موضوع و دخالت دادن آن در مذاکرات تحدید حدود مورد بررسی قرار گرفته است. موضوع اصلی این مقاله بررسی گزارشهای ذوالفقار کرمانی مهندس فارغ التحصیل دارالفنون و مأمور اعزامی ناصرالدین شاه قاجار به سیستان است که موظف بود به موازات هیأت گلد اسمید جداگانه گزارشی درباره سیستان تهیه کند

کلید واژه: تحدید حدود، قاجاریه، سیستان، ذوالفقار کرمانی، تاریخ معاصر

کلام خود را با یک حدیث نبوی آغاز میکنم که می فرماید

اختلاف امتى رحمة

ظاهر حدیث بسیار تعجب انگیز است، چه پیامبری که داعی به وحدانیت حق بود، و رحمة للعالمین بود، یک پدیده نامحمود را که همانا اختلاف بوده باشد چگونه به رسمیت شناخته و آن را نه زحمت، بل رحمت خوانده است؟

بالاتر از آن اینکه چون به هر حال هر چه به آدمیزاد می رسد بخشی از داده خداوندی است و آدمی هر چه دارد از برکات رحمت خداوند تبارک و تعالی دارد، آیا این تضاد را چگونه باید تعبیر کرد، خصوصاً آن که این پدیده منبعث از رحمت باری تعالی باشد؟

مخلص که با اهل تاریخ، و هم با اهل جغرافیا، پیراهنش در یک آفتاب خشک می شود، تنها یک توجیه تاریخی - جغرافیایی برای مدلول این حدیث دارد، و آن در آن وقتی است می تاباند و آنها را که می بیند، خداوند تبارک و تعالی، آفتاب داغ خود را بر آبهای مدیترانه بخار میکند و بر جناح تعجیل باد و بر بال ابرهای باران را به کوهساران شرق می فرستد و برف و بارانش بر قلل هندوکش فرو می ریزد و به برکت همان آفتاب عالمتاب آن برفها و یخچال ها ذوب شده به صورت رشته های باریک آب در دشت های قندهار و ارغنداب به راه می افتد و در حوالی بست به هم می پیوند تا آنجا که به صورت دریایی خروشان در می آید ـ که وقتی هزار سال پیش فرخی سیستانی کشتی های لنگر انداخته را در کرانه آن می بیند بی اختیار می گوید

اندرین اندیشه بودم، کز کنار نهر بست

بانگ آب هیرمند آمد به به گوشم ناگهان

مرکبان آب دیدم سر زده بر روی آب

پالهنگ هر یکی پیچیده بر کوه گران....

زاینده رود ثانی

هیرمند در حقیقت یک رودخانه کوچک نیست، یک زاینده رود عظیم است که در محل سد کهک، دبی متوسط آن 2446 میلیون متر مرکب است در سال این رود از قله های سه چهار هزار متری اطراف کابل جاری میشود و پس از طی هزار و چهار صد کیلومتر راه وارد دریاچه هامون می شود که بیش از 490 متر از سطح دریا ارتفاع ندارد. اگر بدانیم که دبی متوسط زاینده رود در پل خواجو 23/5 متر مکعب در ثانیه است و وزیر وقت کشاورزی ایران - سال ها پیش احمد حسین عدل، معدل آب بند دهک را 40 لیتر در ثانیه - حدود سه سنگ آب ـ به حساب قدما برآورد کرده است، متوجه می شویم اینکه گفتم هیرمند یک زاینده رود است نه چندان اغراق نیست، بلکه اندکی خفض جناح هم هست. کلنل ماک ماهون صد سال پیش 1902) تا 1905 م / 1320 تا 1323 هـ( متوسط سی سال آب هیرمند را برابر پنج میلیارد متر مکعب برآورد کرده است

هیرمند 1400 کیلومتر راه می پیماید یعنی از دره های کابل راه می افتد تا آخر کار در اطراف کوه خواجه و زیارت گندم بریان طواف می کند

برای تحقق مصداق حدیث اختلاف امتی رحمة« میگویم خداوند برای اینکه قدرت خود را برای هر کاری نشان دهد، می آید و آن رود عظیم را یعنی هیرمند را به طور عمودی از مرز دو کشور عبور می دهد با اختلاف دو هزار متر ارتفاع لازم نیست عرض کنم که در چنین حالتی، بالا رودی ها چه بلایی بر سر پایین رودی ها می توانند بیاورند - خصوصاً که این رود در دشت های بی حاصل و ریگزارهای گرم جریان یابد - ریگزارهایی که گاهی در سال از پنج سانتی متر بیشتر بارندگی ندارند و در عوض باد صد و بیست روزه دارند. در چنین حالتی است که رحمت خداوندی مبدل به زحمت می شود

وضع هیر مند در ایران و افغانستان قابل مقایسه با هیچ رودخانه مرزی دیگری نیست. درست است که فرات پهنه سه کشور را در می نوردد که هر سه با هم اختلاف دارند: ترکیه و سوریه و عراق مصر و سودان هم به خاطر نیل، چهره سیاست خودشان را نیلی کرده اند. ولی وضع آنها در عالم اختلاف با سیستان قابل مقایسه نیست. ده سال پیش، دانوب که از کوهستان های اروپای آزاد راه می افتاد پس از عبور پنج شش کشور چپ و راست، آخر کار در دریای سیاه که در محاصره نیروهای سرخ ) - کمونیست( بود فرو می ریخت.

گفتم که خداوند وقتی بخواهد حدیث شریفه اختلاف امتی رحمه را مصداق بخشد، یک رودخانه، عمودی، وارد می کند به سرزمین بندگانش - آن نیز در صحرای بی آب و علف در اینکه باران و آب رحمت خداوندی است، شک نیست و در این که این رحمت در میان بالا رودی ها و پایین رودی ها اختلاف می اندازد هم تردیدی نداریم بنابر این حدیث مورد نظر مصداق پیدا می کند، و طی دو سه هزار سال تاریخ اختلاف دو سه هزار ساله پایین رود و بالا رود هم چنان باقی می ماند تا روزگار ما که یک روز هم هیئتی به سرپرستی همین آقای دکتر گنجی حی حاضر،  برای رفع اختلاف ایران و افغانستان بر سر هیرمند به کابل می رود، ولى البته توفیق ایشان هم آن روزها همان قدر بود که این روزها میان صدام و حافظ اسد و سلیمان دمیرل، توفیق حاصل می شود.

به عبارت دیگر همانقدر که رودخانه های افقی مرزی کار ساز هستند و از خونریزی میان ملت ها جلوگیری می کنند مثل ارس و دجله و جیحون و زن... همانطور رودخانه های عمودی بالعکس، مأمور به خونریزی هستند و در حکم ناودان همسایه هستند که به قول مولوی همیشه همسایه ها را با هم به جنگ وا می دارد:

آب باران، باغ صد رنگ آورد

ناودان، همسایه در جنگ آورد

رود، وقتی در کنار مملکتی باشد بهترین مرز است، و اصولاً رودها و کوه ها مرزهای طبیعی ممالک هستند که از بسیاری جنگ ها جلوگیری می کنند. هیمالیا شاهد ماست - هندوکش شاهد دیگر ما ارس یک شاهد ماست و سن لران - شاهد دیگر، ولی اینها رودهایی هستند که به موازات مرز عبور می کنند. دانوب را هم هرگز به رخ من نکشید که از هفت، هشت کشور اروپایی می گذرد. اختلاف آن رود با رودهای ما این است که دانوب از سرزمین هایی می گذرد که مردم آن از کثرت باران به تنگ آمده اند و مطلقاً جز در کشتیرانی، احتیاج به آب دانوب ندارند، و خدا خدا می کنند که زود زودتر شر آن از سر آنان کوتاه شود و از مملکت آنها خارج شود و آخر کار به دریای سیاه بریزد. آنجا رود، تنها یک راه آبی بین المللی است. اما هیرمند در جایی بار افکنده است که مردم آن برای یک ساعت بیشتر آب که به جوی آنان برود، تن خود را به جای خاک و گل، جلو گرگه آب می اندازند که فرصت کندن و گذاشتن بوته و ریختن خاک و بستن آستره جوی نیست

در چنین موقعیتی، قرن نوزدهم و بیستم شاهد مرزبندی میان آن بالا رودی ها و این پایین رودی ها بوده است - آن هم در سرزمینی که دویست سیصد سال است، دو قدرت بزرگ عالم انگلستان و روس - رقابت خود را در پهنه تاریخ در آنجا به حد کمال رسانیده اند ـ و نقطه اوج این رقابت در آسیای مرکزی و خاورمیانه بود که مرز میان امپراطوری روس، و سرزمین بزرگ قاره هند - مرکز قدرت اقتصادی و نظامی و فرهنگی انگلستان، در آن دو قرن، صورت تحقق می یافت و خط مقدم این جبهه نبرد بیابان های در اندر دشت و کویر هفت کاسه ای بود که از شمال خراسان تا دریای عمان، سرزمینی وسیع را نزدیک یک میلیون کیلومتر مربع در بر می گرفت

در طول تاریخ، این نواحی پیوسته تحت تسلط حکام بزرگ محلی حاکم خراسان یا حاکم کرمان اداره میشده است که ردر واقع دو ساتراپ از چهار ساتراپ نشین بزرگ تاریخ پیش از اسلام و بعد از اسلام ایران است. و درین دو قرن که گفتم، این دو حاکم کرمان و خراسان بودند که در خط مقدم جبهه رقابت قرار داشتند

خواجه عطا و آلبوکرک

نخستین روزهای ورود پرتغالی ها به خلیج فارس و کیفیت رویدادهای آن از اهمیت بسیاری در تاریخ ایران برخوردار است. آلبوکرک فرمانده ناوگان پرتغالی و خواجه عطاء وزیر پادشاه هرموز دو تن از شخصیت های اصلی رویدادهای این دوره محسوب می شوند

1405/03/27

جزئیات مقاله

دکتر محمد باقر وثوقی

نخستین روزهای ورود پرتغالی ها به خلیج فارس و کیفیت رویدادهای آن از اهمیت بسیاری در تاریخ ایران برخوردار است. آلبوکرک فرمانده ناوگان پرتغالی و خواجه عطاء وزیر پادشاه هرموز دو تن از شخصیت های اصلی رویدادهای این دوره محسوب می شوند. موضوع این مقاله بررسی نحوه عملکرد این دو شخصیت و ارزیابی کلی از برخوردهای اولیه آنان است و در صدد است تا با تکیه بر اسناد دست اول این موضوع را به صورت جزئی مورد بررسی قرار داده و تأثیر آن را بر روند تحولات بعدی نشان دهد

کلید واژه هرموز خواجه عطا، آلبوکرک، فرانسیسکو آلمیدا، پرتغال

هنگامی که آلبو کرک سرمست از پیروزی های درخشان خود در سواحل عمان به سمت هرموز حرکت میکرد، این جزیره مشهور، دوره ای نسبتاً طولانی از کشمکش های داخلی را پشت سر می گذاشت و پادشاه خردسال آن، تحت قیمومیت و نظارت یکی از سیاستمداران باهوش و قدرتمند ب به نام خواجه عطا قرار داشت. در سال 911 هـ / 1505م در روزهایی که پرتغالی ها وارد قلمرو هر موز می شدند، پادشاه به تازگی از دردسر بزرگ رقابت های خانوادگی نجات یافته بود و هنوز چندی از لشکر کشی گسترده امیر لار به سواحل نمی گذشت. در این درگیری ها و کشمکش ها، خواجه عطا که از مشاورین نزدیک پادشاه محسوب می شد نقش اصلی و تعیین کننده ای را ایفا کرد و با قدرت در مقابل توطئه های داخلی و تهاجم همسایگان ایستادگی نمود، نیمدهی او را با عنوان رستم میدان مبارزه ستوده و روایت پیروزی او را بر ابوبکر لاری فرمانده نیروهای لارستان نقل کرده است.

خواجه عطا از غلامان بنگالی دربار توران شاه دوم امیر هرموز بود که بعدها به دلیل شایستگی و لیاقت فراوان محرم و مشاور او شد سلغر شاه جانشین توران شاه او را به سمت حاکم قلهات منصوب کرد.

پس از کشته شدن توران شاه و مداخله امیر لار در امور هر موز، این خواجه عطا بود که با دخالت سریع و به موقع خود ابتدا یکی از شاهزادگان نابینا که مادرش دختر امیر لار بود را به تخت نشانید و موجبات رضایت همسایه قدرتمند خود را فراهم آورد و پس از مدتی که آرامش لازم به دربار برگشت با صف آرایی در مقابل امیر لار و شکست سپاهیان مهاجم و تسلط بر اوضاع، سیف الدین ابانصر را که بین ده تا دوازده سال سن داشت به عنوان پادشاه هرموز به تخت نشاند، و خود عملاً زمام امور را به دست گرفت این ایام مصادف با ورود پرتغالی ها به اقیانوس هند بود، بر طبق منابع پرتغالی او حاکم واقعی هرموز در این زمان بوده است. وی تمامی اهرمهای قدرت را به دست گرفت و با نفوذی که در بین تجار داشت قادر بود با صرف مقادیری پول، مردم دو ناحیه ساحلی را بسیج کند و خزانه دولت نیز در کنترل او قرار داشت. قدرت بی چون و چرای او حسادت دیگر قدرتمندان هرموز را برانگیخت و شکاف عمیقی را در رده های بالای حکومتی به وجود آورد بزرگ ترین رقیب او رئیس خانواده قدرتمند فالیها بود که سمت وزارت داشت و نام او رئیس نورالدین فالی بود، دو تن از فرزندان او به نام های رئیس دیلمی شاه و رئیس شرف الدین که در توطئه قتل پادشاه جوان شرکت داشتند از ترس انتقام به سواحل ایران و قلمرو شاه اسماعیل فرار کردند. تضاد بین این دو وزیر قدرتمند بعدها در پیروزی پرتغالی ها مؤثر واقع شد و مهاجمین حداکثر استفاده از این اختلافات را بردند

کار اصلی و بزرگ خواجه عطا مقابله با جاه طلبی های پرتغالی ها بود. درگیری بین هرموز و پرتغال با روی کار آمدن خواجه عطا آغاز شد، در سال 909 هـ/ 1504م یک فروند کشتی هر موزی که برای تجارت به سواحل هندوستان نزدیک شده بود، مورد حمله ناوگان پرتغال قرار گرفت و غارت شد و باز هم در سال 911 1505/5م کشتی های ماهیگیری و تجاری هرموز مورد تهاجم قرار گرفتند و بعضی از آنان که حامل اسب بودند توسط ناوگان پرتغال مصادره شدند.

در همین دوره فرانسیسکو آلمیدا de Francisco) (Almeida به نیابت سلطنت هندوستان منصوب شد و از جانب پادشاه مأموریت یافت که یک شبکه بازرگانی پیوسته و مستحکم در اقیانوس هند و نواحی مجاور آن به وجود آورد. 11 او همچنین اختیار لازم برای عقد قرارداد با حکومت های محلی را به دست آورد. او در جهت جلب نظر تجار و حکومت های محلی هیچ توفیقی حاصل نکرد و با اعزام فرزند خود در سال 912ه / 1507م به خلیج فارس زمینه اولین درگیری گسترده را با هرموز به وجود آورد. پیش از آن آلمیدا چندین بار کوشید تا نظر سیاستمداران هر موز را برای همکاری با خود جلب نماید که در تمامی موارد درخواستهای او بی جواب ماند. بار اول از طریق یک بازرگان مسلمان و دومین بار به وسیله یکی از تجار هندی و پیام سوم به وسیله فردی به نام ناخدا قیصر و چهارمین بار راهنمایی هر موزی حامل پیام های کتبی نائب السلطنه هند به خواجه عطا و امیر سیف الدین ابانصر بودند، به هیچکدام از نامه ها پاسخی داده نشد و سیاست صبر و انتظار به عنوان سرلوحه عمل خواجه عطا قرار گرفت. در آغاز سال 912 1507م ناوگان اعزامی به خلیج فارس هفت فروند کشتی هر موزی که حامل اسب به سمت هندوستان بودند را غارت کردند و به آتش کشیدند پس از آن نیز دو کشتی دیگر در سواحل هند مورد حمله قرار گرفت و مصادره شد.

در چنین وضعیتی صلح و دوستی بین هرموز و پرتغال مفهومی نداشت و نیروهای نظامی آماده رویارویی و درگیری می شدند، این ایام مصادف با ورود آلبوکرک به سواحل شرقی آفریقا بود، وضعیت بحرانی ناوگان دریایی اعزامی به گونه ای بود که آلبوکرک را ناگزیر کرد تا برای تهیه تدارکات به سمت تنگه هرموز تغییر مسیر دهد. مقصد اصلی این ناوگان سواحل هندوستان بود. آلبوکرک در گزارش خود این شرائط را توضیح داده است: وقتی خودم را در این همه مشکلات دیدم، امواج خروشان دریا، فقدان آذوقه و تدارکات و صد و بیست ملوان بیمار که چیزی برای تغذیه نداشتند مجبور شدم برای نجات گروه تغییر عقیده دهم و راه کامبای را واگذاشته برای تهیه تدارکات به تنگه هرموز بروم.

به این ترتیب آلبوکرک مسیر خود را به سمت خلیج فارس تغییر داد و با قساوت و خشونت تمام کلیه بنادر و شهرهای ساحلی عمان را تسخیر و بسیاری از آنها را به آتش کشید و پس از تصرف خورفکان و تهیه آب و آذوقه کافی با عجله به سمت جزیره هر موز حرکت کرد. مردم هرموز که از یورش مهاجمین اطلاع یافته بودند در بیم و هراس به سر می بردند، خواجه عطا بنا به رسم معمول تمام کشتی هایی که در ساحل جرون لنگر انداخته بودند را توقیف نمود تا مانع از حمل و نقل سربازان توسط مهاجمین شود. او تیراندازان لاری و جلفاری را در خط ساحلی مستقر ساخت دو دویست تا سیصد کشتی بادبانی در لنگرگاه جزیره حصاری را علیه آتش ناوگان پرتغال به وجود آوردند و جنگجویان و توپخانه در پشت سر ایشان مستقر شدند، نیروهای کمکی از اطراف به هرموز می رسید، مورخین پرتغالی تعداد سربازان را سی هزار نفر و تیراندازان را چهار هزار نفر دانسته اند. تعداد کشتی ها تا چهارصد فروند ذکر شده است

بعد از قطعی شدن نبرد، خواجه عطا فرماندهی ناوگان هر موز را بر عهده گرفت. کاستانهدا می نویسد که سربازان خراسانی وزیر را در حلقه محافظت خود گرفته بودند. توپخانه ناوگان پرتغالی آتش بی دریغ خود را بر کشتی های بی دفاع هر موز فرو ریخت و پس از نبردی سهمگین بخش بزرگی از ناوگان تحت فرماندهی خواجه عطا منهدم گردید و اجساد صدها ملوان و سرباز در شلیک مداوم توپ ها پاره پاره شد و به دریا ریخت.

شکست هرموز قطعی بود و پرتغالی ها یکبار دیگر به فتح توپخانه ای نایل شدند، و توانستند با استفاده از تجهیزات جدید خود ناوگان سنتی شرقی ها را به شکست و ادار کنند، خواجه عطاء ناگزیر تسلیم شد و هرموز، طعم تلخ حضور بیگانگان را چشید. پیروزی دشمن بهانه بسیار خوبی برای رقبای خواجه عطا بود تا از این طریق او را از صحنه سیاسی حذف نمایند، خواجه عطا شکست خود را به گردن تجار و عدم حمایت کامل آنان انداخت و تلاش نمود تا از رقابت بین آلبوکرک و یکی از فرماندهان ارشـد بـه نـام امانوئل حداکثر استفاده را ببرد به همین منظور در جلسه ای که با حضور رئیس نورالدین فالی و آلبوکرک و امانوئل تشکیل شد، طرفهای هرموز اقتدار کامل امانوئل را به رسمیت شناختند و به طور ضمنی نارضایتی خود را از آلبوکرک اعلام نمودند.

از طرفی خواجه عطا با تشکیل جلسه ای با حضور کلیه صاحب منصبان دربار، موضوع قرارداد را به بحث گذاشته و مخالفت خود را با واگذاری هر نوع امتیاز تجاری اعلام کرد، هر چند رئیس نورالدین به طور جداگانه با آلبوکرک در خصوص مواد قرارداد مذاکره کرده بود که این امر نشان از رقابت آشکار بین جناحهای قدرت در هر موز بود. فشار جناحهای رقیب باعث شد تا خواجه عطا از نظرات خود عدول کند و ناگزیر به پذیرش قرار داد شود، معاهده در سوم جمادی الثانی سال 913 هجری مطابق با ده اکتبر 1507 میلادی به امضای خواجه عطا و رئیس نورالدین از یک طرف و آلبوکرک از طرف دیگر رسید، به موجب این قرار داد

1 پادشاه هر موز تابعیت پادشاه پرتغال را پذیرفت.

2- پادشاه هرموز متقبل شد که پنج هزار اشرفی به عنوان غرامت جنگی و سالانه پانزده

هزار اشرفی خراج پرداخت کند.

3- کالاهای بازرگانی پرتغال از پرداخت کلیه عوارض و حقوق گمرکی معاف باشند.

4-کالاهایی که پرتغالی ها در هر موز و بنا در آن می خرند مشمول پرداخت همان عوارض

و حقوقی می شد که در وضع مشابه به اهالی و تبعه هرموز تعلق می گرفت.

5-  هیچ یک از کشتی های بومی بدون اجازه مقامات پرتغال حق تجارت نداشتند.

6- مال التجاره هایی که از هر موز به مقصد نقاط دیگر صادر میشد مشمول پرداخت عوارض می گردید

7- پادشاه هر موز قبول کرد که خانه و جایی برای سکونت مأموران پرتغالی و محل مناسبی برای تأسیس یک تجارتخانه واگذار کند

تعهدات پادشاه پرتغال به شرح زیر بود

1-  ابو المظفر سیف الدین ابا نصر پادشاه هرموز و خواجه عطا در مقام نیابت سلطنت و رئیس نورالدین حافظ شخص شاه خواهند بود

2- دفاع از هر موز در مقابل دشمنان

3- کمک به پادشاه هرموز با دادن پول و فرستان کشتی و سپاه.

4- آزادی کشتیرانی برای کلیه کشتی های خارجی در قلمرو هر موز که از رأس الحد آغاز می شود.

از شواهد امر بر می آید که خواجه عطا حداقل در مورد به دست آوردن آزادی کامل حق کشتیرانی و میزان پرداخت خراج چندان با مواد عهدنامه موافق نبوده است، اما فشار رقبا و همچنین امید به وجود آمدن موقعیت های جدید و اندیشه ایجاد شکاف بین نیروهای مهاجم او را واداشت که مواد قرارداد را بپذیرد. خواجه عطا با اتخاذ سیاست صبر و انتظار مترصد به وجود آمدن شرایط مناسب برای خالی کردن شانه از مواد قرارداد بود، آلبوکرک تقاضای واگذاری زمین مناسب برای احداث در نمود و خواجه عطا از پذیرفتن صریح این پیشنهاد سر باز زد و با دست به دست کردن منتظر به وجود آمدن فرصتی مناسب بود، او به شدت با احداث قلعه در جایی که مشرف بر قصر باشد مخالفت می کرد، مخصوصاً که در صورت بالاتر بودن ارتفاع در امکان دیدن داخل قصر نیز بود؛ آلبوکرک به زودی متوجه نیات خواجه عطا شد و با فشار سیاسی امتیاز ساختن در در جزیره هرموز و قشم را به دست آورد و عملیات ساختمانی آن را آغاز نمود. قلعه ای که در هر موز ساخته شد نوساسین هورا ویکتوریا da hora Nossasen) (victoria نامیده شد خواجه عطا با رخنه در نیروهای پرتغالی برای اولین بار از اختلاف نظر بین فرماندهان ناوگان با آلبو کرک مطلع دشد. یکی از فرماندهان به نام مانوئل تلس Mannel) (Teles علناً علیه جنگی که درد سر آن بیشتر از منفعت آن بوده است اعتراض نمود. حال که پرچم پرتغال بر فراز جزیره به اهتزاز در آمده است، کاپیتانها از این ناراحت بودند که چرا این پیروزی آنان را ثروتمند نکرده است، از طرفی ساختن دژ که حداقل به مدت شش ماه به طول می انجامید باعث طولانی شدن اقامت ناوگان در خلیج فارس میشد و همین امر نارضایتی همراهان آلبوکرک را فراهم آورد

خواجه عطا با استفاده از این اوضاع، به اختلاف بین ناخدایان اینکه پادشاه پراکندن اخباری از قبیل اینکه آلبوکرک نمی خواهد سهم افراد خود را بدهد و یا را از بدرفتاری آلبوکرک آگاه هر موز سفیری از راه زمین به پرتغال اعزام کرده تا پادشاه و به وجود آوردن سازد، 30و همچنین شایعه ورود نیروهای کمکی مسلمان به اطراف جزیره در در ساحل هرموز، اضطراب بیشتری را صحنه ساختگی حضور نمایندگان شاه اسماعیل برای جلب رضایت فرماندهان و تقاضای نیروهای پرتغالی به وجود آورد. تلاش آلبوکرک و در فاصله دو هفته ای که بین امضای قرارداد پوشیده گذاشتن اختلافات به نتیجه ای نرسید. کرده و کشتیهایش را قیر آغاز عملیات احداث در گذشت، آلبوکرک از فرصت استفاده اندود ساخت و آنها را یکی یکی به طرف ساحل هرموز کشاند، او از بیم حمله ناوگان ممالیک مصر و یا نیروهای کمکی مسلمانان دست به چنین اقداماتی زد.

در روز هفدهم اکتبر یکی از افسران پرتغالی طی نامه ای از آلبوکرک می خواهد تا در خصوص پرسش های موجود پاسخ کتبی ارائه دهد، آلبوکرک با اعتراض شدید نسبت به این کاپیتانهای پرتغالی تقاضای نامه از پاسخ دادن امتناع می ورزد، دو هفته بعد چهار تن از را رد می کند و در مشاجره برگشت ناوگان ها به سمت هندوستان را میکنند، فرمانده این تقاضا او را صادر می کند. شدیدی که بین او و یکی از کاپیتانها روی می دهد دستور دستگیری که کاری نویسد: به کاپیتانها قسم دادم آلبوکرک که به شدت از این وضعیت ناراضی بود می که چه خواجه عطا قبلاً از من پرسیده بود نکنند که مسلمانان از اختلاف ما با خبر شوند، اختلافی بین من و کاپیتانها وجود دارد؟ من صمیمانه توضیح دادم که چرا یکی از فرماندهان را بازداشت کرده ام با وجود این مسلمانان بسیار باهوش هستند و توانسته اند نظر فرماندهان درباره ساختن در و ممانعت از کار من را تغییر دهند

سیاست زیرکانه خواجه عطا در انتشار شایعات گوناگون و سخت گیری های آلبوکرک باعث شد تا اختلاف شدیدی در صفوف پرتغالی ها به وجود آید. آلبوکرک که از سر سختی و هوشیاری وزیر هر موز به تنگ آمده بود، تلاش کرد تا با نزدیک شدن به رئیس نورالدین فالی رقیب سیاسی خواجه عطاء نظر او را برای اجرای نقشه ای علیه رقیب جلب کند و به وی پیشنهاد کرد در صورتی که خواجه عطاء را بکشد او را نائب السلطنه و یا حتی پادشاه خواهد کرد. او در این حرکت چندان توفیقی به دست نیاورد و ناگزیر به تهدید خواجه عطا دست زد حتی در یک مورد در صدد بر آمد تا با دلجویی از او خصومتش را کاهش دهد، اما در هیچیک از این اقدامات توفیقی حاصل نکرد و از طرفی شکاف و اختلاف بین نیروهای پرتغالی به حدی بود که امکان جلوگیری از بروز آن وجود نداشت

در این احوال چهار تن از ملوانان آلبوکرک که کشتی های خود را ترک کرده بودند به خواجه عطا پناه آوردند و جریان اختلاف شدید فرماندهان را فاش ساختند، آنان عطا موقعیت را مناسب دید همچنین تعداد واقعی نیروهای پرتغالی را فاش ساختند، خواجه فرار نیروهای و بلافاصله اعلام نمود که قرارداد فیمابین بی اعتبار و غیر قابل اجرا است. عطا پرتغالی به جزیره، آلبوکرک را به شدت عصبانی کرده بود، او بلافاصله از خواجه تا آنان را خواست که نظامیان را تحویل دهد، وزیر هرموز پنج روز مهلت خواست برگرداند و در همان حال فراریان به دین اسلام گرویدند. پرتغالی ها چند کشتی هرموز را که حامل مال التجاره بود توقیف کردند و به این دلیل خواجه عطا تقاضای مبادله اسرا با نظامیان فراری کرد، آلبوکرک ناگزیر به پذیرش آن شد اما پس از چند ساعت توقف در ساحل خبری از مبادله اسرا نشد و او دستور گلوله باران قصر سلطنتی را صادر کرد. وی سعی نمود با محاصره کامل جزیره، هرموز را از دستیابی به آب آشامیدنی محروم سازد، این محاصره شدگان و دو هفته به طول انجامید و تعداد بسیاری از هر موزی ها کشته شدند. پرتغالی ها کشته مجروحان ایرانی را در داخل چاه های توران باغ و آب انبارهای مختلف انداختند و بزرگترین آب انبار جزیره را که آب آشامیدنی قصر را تأمین می کرد و به نام خواجه عطا بود، ویران کردند. تمامی این اقدامات تأثیر چندانی بر عزم راسخ وزیر نداشت او با ذخیره فراوان آب می توانست تا چند ماه دیگر دوام بیاورد. بعد از چند روز وقفه یکبار دیگر جزیره گلوله باران شد و در این اثنا سه تن از فرماندهان پرتغالی که از ادامه این وضع ناراضی بودند به طور مخفیانه با خواجه عطا ارتباط پیدا کردند و وزیر هر موز به روش های گوناگون رضایت آنان را برای ترک ناوگان جلب نمود و همگی آنان بدون اطلاع فرمانده خود با کشتی به سمت سواحل عمان و از آنجا به طرف هندوستان رهسپار شدند پیروز اصلی میدان رقابت کسی نبود جز وزیر هر موز که توانست با در پیش گرفتن سیاست صبر و انتظار، ضربه اصلی خود را وارد سازد، آلبوکرک خطرات ادامه چنین روندی را با تمام وجود حس کرد و مطمئن شد که شرایط به زیان اوست از این رو دستور بازگشت ناوگان را صادر کرد و به طور ضمنی شکست خود را اعلام نمود به این ترتیب اولین حمله پرتغالی ها به هرموز به پایان رسید

پیروزی پرتغالی ها فتح کامل توپخانه ای محسوب می شد و سیاست مدارا و واقع بینانه هر چند هرموز رسماً تحت خواجه عطاء باعث شد تا این فتح به طور کامل به انجام نرسد، قدرتی را ندارد، اما یکسره و به تمامی الحمایه پرتغال شد و دریافت که توان مقابله با چنین خواجه عطا بود که با توجه به خود را در اختیار مهاجمین قرار نداد. طراح چنین برخوردی رو به رو آن طور که دلخواهش بود با مهاجمین اختلافات درونی هرموز هرگز نتوانست تا آلبوکرک برای اولین بار طعم تلخ شود، اما سیاست منطقی او در برخورد اول باعث شد شکست و ناکامی را بچشد.

بازگشت ناگزیر آلبوکرک از هرموز در واقع نوعی شکست تلقی می شد که با سرپیچی فرماندهان چهار ناو جنگی او به اوج خود رسید، این حوادث مربوط به سال 913 /1508م بود. او طی هشت سال آینده به دلیل مشکلات و مسائلی که برایش به وجود آمد نتوانست برای تصرف و انقیاد کامل هرموز به خلیج فارس برگردد و هرموز می توانست با استفاده از این فرصت هشت ساله خود را برای رویارویی با شرایط جدید آماده سازد

سیاستمداران هرموز طی این دوره هشت ساله هیچ گونه تلاشی را برای جلب نظر شاه اسماعیل و تقاضای کمک از او برای دفع مهاجمین نکردند، و از طرف دولت صفوی نیز تلاشی در جهت حفظ منافع خود به عمل نیامد، دلیل اصلی این امر مشغول بودن شاه اسماعیل به مسئله ازبکان و عثمانی و نهایتاً شکست او در جبهه چالدران بود، این از بداقبالی هر موز بود که این دوره مصادف با پر حادثه ترین دوران سلطنت شاه اسماعیل بود و او عملاً امکان مداخله در امور خلیج فارس را نداشت

با توجه به شرایط مذکور، خواجه عطا در جهت افشای جنایات و بدرفتاری های آلبوکرک در هرموز دست به یک سلسله مکاتبات سیاسی و اعزام نمایندگان به بندر گوا مقر پرتغالیان در هند و تلاش برای آگاه کردن پادشاه پرتغال نمود.  متن دو نامه فارسی که از طرف نائب السلطنه هندوستان به پادشاه و وزیر پرداخته و آنان را به نائب السلطنه هند در این مکاتبات به دلجویی از سردمداران هرموز او آمده است: واجب برقراری و تداوم دوستی و مودت دعوت کرده است. در بخشی از نامه باشند،... او اقدامات آلبوکرک است میان ما و شما دوستی باشد تا آینده و رونده آسوده مساعد می دهد: قبطان بنیاد را محکوم کرده و درباره مجازات او به پادشاه هرموز وعده خلاف کرد و چون چهار جهاز دیدند که او خلاف دارد از او جدا شدند و بدین جانب رسیدند انشاء الله چنان ادب خواهم و قبطان مجال این طرف آمدن نکرد و به جانب سکوتره رفت. ناتمام که عملیات خود را در هرموز نمود که معلوم آن حضرت خواهد شد. آلبوکرک کرده و یکبار می دید با توجه به مخالفت نائب السلطنه از رفتن به سمت هندوستان خودداری دیگر در سال 914ه / 1508م برای فتح کامل هر موز به سمت خلیج فارس حرکت کرد.

از جزئیات این سفر و نتایج آن اطلاع دقیقی در دست نیست، اما بر می آید که خواجه عطا صورت پذیرفت موجود است. 41 از محتوای این نامه ها چنین شکایت کرده و نامه ای خواجه عطا با اعزام سفیر به هند و پرتغال از اقدامات آلبوکرک و ممهور به مهر پادشاه پرتغال دریافت کرده که با عملیات فرمانده پرتغالی مخالفت شده است و آلبوکرک در صحت این نوشته تردید کرده است و کشمکش بین این دو درباره صحت عطا به آلبوکرک سقم مهر پادشاه در این نامه ها منعکس شده است. در بخشی از نامه خواجه آمده است: ابوژری کتابتی42 بر تو و تمام نواخذه پرتکالی نوشته که هیچ کدام مدخل در مملکت هر موز و مملکتی که متعلق به هر موز باشد نسازند، همان کتابت پیش او فرستادم قبول نکردند و عمل بر آن ننمودند کتابتی دیگر بر سلطان اعظم سیف الدین با نصر خلده تعالى ملکه و سلطانه نوشته بود و مهر پادشاه پرتکال جهت اعتماد فرستاده بود که شما را مدخل به در خانه نباشد، کلمه چی و جماعت که به ساحل آمدند کتابت و مهر پادشاه پر تکال نمودیم و دیدند و به طعنه به مهر پادشاه خود گفت که شمع سرخ بسیار است.

آلبوکرک که به این توصیه ها توجهی نداشت همچنان جزیره را محاصره کرده و منتظر فرصتی برای حمله بود و از طرفی تقاضای پرداخت خراج سالیانه به مبلغ پانزده هزار اشرفی می نمود، خواجه عطا درباره مبلغ خراج و توقف او می نویسد: دیگر در باب پانزده هزار اشرفی هرگاه که ملک معمور است و مترددان می آیند و می روند، چیزی می توان داد. از پارسال که او انواع خرابی کرد و رفت تا این زمان موسم نبود، امروز که اول موسم است، آمده و ایستاده و خبر به بر و بحر رفته، هیچ کس نمی آید و نمی رود. تو در مقام خرابی مملکتی، نه در مقام معموری، قلهات که سرحد ممالک دیوان است غارت کرده و سوخته و خراب اشرفی کرده ای، دو هزار اشرفی و بیشتر از آنجا برده ای، صد هزار اشرفی عوض پانزده هزار نمی شود.

آلبوکرک که از جواب سخت و تند خواجه عطا به شدت عصبانی شده بود، عملاً بود و از طرفی به نمی توانست کاری از پیش ببرد، هرموز از حمایت نائب السلطنه، مطمئن آماده کرده بود، از محتوای نامه ها احتمال بسیار زیاد خود را به طور کامل برای مقابله با تهاجم و تهدیدات آلبوکرک بر می آید که پادشاه هرموز به موقعیت خود کاملاً مطمئن بوده است تهدید می کند و خواجه عطا در نیز چندان اثری نداشت، او هرموز را به محاصره طولانی پاسخ می نویسد

در باب آن که نوشته که جنگ با شما نمیکنیم که شد و در باب آنکه نوشته تفک انداختن منتی نیست. آنچه حکم الله تعالی است خواهد دارد بایستد، دیگر سنابیق در ایستاده ام و نمی روم، دریا در دست دارد، اگر فایده از ایستادن آب می گردانی که نمی گذارم لشکر به اندرون بیاید، به عنایت الله تعالی از لشکر و آذوقه و اسباب، کمی نیست، اگر باور ندارد معتمدی بفرستد تا تمام مشاهده نماید.

آلبو کرک که اقامت خود را در خلیج فارس طولانی و بی فایده دید ناگزیر به بازگشت هندوستان به پرتغال شد. در پایان سال 915 ه/ 1509م فرانسیسکو دو آلمیدا نائب السلطنه حکمرانی مستعمرات پرتغال در فراخوانده شد و آلبوکرک از ژانویه سال 1510 میلادی به هندوستان منصوب گردید.

آلبوکرک برای دومین بار در مقابل سیاستهای واقع بینانه خواجه عطا قرار گرفت و طعم تلخ شکستی دیگر را چشید، هر چند بعدها با استقرار کامل خود در بندر گوا و اعزام او بـه نیرو توانست هرموز را به طور کامل در اختیار گیرد. تهاجم سوم و پیروزمندانه در روی خاک کشیده بود، شاید هر موز در حالی صورت می پذیرفت که خواجه عطا نقاب اگر این سیاستمدار برجسته ایرانی عمر بیشتری می کرد، نیروهای پرتغالی قادر به تصرف کامل هر موز نمی شدند. اما سرنوشت چنین بود که در غیاب خواجه عطا نیروهای آلبوکرک به آسانی بر جزیره هرموز و نواحی قلمرو آن تسلط یافته و دوره یکصد و چند ساله حضور خود را در خلیج فارس آغاز کنند. از نحوه با دریافت این است که او طی دوره وزارت خود نیست. اما آنچه که از منابع موجود می توان به عمل از نفوذ و تسلط کامل پرتغالی ها جلوگیری اعمال سیاستهای واقع گرایانه توانست نماید.


هنر پروری و هنروری در دوره شاهرخ

در این مقاله مبانی و مفاهیم تاریخی هنر پروری و هنروری و یا کلاً حمایت جواب داده شود

1405/03/25

جزئیات مقاله

دکتر یعقوب آژند

در این مقاله مبانی و مفاهیم تاریخی هنر پروری و هنروری و یا کلاً حمایت جواب داده شود: چه عواملی شاهرخ تیموری محل بحث قرار گرفته است. سعی شده به این سؤالات هنری در کدام بنیاد سلطنتی چهره موجب بسط و توسعه این هنر پروری و هنروری شده؟ گسترش و از قریحه هنری کدام هنرمندان نموده و ویژگی های آن چه بوده؟ هنر پروران چه کسانی بوده است؟ بهره یاب شده اند؟ کارکرد کارگاه هنری دوره شاهرخ چگونه بوده و چه دستاوردهایی داشته نتایج این تحقیق پاسخی است بر پرسش های یاد شده

زمینه تاریخی

بعد از مرگ تیمور، امپراتوری وسیع او بین فرزندانش تقسیم شد. شاهرخ بهادر که در هرات تختگاه داشت قلمرو سلطنت خود را از دریای سند تا قزوین و حدود تبریز گستراند و هرات را کانون و پرورشگاه علم و هنر ساخت. مرگ تیمور سببب یک رشته وقایع بغرنج و بالندگی حیات سیاسی سیاسی و حتی ایدئولوژیکی در بین بازماندگان او شد که شکل گیری و فرهنگی ایران و آسیای میانه را در روزگار آنها فراز آورد

میرانشاه و دو فرزند او ابوبکر و عمر در آذربایجان با سرکردگان قراقویونلو در ایالت فارس سه فرزند عمر شیخ دعوی زمامداری داشتند و منطقه را به نوبه خود در ورطه آشفتگی انداخته بودند؛ در ماوراء النهر پیر محمد نوه تیمور با همدستی امرا به مخالفت با خلیل سلطان نوه دیگر تیمور عمل می کرد. در خراسان هم شاهرخ به همراهی امرا به کوشندگی سیاسی برخاست تا بر مخالفان برتری جوید. او تمامی توان مالی و نیروی انسانی ولی خود را به کار گرفت تا توانست بر آنهایی که سر از تابعیت وی باز زده بودند، فائق آید. این چندگانگی قدرت همچنان در سرتاسر سلطنت وی باقی ماند و گاهی نظم و سامان حکومت او را دچار آشفتگی کرد. اما در روزگار سلطنت شاهرخ که نزدیک به 43 سال طول کشید، طلیعه دولت تیموری پدیدار گشت و عرصه مساعدی برای بارآوری هنری و فرهنگی شکل گرفت. دوران سلطنت شاهرخ در حقیقت فراوری انواع کوشندگی ها در صحنه علم و ادب و هنر بود

زمینه هنری و فرهنگی

دولتشاه سمرقندی می نویسد

اما چهار هنرمند در پایتخت شاهرخی بوده اند که در ربع مسکون به روزگار خود ظیر نداشته اند: خواجه عبدالقادر مراغی در علم ادوار و موسیقی، یوسف اندکانی در خوانندگی و مطربی و استاد قوام الدین در مهندسی و طراحی و معماری و مولانا خلیل مصور که ثانی مانی بود

خواجه عبدالقادر مراغی همانست که در آغاز در خدمت سلطان احمد جلایر بود و تیمور در حمله به بغداد او را به سمرقند فرستاد. یوسف اندکانی به تعبیر دولتشاه در گویندگی و مطربی در هفت اقلیم نظیر نداشت. لحن داودی خواجه یوسف دل را می خراشید و آهنگ خسروانی او بر جگرهای مجروح نمک می پاشید. و ابراهیم میرزا حاکم شیراز صد هزار 4 دینار نقد فرستاد که خواجه یوسف را میرزا بایسنقر برای او بفرستد ولی بایسنقر نپذیرفت. قوام الدین زین الدین شیرازی هم همانست که بیشتر طرح های معماری دوره تیموری از جمله مسجد گوهر شاد در مشهد از یادگاری های اوست. در خصوص مولانا خلیل مصور بعداً صحبت خواهیم کرد.

شاهرخ در سال 813 هکه مدرسه و خانقاه هرات را بناکرد نفایس کتب مشتمل بر اصول و فروع و محتوی بر معقول و مشروع در صنادیق پرداخته و معد و مهیا ساخته و در آن قرار داد. 5 شاهرخ باز در همان سال باغ سفید و کوشکی را در هرات پی افکند و نقاشان چابک دست در هر خانه ای کارنامه ای پرداخته و بر هر غرفه ای منظره ای چون نگارخانه چین ساختند. او سپس از فتح فارس و عراق و سرکوبی اسکندر سلطان که در شیراز و اصفهان سر از اطاعت او باز زده بود، مولانا معروف بغدادی - خوشنویس معروف - راکه روزی هزار و پانصد بیت در غایت لطافت می نوشت به هرات آورد و او را کاتب خاص خود گردانید و او هموست که در قضیه سوء قصد حروفیان به جان شاهرخ در سال 830ه دست داشته و پس از سمرقندی دستگیری در »چاه حصار اختیار الدین حبس شد. مولانا شریف الدین عبد القهار برادر عبد الرزاق سمرقندی مورخ هم از مشاهیر دربار شاهرخ بود و در انواع علوم و اصناف فنون... ماهر« بود و در لطافت آواز و فن ادوار و حسن خط و مهارت در علم سیاقت و فن انشاء و ... شهرت داشت.

طرفه اینکه بعضی از ناکامی های نظامی شاهرخ به خصوص در غرب ایران، درست در تقابل با درخشندگی هنری دربار وی و شکوفایی فرهنگی ایام او قرار گرفته است. تاریخ دوران او را باید تاریخ هنرها برشمرد و در حقیقت تولیدات هنری با وقایع سیاسی و اجتماعی و اقتصادی در هم تنیده شد و فضایی آکنده از عاطفه و حادثه پدید آورد. شرایط متحول و جهت گیریهای سلطنت شاهرخ انگیزه ای بایسته برای پیشبرد برنامه های هنری این دوره بود. در دوره او شریعت اسلامی و نهادهای آن جای آرمان های صحرا گردی و پیوندهای خانوادگی جغتائیان را گرفت. انتقال پایتخت به هرات که یکی از کانون های دیرپای تمدن اسلامی بود، در جهت گیری جدید سلسله تیموری تأثیری درخور داشت.

تاریخنگاری در دوره شاهرخ از عنایت ویژه او برخوردار شد. خود تیمور در ایام حیات خویش دستور داد تاگزارشهایی درباره بزمها و رزمهای او ترتیب دهند که ظفرنامه شامی یکی از برجسته ترین آنها بود. دومین ظفرنامه را شرف الدین علی یزدی در دربار ابراهیم سلطان فرزند شاهرخ در شیراز با اعانت و رعایت و همراهی جمع کثیری از فضلا و ارباب استعداد نوشت. 11 تواریخ و تذکره هایی که در روزگار شاهرخ نوشته شد بر طبق شرایط زمانه و جهان نگری اسلامی او تدوین و تنظیم و کتاب آرایی شد. شاهرخ با اینکار خود می خواست سلسله تیموری را در استخوان بندی تاریخ جهان اسلام قرار دهد. تحت نظارت او تاریخ طبری، جامع التواریخ رشیدی و مجمع التواریخ حافظ ابروکتابت و تذهیب و تصویر و تجلید شد

بخش مهمی از دستاوردهای هنری و فرهنگی شاهرخ بر اثر پیشرفت های مادی و اقتصادی تیموریان صورت گرفت تیمور در فتوحات خود دو سیاست را دنبال می کرد. او تمامی خزاین و اموال منقول ایران زمین و نیز ارباب هنر و صناعت سایر سرزمین ها را گردآوری و به ماوراء النهر کسیل می داشت و این کار وی شالوده ای محکم و استوار برای برنامه های فرهنگی و سیاسی آینده تیموریان ایجاد کرد. شاهرخ با تکیه بر این بنیه مالی و اقتصادی هرات را بازسازی کرد و در آن برج و باروی جدید در افکند و بازارها و ارک آن را همراه با بناهای مذهبی دیگر همچون مساجد، مدارس، خانقاهها و آرامگاهها و بناهای غیر مذهبی همچون کاخها و باغها و کوشکها بنیان گذاشت. از اینها گذشته از منابع کشاورزی و سیاست تجاری حمایت کرد. ارتباط او با دربارهای خارجی بر حیثیت و اعتبار تیموریان افزود و راههای بازرگانی را با سایر ملل گشود. او با سلاطین عثمانی روابط سیاسی برقرار کرد و بر حجم داد و ستد بازرگانی و تجاری با هند و مصر افزود. در زمان او روابط سیاسی و بازرگانی بین ایران و سلسله مینگ چین دوره جدیدی را آزمود و این خود بر ارتباط هنری دو کشور چین و ایران تأثیر گذاشت. شاهرخ غیاث الدین نقاش را در رأس هیأتی به سفارت چین فرستاد و گزارش غیاث الدین نقاش از این سفر حاوی نظارت ریز و جذاب عبدالرزاق سمرقندی و است. گزارش وی ضمیمه تاریخ حافظ ابرو، مطلع سعدین روضة الصفای میر خواند است. ارتباط با چین گرچه کوتاه مدت بود ولی موج جدیدی از تأثیر نقشمایه های چینی را در هنر دوره تیموری به دنبال داشت

هنر پروران دوره شاهرخ

خط مشی سیاسی، مذهبی و اقتصادی و هنری زمان شاهرخ فضایی را آفرید که در آن حمایت نقش حمایت هنری به شکوفایی بی سابقه ای دست یافت. نخبگان تیموری در این و کدام به ساختن قصور کاخ و باغ و طاق عمده ای داشتند. در این دوره اشراف و اعیان هر تفننی نبود بلکه بخشی از امور رواق مشغول بودند. در این دوره حمایت هنری یک کار می افزود ادبی به اعتبار و حیثیت هر درباری مملکتی برشمرده می شد. کوشندگی های هنری و حکومت می شد. 12 شاهرخ با نصب فرزندانش به و به تبع آن موجب تعالی اعتبار سیاسی آن مرکز پراکنی فرهنگی و ایالات با اینکه استقلال سیاسی آنها را تضمین می نمود ولی به نوعی در زمان او به جای اینکه تمامی هنری و شکوفایی عدم تمرکز هنری هم کمک می کرد. از جمله شیراز سمرقند و غیره فعالیت های هنری در پایتخت متمرکز شود، به ایالات مختلف و تولید نفیس ترین آثار هنری منتقل شد و این مراکز به جلب و جذب هنرمندان و پیشه وران هنری انجامید. برنامه ها و علائق پرداختند و رقابت و هم چشمی آنها با یکدیگر به شکوفایی آنها جملگی معیارهای جدید در هنرهای بصری قلمرو آنها پدید آورد. شاهرخ، گوهر شاد و سلطان )متوفی (5838 در بایسنقر میرزا در هرات، اسکندر سلطان )متوفی 817 ه( و ابراهیم هنر پرورانی بودند که فارس و اصفهان و الغ بیک در سمرقند و محمد جوکی در بلخ از جمله برنامه های هنری تیموریان را در این دوره از پیش بردند

بایسنقر میرزا در هنر خطاطی هنرمندی فحل و زبردست بود و در گشاده دستی شهرتی به رواداشت و به سبب حسن رعایت او به حال اهل فضل و هنر خردمندان فاضل و هنرمندان کامل از اطراف و اکناف عالم روی به درگاه او آوردند بایسنقر در سال 802ه متولد شد.

جمالی داشت با کمال و اقبال و دولت با او یار و در هنرمندی و هنر پروری شهره گشت و خط و شعر در روزگار او رواج کامل یافت.  دولتشاه می نویسد:

و هنرمندان را عنایتها کردی و شعرا را دوست داشتی و در تجمل کوشیدی و ندیمان و جلیسان با ظرایف داشتی...  و شعر ترکی و فارسی را نیکو گفتی و فهمیدی و به شش قلم خط نوشتی .)) و در جای دیگر از درآمد بایسنقر میرزا صحبت می کند که اموال و اقطاع بایسنقر میرزا به عهد شاهرخ سلطان ششصد تومان کپکی بوده از ولایات استرآباد و جرجان و دهستان و طوس و آبیورد و نسا و خبوشان و سمنان و از عراق و کاشان و از فارس و شبانکاره )) با این عواید بوده که بایسنقر توانسته در گزینش وسایل و در مصرف مواد اصیل را با توسعه و رشد هنری پیوند استعدادهای جدید ولایات تأکید ورزد و شکوفایی اقتصادی را با توسعه و رشد هنری پیوند زند.

عبد الرزاق سمرقندی می نویسد

و مولانا شمس الدین الهروی شاگرد مولانا معروف خطاط بغدادی را به حسن تربیت به آنجا رسانید که بسیار از خطوط خویش به نام قبلة الکتاب یاقوت المستعصمی کرده مبصران جهان به خط یاقوت قبول کردند.  کتابخانه ای که بایسنقر میرزا در هرات ترتیب داد پناهگاه هنرمندان و پایگاه پاسداری از سنتهای هنری ایران گردید . عبدالرزاق سمرقندی در صحبت از عنایت و گشاده دستی بایسنقر میرزا به هنرمندان و اینکه مدار هنر پروری خود را بر اصولی دقیق نهاده بود، می نویسد

و آن جناب مجموع فضلا و هنرمندان و پیشه وران را به مواجب انعامات و مواهب عنایات به نوعی خوشوقت داشت که بیش از آن امکان ندارد و امور دیوانی و اسباب جهانبانی در غایت انتظام سرانجام یافت.

خواند میر هم می نویسد

در تربیت و رعایت تمامی آن طائفه گرامی )فضلا و مصوران و وفور انعام و احسان مسرور و شادمان می ساخت و هر کس از خوشنویسان 18 پرداخت.« به همگی همت به چالش می نقاشان و مجلدان در کار خویش ترقی میکرد اثر شرب مدام و افتادن از اسب بایسنقر میرزا روز شنبه هفتم جمادی الاولی سال 837 بر اثر شرب مدام و افتادن از اسب دار فانی را وداع گفت و عمر او سی و پنج سال بود یا به قول عبدالرزاق »سی و هفت سال و چهار ماه«. 19 از نقاشان درگاه او مولانا سیف الدین نقاش که واحدی تخلص می کرد مرثیه ای در حق او سرود و در یکی از ابیات آن آورد

خط خاک کرد بر سر و کاغذ به باد رفت

جدول به خون نشست و سیه شد رخ قلم

شاهرخ پس از مرگ بایسنقر میرزا ( مناصب او را به میرزا علاء الدوله (فرزند بایسنقر) تفویض نمود )

ظاهراً توانایی های فرهنگی هر شاهزاده ای در پیشرفت فضای فرهنگی دربارهای تیموریان اهمیتی به سزا داشت. با اینکه زبان فارسی زبان محاوره برخی امیران و درباریان تیموری نبود، ولی موج فارسی گرایی به خصوص سنت ادبی زبان فارسی، جریان مهمی در کوشندگی های ادبی و هنری دربارها بوده است. شعر فارسی در دربارهای هرات، سمرقند و شیراز همواره به بحث گرفته می شد. دولتشاه می نویسد

و امیرزاده بایسنقر خمسه امیر خسرو را بر خمسه شیخ نظامی تفضیل دادی و خاقان مغفور الغ بیک گورکان قبول نکردی و معتقد شیخ نظامی بودی و مابین این دو شاهزاده فاضل بکرات جهت این دعوی تعصب دست داد. بیت بیت خمسین را با هم مقابل کرده اند.

این علاقه و اشتیاق شاهزادگان به شعر و شاعری سبب تولید و پدیداری گلچین های متعدد از این آثار گردید و در حقیقت کتاب عنصری لاینفک در کانون های فرهنگی تیموریان شد. با توجه به علاقه آنها به ادبیات فارسی تولید نسخه های باشکوه از متون ادبی فارسی در صدر برنامه های آنها قرار گرفت و کتاب آرایی عالی ترین بیان سلیقه هنری شان شد و کتابهایشان را آذین بست

کارکرد دو سویه کتابخانه علم و هنر

دولتشاه سمرقندی می نویسد

گویند که چهل کاتب خوشنویس در کتابخانه او بایسنقر میرزا به کتابت مشغول بودندی و مولانا جعفر تبریزی سرآمد کتاب بوده.

بایسنقر را باید یکی از کتاب دوستان عالم به شمار آورد که با همت او و پدرش شاهرخ کتابخانه سلطنتی هرات شکل گرفت و این سنت بعدها ادامه پیدا کرد. پیشتر اشاره کردیم که یکی از سیاستهای تیمور کو چاندن ارباب هنر و پیشه و صناعت شهرهای مختلف ایران به سمرقند بود. گرچه در منابع از تاراج کتابخانه های سلطنتی مناطق مختلف به دست تیمور صحبتی نشده ولی کوچاندن این هنرمندان به سمرقند طبعاً با کلیه لوازم و وسایل تذهیب، تصویر و کتابت و غیره بوده است. آوردن خواجه عبدالحی که در بغداد در کتابخانه سلطنتی سلطان احمد جلایر به کار تصویر کتب اشتغال داشته به سمرقند و سپردن کارها به او می رساند که در زمره غنایم جنگی تیمور کتابهای نفیس و گرانبها هم بوده است چنانچه نظیره سازی های دوره شاهرخ بر جامع التواریخ رشیدی و یا نظیره سازی بایسنقر میرزا بر گلچین سلطان احمد جلایر می تواند حاکی از این امر باشد که بخشی از کتابخانه های تبریز و بغداد به سمرقند منتقل شده است و بعدها تصویر پردازی آنها محل اقتباس و تقلید حامیان هنر دوره

تیموری قرار گرفته است. دوست محمد گواشانی می نویسد که بایسنقر میرزا، استاد سیدی احمد نقاش و خواجه على مصور و استاد قوام الدین مجلد تبریزی را از تبریز آورده و در هرات مستقر کرد و از آنها خواست تا جنگی مثل جنگ سلطان احمد جلایر با همان قطع و مواضع تصویر، برای او ترتیب دهند و کتابت آن را نیز بر عهده مولانا فرید الدین جعفر نهاد. 24 ساخت جلد این جنگ را هم قوام الدین تبریزی تقبل کرد و تصویر سازی آن هم بر عهده میر خلیل مصو ر گذاشته شد و می نویسد

(( امیر خلیل در آن وقت بی بدل زمانه و در طریق خود وحید و یگانه بود و او را پادشاه مشارالیه تربیت کلی نموده بود و روز به روز در مراسم رعایتش می افزود چنانچه موجب حسد ارباب جاه و جلال شد. ((

و سپس داستانی را تعریف می کند که حاکی از نزدیکی و معاشرت میر خلیل مصور با شاهرخ بوده است. این جنگ ظاهراً پس از درگذشت بایسنقر توسط پسر او علاء الدوله میرزا و با تصویر پردازی غیاث الدین پیر احمد زرکوب تبریزی به اتمام رسید و تصاویر وی حتی محل ستایش امیر خلیل هم قرار گرفته است.

عرضه داشتی از جعفر بایسنقری در دست است که از کارکرد کتابخانه سلطنتی هرات صحبت می دارد و می رساند که این کتابخانه همچون بیت الکتب رشیدی در تبریز کار کردی دو سویه داشته است: بخشی که در آن کتاب نگهداری می شد و خدمات مربوط به کتاب و کتابداری در آن صورت می گرفت و بخشی که در آنجا کتابت انجام می گرفت و شماری از هنرمندان در آن کار می کردند یعنی جایی که بعدها به نقاشخانه سلطنتی تبدیل شد. این عرضه داشت به خط و انشا جعفر بن علی تبریزی بایسنقری رئیس کتابخانه سلطنتی بایسنقر است و در آن گزارش کار هنرمندان ثبت شده است که هر یک به حرفه ای و فنی مشغول بوده اند و سند مزبور حال در مرقع فاتح موزه تو پقاپی سرای محفوظ است. این سند از نخستین اسناد درباره عملکرد کتابخانه سلطنتی است که از بیست و دو طرح در حال اجرا صحبت کرده و از بیست و سه تن هنرمند نقاش مذهب، خطاط، مجلد جدول کش و صندوقچه ساز و غیره یاد نموده است.

این سند، با اینکه تاریخ ندارد ولی از نام و نشان هنرمندان پیداست که مربوط به کتابخانه با یسنقر است. در این عرضه داشت آمده که کتبخانه که جهت نقاشان بنیاد نهاده تکمیل یافته و نقاشان و کاتبان نزول کرده. ..28 از این عبارت پیداست که عمارت ویژه ای از برای کارکنان کتابخانه بنا شده و نقاشان در آنجا مشغول کار شده اند. این کتابخانه به احتمال زیاد در باغ سپید در شمال شرق هرات بوده است. 29 از این عرضه داشت« بر می آید که کتابخانه نقش مهمی در طراحی برای انواع دیگر هنرها داشته است. در این سند از صدف تراشی، سنگ تراشی، صندل بافی، کاشی تراشی وکلا امور مربوط به معماری و بنایی تزیینی سخن به میان آمده است و می رساند که تمامی این امور زیر نظر رئیس کتابخانه سلطنتی بوده است. 30 باز از این سند می توان نتیجه گرفت که کتابخانه سلطنتی در تهیه طراحی های گوناگون برای رسانه های مختلف هنری از سفالگری و فلز کاری تا نساجی و معماری تزیینی و قالی بافی و غیره فعال بوده است و این امر سبب تکرار نقشمایه ها و تنظیم و تدوین و یکدستی و هماهنگی آنها می شده است

شاید اطلاعات صادقی بیک افشار در قانون الصور که خود در روزگار صفویان کتابدار بوده با فعالیت های هنرمندان کتابخانه سلطنتی هرات همخوانی داشته باشد. طبق اطلاعات صادقی بیک نقاشی به هفت قلم تقسیم می شده اسلامی ختایی نقوش گیاهی چینی)، ابر ،  واق )درختان حاوی سر انسان( نیلوفر فرنگی نقوش اروپایی( بند رومی نقوش در هم بافته A و گره آناتولی(. 31 قاضی احمد قمی از این تقسیم بندی با اندک تفاوتی نام می برد

از کتابخانه های دیگر عهد شاهرخی دو کتابخانه دیگر هم شهرتی بایسته داشت یکی کتابخانه ابراهیم میرزا در شیراز و دیگری کتابخانه الغ بیک در سمرقند الغ بیک که از ریاضی و نجوم و علوم و فنون نصیبی داشت در صدد برآمد تا در سمرقند رصد خانه ای بنیان نهد. از اینر و از مولانا صلاح الدین موسی قاضی زاده رومی مولانا علاء الدین على قوشچی، مولانا غیاث الدین جمشید کاشانی و مولانا معین الدین انجمنی ساخت و پس از شور و مشورت در شمال سمرقند طرح رصد خانه را در افکندند. 33 بر این رصد خانه مدرسه ای رفیع ساختند و خانقاهی منیع برافراختند و بسیاری از مزارع و قرا و مستغلات و فواید آنها را وقف آنها کردند. از34 قراین پیداست که در این رصد خانه همچون رصد خانه مراغه کتابخانه ای ترتیب داده بوده اند و دانشمندان برای استخراج زیج جدید ایلخانی از کتب علمی و فنی آن بهره ها می جسته اند. هنگامی که الغ بیک پس از مرگ شاهرخ لشکر به هرات کشید و آنجا را از دست علاء الدوله میرزا در آورد »مولانا شهاب الدین عبدالله و مولانا ظهیر الدین اظهر و سایر اهل کتابخانه را در ظل رأفت گورکانی به سمرقند برد و روی ترتیب کلی به جانب ایشان آورده مصاحب خود نمود و امر کتابت تاریخ زمان فضیلت نشان خود را به ایشان فرمود و یوماً و فیوماً بل ساعة فساعه در باره ایشان الطاف می نمود و مراسم اشفاق و اعطاف می افزود. 35 با اینکه از این عبارت پیداست که در کتابخانه الغ بیک نیز وسایل و ابزار و تدارکات کافی برای تحریر و تصویر و غیره بوده اما از تولیدات کتابخانه او چیزی بر جای نمانده تا در باره کیفیت و قابلیت کتابخانه او داوری شود

نتایج

از مطالب و اطلاعات آمده در صفحات پیشین می توان به نتایج زیر دست یافت.

سنت گذار اصلی فعالیت های هنری و فرهنگی دوره شاهرخ را باید خود تیمور دانست. او با گردآوری هنرمندان و پیشه وران مناطق مختلف و اعزام آنها به سمرقند و گردآوری اموال و اسباب و بنیادهای مالی و انباشت آنها در سمرقند و ماوراء النهر، نیروی انسانی و بنیه مالی این کوشندگی های هنری و فرهنگی را فراهم آورد و در کانون امپراتوری خود حالت خود انگیختگی کاملی را پدیدار ساخت که در زمان بازماندگان او بلافاصله شکوفا شد. او در حقیقت با گردآوری دستاوردهای مکاتب پیشین هنری تبریز، شیراز، بغداد( ترکیب و تألیفی جدید در ماوراء النهر به وجود آورد که پس از او منجر به کوشندگی های هنری و فرهنگی و شکل گیری مکتب هرات دوره پیشین و دوره مترقی آن گردید

کانون هنر پروری و هنروری دوره شاهرخ کتابخانه سلطنتی بوده است. این کتابخانه کارکردی دو سویه داشت هم به امر کتابداری و خدمات کتاب عطف توجه میکرد و هم تولید کتاب را که همراه با هنرهای کتاب آرایی تحریر تذهیب تصویر تشعیر و تجلید بوده وجهه همت خود قرار می داد

هنر پروران و حامیان هنر دوره شاهرخ برای حمایت از دستاوردهای هنری و فرهنگی بخشی از املاک و مستغلات خود را به صورت موقوفه در می آوردند و از عواید آنها در راه بسط و گسترش اهداف هنری - فرهنگی خود بهره می گرفتند. توزیع سیورغال در بین شاهزادگان تیموری و حمایت از تجارت و بازرگانی بنیه مالی هنر پروران را غنی می ساخت و اسباب حمایت از هنرها را فراهم می کرد

رئیس کتابخانه سلطنتی علاوه بر نظارت بر کارگاه هنری کتابخانه هنرهای دیگری چون حجاری، کاشی تراشی صدف تراشی، حکاکی و کاغذ سازی و مرمت آثار مکتوب و غیره را هم تحت نظارت داشت. طراحان کارگاه هنری طرح هایی را برای رسانه های دیگر هنری همچون سفالگری فلز کاری و قالی بافی و غیره تدارک می دیدند. از این رو در آثار هنری مختلف این دوره نوعی یکپارچگی و هماهنگی نقشمایه ها حاکم است

شاهرخ با سیاست مرکز پراکنی هنری از تمرکز هنرها در پایتخت جلوگیری کرد. از اینر و هنر پروری و هنروری در مرکز ایالات نیز نضج گرفت و نتیجه آن ترقی و تعالی مکتب شیراز در دوره اسکندر سلطان و ابراهیم سلطان و مکتب پیشین هرات در زمان بایسنقر میرزا و کانون علمی هنری سمرقند در روزگار الغ بیک بوده است. شاهنامه بایسنقری و شاهنامه محمد جوکی گلچین های اشعار مکتب شیراز کتاب آرایی کتب تاریخی و غیره حاصل این کوشندگی های هنری بوده است

 

مروری بر روابط ایران و سوئد در دوران صفویه

در مقاله حاضر ضمن عرضه گزارشی درباره مسافرت علمی مؤلف به دعوت دانشگاه او پسالا و امثا در سوئد به طور مختصر به روابط ایران و سوئد در عصر صفوی اشاره میشود

1405/03/23

جزئیات مقاله

در مقاله حاضر ضمن عرضه گزارشی درباره مسافرت علمی مؤلف به دعوت دانشگاه او پسالا و امثا در سوئد به طور مختصر به روابط ایران و سوئد در عصر صفوی اشاره میشود. آغاز روابط ایران و سوئد در عصر شاه عباس اول صفوی بود و نخستین سوئدی که به ایران سفر کرد شخصی به نام بنکت اوکسن شرنا نام داشت. دشواری اصلی تحقیق درباره روابط ایران و سوئد در عصر صفویه، کمبود منابع و مدارک لازم است اما از دوره قاجاریه این منابع بیشتر در دسترس قرار دارند

در اوایل سال قبل بنا به دعوت دانشگاه های او پسالا و امثا در کشور سوئد، عازم این کشور شدم و پس از ایراد سخنرانی در دانشگاه او پسالا ضمن ملاقات با آقای پروفسور اوتاس رئیس بخش ایران شناسی آن دانشگاه متوجه سفر نامه ای شدم مربوط به دوران صفوی که به سال 1762/1179 در استکهلم به چاپ رسیده است. نویسنده کتاب موسوم بـه به لود ویگ فابریتیوس که یک هلندی مقیم سوئد بود، در زمان کارل یازدهم از طرف این پادشاه مأموریت یافت. این سفرنامه قرار است زیر نظر پروفسور او تاس ابتدا به زبان انگلیسی و سپس به زبان فارسی ترجمه شود و با این ترتیب ما با کتاب دیگری درباره ایران عصر صفوی از دیدگاه مأموری از کشور سوئد قرن هفدهم میلادی آشنا خواهیم شد

در حال حاضر به علت فقدان منابع لازم، ما اطلاع کمتری از روابط ایران و سوئد در دوران صفوی داریم. لیکن در نیمه دوم عصر قاجار به علت ورود مأمورین سوئدی که بیشتر از افسران نظامی بودند، مدارک دو زبانه ای وجود دارد که در ضمن آنها از نقش این افسران در بنیانگذاری ژاندارمری ایران و تنظیم امنیت طرق و شوارع کشور آگاهی یافته ایم

آغاز روابط بین ایران و سوئد از زمان شاه عباس اول بود و این روابط بیشتر مربوط به اشخاصی است که یا به صورت سیاحت و یا مقاصد بازرگانی به ایران می آمدند. نخستین سوئدی که از ایران دیدن کرد. بنکت اوکسن شرنا معروف به بنکت مسافر« بود که بین سال های 1025/1616و 1030/1620 در ایران به سر می برد و در ضمن این مسافرت یک بازرگان سوئدی به نام نیلس ماتسون کیوپینگ او را همراهی می کرد. کیوپینگ دشوینگ بین سال های 1647-1057/1656-1067 در خدمت کمپانی هند شرقی هلند بود به نقل از اسناد مصور اروپائیان، ص (332 و به کشورهای متعددی در آسیا نیز سفر کرد و در کتابی که به سال 1067/1667 به چاپ رسانید مطالب مفصلی درباره ایران آورد که بعضی از آنها با اغراق و خیال پردازی آمیخته است و با وجود این چندین بار چاپ آن تجدید شده است.

کیو پینگ در ضمن سفر خود به ایران در راه شیراز به اصفهان از تخت جمشید بازدید کرده و نظرات خود را درباره آن آثار تاریخی پرشکوه ابراز داشته است.

این آمد و رفت مسافران و بازرگانان سوئدی به ایران عصر صفوی در وقتی صورت می گرفت که کشور سوئد هنوز در عرصه رقابت های تجارتی داخل نبود و هدف های اقتصادی و سیاسی خود را در در دنباله روی از هلند امکان پذیر می دانست و هلند که دامنه جاه طلبی های تجارتی خود را تا هند گسترده بود، در خلیج فارس که منطقه ای استراتژیک در تجارت دریایی محسوب می شد با انگلیس که قدرت دریایی بزرگی محسوب می شد در تعارض بود و این تعارض به ویژه پس از اخراج پرتغالیان توسط شاه عباس از جزیره هرمز شدت بیشتری یافت

در سال 1031/1622 27) ربیع الاول هجری قمری برابر با 9 فوریه میلادی(، طبق توافقی که امام قلی خان سردار معروف شاه عباس با کمپانی هند شرقی انگلیس انجام داده بود، دویست قایق ایرانی با چند کشتی انگلیسی از بندر گمبرون سینه آبهای خلیج فارس را شکافته به سوی جزیره هرمز روان شدند و در برابر آن لنگر انداختند

سرداران معروف ایران که به فرمان امام قلی خان مأمور گرفتن هرمز شدند، با سپاه فراوان در بندر گمبرون اردو زدند و در روز 28 ربیع الاول دو کشتی انگلیسی، سه هزار تن از سربازان ایرانی را در جزیره پیاده کرد و این عده بی درنگ به استحکام مواقع خود پرداختند و شهر را به آسانی گرفتند و قلعه هرمز را به توپ بستند و بدین ترتیب پس از متجاوز از یک 6 قرن که از تجاوز پرتغالیان به جزیره هرمز و دیگر بنادر خلیج فارس میگذشت، بار دیگر حاکمیت ایران بر این مناطق بر قرار گردید. پس از فتح جزیره هرمز و اخراج پرتغالیان، بین انگلیس و هلند به خاطر گرفتن امتیازات بازرگانی رقابتی سخت در گرفت. هلندی ها مدعی بودند که برای شرکت در جنگ هرمز با کمپانی هند شرقی انگلیس توافق کرده بودند اما انگلیسی ها پیشدستی کرده و کشتی های خود را در اختیار امام قلی خان گذاشتند و با استناد به وعده همکاری در اخراج پرتغالیان خواهان امتیازات بازرگانی و برقراری تجارتخانه در بندر عباس )گمبرون( شدند و با مزاحمت های پی در پی که برای انگلیسی ها در خلیج فارس به وجود آوردند و سرانجام با انعقاد قرار دادی در سال 1033/1623 جای پای محکمی برای تجارت ابریشم در ایران به دست آوردند. که تا پایان حکومت صفوی ادامه یافت

در سال هایی که کمپانی هند شرقی هلند بخش عمده ای از تجارت خارجی خود را در ایران متمرکز ساخته بود تعدادی از اتباع کشور سوئد با همکاری هلندی ها در امر تجارت به ایران آمدند اما نظر اصلی دولت سوئد از این آمدنها ایجاد زمینه مساعدی به منظور برقراری روابط اقتصادی و سیاسی با ایران به ویژه در مورد تجارت پر سود ابریشم بود. در سال 1088/1677 لود ویگ فابریتیوس سابق الذکر که یک هلندی کار آمد بود به دربار کارل یازدهم پادشاه سوئد مراجعه کرد و به او درباره خدمات خود در زمینه برقراری روابط تجارتی با ایران پیشنهاد کرد. او می خواست ابریشم ایران را از مسیر روسیه، نووگراد، ناروا، سوئد و سپس لینگ آورده و به بازارهای اروپا ارائه دهد. این پیشنهاد مورد توجه کارل قرار گرفت و تصمیم گرفت او را در رأس هیأتی به ایران بفرستد.

در این سفر به توصیه یکی از حقوق دانان معروف سوئد موسوم به یوفند ورف انگلبرت کمپفر سیاح معروف آلمانی به عنوان منشی و پزشک سفارت برگزیده شد و به همراه فابریتیوس عازم ایران شد. هیأت سفارت سوئد در بیستم ماه مارس 1095/1683 )دوران شاه سلیمان( از استکهلم به راه افتاد و پس از عبور از روسیه در هشتم نوامبر همین سال وارد ایران شد و چند روز بعد به حضور پادشاه صفوی رسید کمپفر تشریفات ملاقات فابریتیوس سفیر سوئد با شاه سلیمان را به طور مشروح در سفرنامه خود آورده است. 10 در این ملاقات تشریفاتی علاوه بر سفیر سوئد و همراهان وی سفیران پادشاه لهستان فرانسه، روسیه و امیران گرجستان و چرکس نیز حضور داشتند. شاه مقدم سفیر سوئد را بیش از سایرین گرامی داشت زیرا او سفری طولانی را پشت سرسر گذاشته و حامل نامه ای از طرف پادشاه سوئد بود. کمپفر در مورد مضمون این نامه اشاره می کند که پادشاه سوئد از شاه سلیمان تقاضا کرده بود بین دو کشور روابط تجاری برقرار شود تا اتباع هر دو کشور از منافع آن بهره مند شوند و برای ایجاد تسهیلات موافقت شود تا حمل کالاهای طرفین به وسیله کشتی از طریق دریای خزر انجام گیرد و برای ساختن کشتی از درختان منطقه ساحل این دریا استفاده گردد و در مورد جنگ با عثمانی پادشاه سوئد متعهد شده بود سپاهی را به کمک قیصر آلمان و پادشاه لهستان برای حمله به عثمانی تدارک نماید و شاه ایران نیز با کمک نظامی خود این دولتها را در جنگ یاری نماید.

این سفارت فابریتیوس به علت دوری مسافت بین دو کشور و موانع داخلی ایران به نتیجه مطلوب نرسید و دو سفر بعدی او نیز منجر به نتیجه ای نشد، لکن این مسافرتها و سفرهای دیگری که بعدها توسط نمایندگان و جهانگردان سوئدی به ایران صورت گرفت، رفته رفته به استحکام روابط بین دو کشور کمک کرد. شرح مسافرت فابریتیوس به ایران که حاوی اطلاعاتی وسیع در مورد ایران عصر صفوی است در سال 1176/1672 در استکهلم انتشار یافت

پی نوشت ها

1- Ludwich Fabristius. 2- Bengt Oxensterna. 3- Nils Matson Kioping.

4- بخشی از اطلاعات مربوط به مسافران سوئدی ترجمه شده توسط آقای دکتر فضل هاشمی استاد دانشگاه او مثا در سوئد

5- دکتر عبدالحسین نوایی ایران و جهان به نقل از اسناد مصور اروپائیان ص 3

6- نصر الله فلسفی، روابط ایران و اروپا در عصر صفوی جلد 4 و 5ص 01551

7- همان اثر ص 1880

8- والتر هینتس، مقدمه سفرنامه کمپفر، ترجمه کیکاوس جهانداری، ص 4

9- همان اثر ص 7

10- همان اثر صص 258-26

حقیقت در تاریخ

برخلاف آنچه ممکن است گمان رود، اعتقاد راسخ به اینکه مورخ فقط باید حقیقت را بنویسد و هیچ ملاحظه دیگرى را در کار راه‏ندهد

1405/03/18

جزئیات مقاله

نویسنده : کامران فانی (25 فروردین 132322 آذر 1404) نویسنده، مترجم

برخلاف آنچه ممکن است گمان رود، اعتقاد راسخ به اینکه مورخ فقط باید حقیقت را بنویسد و هیچ ملاحظه دیگرى را در کار راه‏ندهد و صرفاً به اسناد و مدارک متکى باشد و پیوسته چشم به گذشته بدوزد، چندان سابقه دیرینه ندارد. بانى و مدافع و مروج‏ سرسخت این اعتقاد، مورخ بزرگ آلمانى لئوپولْد فون رانکه (1795 - 1886) بود که در یکى از مقاله‏ هاى آینده به او خواهیم‏ پرداخت. رانکه از تاریخ نگاران سده هجدهم انتقاد می‏کرد که به انگیزه اصلاح گرى، تاریخ را تابع اغراض سیاسى و اجتماعى ومذهبى کرده‏ اند، و معتقد بود مورخ فقط باید آشکار کند که واقعاً در گذشته چه روى داده است. عقاید رانکه در میان تاریخ نگاران‏ پیروان کثیر پیدا کرد و همه براى پى بردن به وقایع گذشته با جدیت مشغول کند و کاو در اسناد و مدارک شدند.

ولى بزودى توجه ‏حاصل شد که آنچه مردم تصور می‏کنند که روى داده همان‏قدر مهم است که آنچه واقعاً روى داده است، و حقیقت در تاریخ‏ آنچنان که گمان می‏رفت ساده نیست. این یکى از نکاتى است که ویلیام دانینگ استاد تاریخ و رئیس سابق انجمن تاریخ دانان ‏آمریکا در این نوشته کوتاه مورد بحث قرار می‏دهد که متن خطابه وى در آن انجمن و یکى از درخشانترین آثار درباره ماهیت‏ تاریخ‏ پژوهى است و خواندن آن به هر کسى که به‏ وجهى به ‏تاریخ علاقه‏مند باشد، توصیه می‏شود.

 

...ع. ف.

"پیلاطُس به او گفت راستى چیست؟"(2) با این جمله یکى از معروفترین گفت‏وگوهایى که هرگز به ثبت رسیده است، پایان می‏پذیرد.اینکه این مکالمه بدون پاسخ به پرسش والى رومی ختم شود، بیقین همواره در خاطر خواننده و نویسنده تاریخ تأسف برمی‏انگیزد. زیرإ؛غ‏زغالباً به ما گفته می‏شود که موضوع تاریخ حقیقت، و هدف آن، کشف حقیقت است. بنابراین، تعریف موثق حقیقت، موهبتى آنچنان‏ گرانبها می‏بود که به قیاس در نمی‏آید. بسیارى از اوقات گفته شده که پرسش پیلاطس تنها بظاهر صورت استفهام داشت، و اندیشه واقع‏او این بود که بگوید هیچ امیدى نیست که بتوان هرگز تعریفى از حقیقت به دست داد. اگر چنین بوده، شاید عاقلانه بتوان حدس زد که اودر آن روزگار به پژوهشهاى تاریخى اشتغال داشته است، زیرا در هیچ شغل دیگرى انگیزه‏اى به این نیرومندى براى دل به یأس سپردن‏ مانند آنچه در سخن وى بیان شده است، وجود ندارد. فرد خوشبینى که به ما اطمینان داده حقیقت سرانجام به قید قسم در اقرارنامه آشکارخواهد شد، بدون شک وکیل دادگسترى بوده است؛ ارادتمندان مخلص تاریخ هرگز ممکن نبود به چنین اصل جزمی و ب‏وجه وشادى ‏بخشى ملتزم شوند.

 

اما همه می‏دانند که تعقیب هدف دست کم به ‏قدر حصول آن سودمند است. پسرکى که ‏شنیده است جایى که انتهاى رنگین‏ کمان به زمین متصل می‏شود خُمی پر از زر دفن شده است وبه دنبال آن می‏رود، در این جستجو اطلاعات گرانبها به دست می‏آورد. آدمی همینکه شعورگذشته‏بینى پیدا کند، هیچ حدى بر کنجکاوى او متصور نیست. تاریخ نامی است که بر ثمرات‏ کوششهاى وى براى ارضاى این کنجکاوى می‏گذاریم. آغاز نخستین کوششها، سرگشتگى و تحیر به همراه می‏آورد. پیچیدگى پدیده‏هاى گذشته کمتر از پدیده‏هاى کنونى نیست، و دشواریابى وگریزندگى حقیقتشان نیز دست کمی از آنها ندارد. بنابراین، تاریخ به ‏عنوان مجموعه واقعیاتى که‏ باید در آنها تحقیق شود، نیازمند بخش‏ بندیهاى فرعى و تحلیل است. نه هر حقیقتى، بلکه برخى ‏از جنبه ‏ها و بعضى از انواع حقیقت، موضوع این علم است - البته اگر تاریخ، علم باشد. من کسى‏را سراغ ندارم که بجدّ ادعا کرده باشد که تمام پدیده‏ هاى گذشته، بى ‏هیچ فرق و تمایزى، به معناى ‏درست در حوزه کار مورخ قرار می‏گیرند. همچنین می‏دانم که هیچ مسأله‏اى مانند مرزبندى آن‏حوزه - یعنى تعیین اینکه چه چیز در درون و چه چیزى بیرون آن جاى می‏گیرد - باعث ‏منازعه‏ هایى به این خشونت و شدت نخواهد شد.

ولى از جهت مقصودى که در پیش دارم، فرض را بر این خواهم گذاشت که تاریخ در قلمروخویش باید پدیده‏هایى مربوط به گذشته را احراز کند و توالى علّى آنها را به تحقیق برساند وارائه دهد پدیده‏هایى که در رشد و بالندگى آدمیان در زندگى اجتماعى و سیاسى تأثیر آشکارداشته ‏اند. گمان دارم این فرض سبب خواهد شد که همکارانم در این انجمن که عمیقترین احترام‏ را به ایشان می‏گذارم، پشت گوش بخارند و آهى از دل نومید برکشند؛ اما چاره ندارم جز اینکه بانهایت بردبارى عواقب این شتابزدگى و بى‏احتیاطى خویش را تحمل کنم.

آریاییهاى بدوى چگونه خوکهایى را که بعد می‏خواستند بکشند و بخورند، پرواربندى ‏می‏کردند )البته اگر هرگز آریاییهایى وجود داشتند و هرگز بدوى بودند و هرگز گوشت خوک‏ می‏خوردند(؟ آلکیبیادس(3) چه مواد آرایشى را بیش از بقیه دوست داشت؟ کرمهایى که برزخمهاى قدیس شمعونِ ستون‏نشین(4) می‏لولیدند و هر گاه می‏لغزیدند و می‏افتادند او از شدت‏ زهد و پارسایى دوباره آنها را می‏گرفت و سر جایشان می‏گذاشت، از نظر باکترى‏شناسى از چه‏نوع بودند؟ اسبى که جورج واشنگتن در نبرد مانمث(5) بر آن سوار بود، چه رنگى داشت؟ همه این‏پرسشها به حقایق متعلق به گذشته مربوط می‏شوند. ولى آیا باید پاسخشان را تاریخ بنامیم؟

بدون شک، کسى که تأثیر هر یک از این پدیده ‏ها را در رشد و بالندگى آدمی انکار کند،کفرگویى علمی کرده است. این روزها، هیچ علمی تا تعبیر خاص خود از تاریخ را اعلام نکند، ازاستوارى شالوده خویش مطمئن نیست. بسیارى تعبیرها از اقسام گوناگون سخت با هم دررقابتند: از تعبیر بر پایه اقتصاد و جامعه‏شناسى گرفته تا تعبیر براساس فلزشناسى وآسیب‏شناسى و هواشناسى و ستاره‏شناسى و زمین‏شناسى و )کسى چه می‏داند( شاید حتى‏هندسه. بنابراین، از احتیاط به دور است که کسى بگوید پوشیده‏ترین واقعیات متعلق به گذشته- حتى واقعیاتى که کسى به وجودشان گمان نمی‏برده است - فردا به عنوان محور سراسر زندگى‏و حال و کار بشر پاى به صحنه نخواهد گذاشت. ولى فعلاً، تا اعلام آخرین کشف از این قبیل،هنوز حق داریم به راهنمایى سلسله‏اى از پیش فرضها آغاز به بررسى گذشته کنیم، از جمله اینکه ‏پدیده ‏هایى از آنگونه که ذکرشان گذشت، در درجه اول اهمیت نیستند.

تاریخ‏ پژوهان وقتى با امورى سر و کار می‏یابند که می‏توان فرض کرد در درجات بالاى ‏اهمیتند، با انواع مشکلات مربوط به حقیقت‏یابى روبرو می‏شوند. باید در وقایع عینى، یعنى‏ رویدادهایى که در شعور آدمیان مرتسم شده، و نیز در توالى زمانى آن رویدادها تحقیق کنند؛ وباید دست کم بکوشند بستگى علت و معلولىِ میان آنها برقرار سازند.

این آخرین کار به هیچ روى نباید دست کم گرفته شود. چنانکه اخیراً سر کرده صنف ‏تاریخنگاران امریکا، دکتر جیمسن(6)، با همان شدت و دقت معمول و معتاد خویش به ما هشدارداده است، "چشمه تاریخ، چشمه علیت است." تجزیه نیروها و کشف رابطه‏ هاى نهفته در بُن‏جریان آن چشمه، به استعداد استثنایى و استفاده بى ‏دریغ از نیروى عقلى و فکرى نیازمند است.از حدود یک قرن پیش، مورخان علمی آن سخت کوشى سابق را در پروراندن این زمینه خاص به‏ ظهور نرسانده ‏اند و به عوض خواسته ‏اند به این هدف ویژه برسند که در نخستین جنبه حقیقت که‏ بالاتر ذکر شد، دقیقتر بررسى کنند. گفته‏ اند باید بدانند دقیقاً چه روى داده است، و باید به این امربر پایه شواهد اصیل آن روزگار آگاه شوند. باید فرض کنند که گزارشهاى دست دوم و برگرفته ازسایر منابع دروغ است. هر چه چنین گزارشى بیشتر در طول زمان راست پنداشته و پذیرفته شده ‏باشد، احتمال دروغ بودنش بیشتر است، و اگر باز گردد به دورانهاى عتیق که یادشان از خاطره ‏ها زدوده شده، رویداد مورد نظر هرگز به وقوع نپیوسته است، و قضیه به هیچ وجه به تاریخ مربوطنیست، بلکه به تاریکیهاى پیرامون مردم‏ شناسى یا جامعه‏ شناسى ربط پیدا می‏کند.

تأثیر این روند فکرى در بررسى و نگارش تاریخ در طول دو نسل گذشته، خیره کننده بوده ‏است. گردبادى از نقد و نقادى قلمرو پر جمعیت سنتهاى شبه تاریخى را در هم کوفته، و اعضا وجوارحى که از پیکرهاى غرورآفرین و زیبا جدا شده همه جا در آن خطه پراکنده است. جستجوى ‏مواد و مدارک اصیل، نخستین دل مشغولى تاریخ‏ پژوهان شده و دست کم از دو جهت سودمند افتاده است: به انبوه اینگونه مواد و مدارک براى استفاده افراد داراى صلاحیت تألیف و تلفیق،فوق‏العاده افزوده؛ و اشتغالى مفتون کننده ایجاد کرده است براى همه کسانى که وگرنه ممکن بودوارد کار پریشانى ‏آور تألیف شوند و خوانندگان را به ستوه آورند. یکى از آشناترین ویژگیهاى ‏انتشارات تاریخى اخیر، نسبت بزرگ تک نگاریهاى مربوط به گردآورى مواد و مدارک بوده است‏به روایتهاى تاریخى شکل گرفته و سامان یافته ادبى.

پس چنین به نظر می‏رسد که نوعاً کار کسانى که امروز خویشتن را وقف تاریخ می‏کنند،پیگیرى بى ‏امان واقعیت عینى است، یعنى آن چیزى که فى ‏الواقع روى داده است، و تعیین‏ چگونگى دقیق حدوث آن. این برداشت داراى برخى نتایج و پیامدها بوده که کاملاً واضح است.نخست، گستره تاریخ را بسیار محدود می‏کند. دوم، بر نیروهاى مادى در برابر نیروهاى معنوى وروانى در زندگى انسان تأکید می‏گذارد. سوم، ملاحظات مربوط به بستگى علت و معلول را به‏کمترین حد می‏رساند، و تاریخ را صرف نظر از قضیه مقدم، به قضیه تالى محدود می‏سازد. وسرانجام، به‏طور ناروا توجه و احترام را منحصر می‏کند به آنچه حقیقت داشته در مقابل آنچه ‏مردمان معتقد بوده ‏اند که حقیقت داشته است.

هر تاریخ پژوه جدى با هیجانى که کشف واقعیتى مجهول یا فراموش شده به ‏همراه می‏آورد،آشناست. شادمانى جوینده طلا یا الماس از یافتن رگه‏اى جدید، در مقایسه با شعف او هیجانى ‏بسیار ملایم است. خرسندى ناشى از کشفهاى تاریخى بویژه هنگامی شدت می‏گیرد و نمک پیدامی‏کند که به‏طور ضمنى دلالت داشته باشد بر نادرستى عقاید دیرین، و به کاشف امکان بدهد برجسته‏ ترین و معتبرترین وقایع‏ نگاران گذشته را قربانى بى ‏اطلاعى و توهم معرفى کند."بازآفرینى تاریخ" همیشه آگاهانه یا ناخودآگاه در ذهن پژوهنده صورت می‏گیرد، و او سرمست ازکشف حقیقتى تازه، مستعد این می‏شود که بازآفرینى ‏هاى حتى بزرگترى را پیش‏بینى کند. گذشته‏ بشر همچنان کُند و آهسته پیش چشمان او در جریان است، ولى اکنون جهش کوچکى با آن‏کشف جدید به وقوع پیوسته است که به نظر می‏رسد نیازمند مجراى بمراتب بزرگترى است.

چرا چنین است؟ چرا دستاوردهاى پژوهش تاریخى با اینکه حقیقت هر رویداد گذشته راآشکار می‏کند، تصویر کلى را اینقدر کم تغییر می‏دهد؟ می‏خواهم در این مقام، به این پرسش‏ توجه ویژه مبذول کنم. پاسخ ممکن نیست ساده باشد، و من هم سوداى پاسخگویى کامل درسر ندارم. همین‏قدر می‏گویم که آنچه حقیقت دارد بیش از آنچه مردم معتقدند که حقیقت داردمسیر تاریخ بشر را تعیین نمی‏کند و، بنابراین، کسى که پیش از همه از فلان رویداد گذشته مطلع‏ می‏شود و آن را به اطلاع دیگران می‏رساند، احتمالاً با چیزى سر و کار می‏یابد که بخشى واقعى ‏از تاریخ نیست. پدیده‏هاى زندگى اجتماعى اگر اساساً اراده آدمی موجبشان باشد، به لحاظ منشأو توالى از شرایط به‏ نحوى که به نظر همروزگاران آن پدیده‏ ها می‏رسد سرچشمه می‏گیرند، نه ازشرایط آنگونه که قرنها بعد واقعیتشان به مورخ آشکار می‏شود. اگر بنا باشد گذشته آینه عبرت وراهنماى سیاستگذارى قرار گیرد، عبرتى که از گذشته گرفته می‏شود و به‏صورت مبناى عمل درمی‏آید، از خطایى که در همان زمان نامش را تاریخ گذاشته ‏اند گرفته می‏شود، نه از حقیقتى که‏ مدتها بعد از پرده بیرون بیفتد.

در بسیارى موارد، واقعیت تاریخى مانند دانه ماسه‏اى است که به درون صدف راه پیدامی‏کند و به‏حدى کوچک و بیمقدار است که بسرعت از دیدگان پنهان می‏شود و مجهول‏می‏ماند. ولى کم‏کم لایه‏هاى اسطوره و افسانه‏گرداگرد آن را فرا می‏گیرند تا سرانجام مرواریدى پرتلألؤ پدید می‏آید و نیرومندترین احساسات آدمیان را به جوش می‏آورد. رفته رفته از برکت‏زیبایى دل‏انگیز آن، هنر و دین و تمدن نضج می‏گیرند و پرورش می‏یابند، و به طمع تصاحب ش‏د و دمانها بر باد می‏روند و امپراتوریها واژگون و ویران می‏شوند. مورخ ممکن است این مروارید را بشکند تا آن دانه ریز ماسه را به ما بنمایاند؛ ولى نخواهد توانست متقاعدمان کند که آنچه بناى ‏تاریخ را در دوره فاصل برافراشته، آن ذره بیمقدار بوده است.

بنگرید بر برخى از وقایع برجسته‏اى در تاریخِ تاریخ که این نظریه را روشن می‏کند. از باب‏ نمونه، تاریخ روم را در نظر بگیرید. هیچ چیزى مأنوس‏تر یا شگفت‏آور از تأثیر تاریخ روم درپاره‏ اى از مراحل زندگى متمدن اروپایى تا قرن نهم میلادى نیست. تا جایى که موجب تحولات‏ اخلاقى و حقوقى و سیاسى ملتهاى اروپاى غربى مقاصد و هدفهاى آگاهانه آدمیان بود، آنچه به ‏آن مقاصد و هدفها شکل داد، سرمشقهاى گرفته شده از تجربیات مضبوط رومیان بود. رهبران ‏بزرگ اندیشه و عمل همگى در سنتها و روایات مربوط به روم قدیم - یعنى ظهور و عظمت وانحطاط آن - مستغرق بودند. علماى الاهیات و حقوقدانان و سیاستمداران، چه از سلک‏ کشیشان و چه غیر ایشان، براى چاره‏یابى بر مشکلات قرون وسطا و عصر جدید، به نهادهاى‏ مردم روم رجوع می‏کردند، و کم نبود مواردى که به راه حلى هم دست می‏یافتند. ولى خصلت وویژگى تاریخى که مسیر زندگى متمدن اینگونه به آن وابستگى داشت، چه بود؟ همان تاریخى‏ بود که عمدتاً در لى ‏ویوس(7) و ورگیلیوس(8) مشاهده می‏کنیم، یعنى انبوهى از اسطوره‏ها وافسانه ‏ها و سنت ها و روایتها و خیالپردازیهاى میهن‏  پرستانه که به منظور تجلیل از مردمی نه چندان‏ سزاوار تجلیل، در آنها جان دمیده شده بود. دلاورى و مردانگى نخستین پهلوانان رومی همچون‏ کینکیناتوس(9) و کامیلوس(10) و دیگران؛ فرزانگى ایزدوار قانونگذارانى که قانون اساسى جمهورى ‏روم را ابداع کردند و دولتمردانى که آن را به کار بستند؛ نبوغ شکوهمند سرداران و کمال دستگاه ‏نظامی در روزگار کشورگشاییهاى با عظمت: اینها همه را مورخان نقّاد قرن نوزدهم به سطحى ‏فراخور اهمیتشان فرو کاستند. اما این کار پس از آن صورت گرفت که عناصر افسانه‏ وارى که بعدآنچنان با بى‏ رحمی از تاریخ روم ریشه کن شد، در طول قرون و اعصار به اندیشه و کردار وآرزوهاى آدمیان شکل بخشید - یعنى پس از آنکه دانته رحمت الاهى را شامل حال روم مشرک‏ گردانید و جایگاهى ضرورى در مراتب رستگارى بر طبق دین مسیح به آن اختصاص داد و بدین‏وسیله روند تفکر قرون وسطا را تثبیت کرد؛ پس از آنکه مرد بى ‏اعتقاد و سردباورى مانند ماکیاولى دستورهاى زیرکانه و مدبرانه خویش را براى تمشیت امور شهریار و مردم از قصه‏هاى ‏رومولوس(11) و نوما(12) و ویرگینیوس(13) و فابیوس(14) بیرون آورد و از این راه در امور قرنهاى شانزدهم ‏و هفدهم تأثیر عمیق گذاشت؛ و سرانجام پس از آنکه محققى همچون منتسکیو در سرگذشت‏ عظمت و انحطاط روم به شواهد خیره کننده اصولى برخورد که در کتاب معروف روح القوانین ‏آنها را به نسلهاى بعد آموخت.

در اوایل قرن نوزدهم، نیبور(15) آغاز به اثبات این قضیه کرد که دانته و ماکیاولى و منتسکیو هرقدر هم در نتایجى که گرفته‏اند هوشمندى و ابتکار چشمگیر به خرج داده باشند، در واقعیاتى ‏که مسلم گرفته ‏اند متأسفانه به خطا رفته ‏اند. اگر هر یک از آن متفکران امروز زنده بود،نمی‏توانست بپذیرد که آنچه اکنون در زمینه تاریخ روم از حسن قبول برخوردار است، مربوط به‏ کشورى است که نامش به گوش او خورده است. رومولوس و نوما و سرویوس تولیوس(16) و کل‏ سلسله‏ اى از چهره‏ هاى دیگر که زندگى و احوالشان سرچشمه پندهاى شیرین بود اکنون دورشده ‏اند و به قلمرو اساطیر پیوسته‏ اند؛ صورتى که نهادهاى سیاسى و مدنى رومی اکنون پیداکرده ‏اند آنچنان دگرگون شده است که با استنتاجهایى که روزى براساس آنها می‏شد، در تناقض ‏آمده است. فاصله درازى افتاده است بین تصور قرن نوزدهم از تاریخ روم، و تصورى که قرنها دراذهان مردم تأثیر و نفوذ داشت و می‏شد با آن شعبده ‏بازى کرد.

البته هستند کسانى که نمی‏پذیرند که هیچ تصورى از روم، چه راست و چه دروغ، هرگز دراعصار بعد واقعاً تأثیرى در مسیر تاریخ داشته است. همه شنیده‏ایم که چیزهایى که واقعاً وحقیقتاً توالى امور بشرى را تعیین می‏کنند، باید داراى اهمیت و معناى اقتصادى باشند؛ ونظامهاى اجتماعى و سیاسى برحسب حجم عرضه موادغذایى و فلزات و کژروی ها ودگرگونیهاى پیش نشده بازرگانى و سایر مسائلى از این قبیل شکل می‏گیرند و شکوفا می‏شوند وبه راه انحطاط می‏افتند که مسلماً مستقل از اراده آدمیان است؛ و، بنابراین، رجوع به تجربه‏هاى ‏آگاهانه انسان در گذشته، به منزله فریاد بیهوده موجودات گمراهى است که نمی‏توانند تصورناتوانى و ناچیزى خویش را بپذیرند. اگر حقیقت مطلب این باشد، و اگر براى تبیین کافى همه‏ پدیده‏ هاى اجتماعى و سیاسى باید فقط به قانون بازده نزولى(17) و نوسانهاى ارزش طلا و سایراینگونه علتهاى غیر شخصى رجوع کرد، پس مقایسه تأثیر تاریخ راست و تاریخ دروغ بى ‏فاید ه‏است، و این نوشته نیز باید فریاد بیهوده موجود گمراه دیگرى به شمار آید.


ولى اجازه بدهید مراجعه کنیم به شاهد دیگرى از گرایشى که با علاقه، ولو بخطا، سعى درپیگیرى آن داریم. حتى نرم نشدنى ‏ترین پیرو تعبیر اقتصادى تاریخ در انکار این قضیه درنگ‏ خواهد کرد که در ظرف دو هزار سال گذشته )اگر نگوییم بیشتر( تاریخ قوم یهود آنگونه که در عهدعتیق ]یا تورات‏[ به ثبت رسیده، در میان عوامل فرهنگى مؤثر در جهان مسیحى جایگاه بسیارمهمی داشته است، و در نزد قوى فکرترین افراد سى نسل، داراى این خصلت جلوه‏ گر شده که‏ سند واقعیات دقیقى است که خداوند از طریق وحى به آدمیان ابلاغ کرده است صریحاً به منظوراینکه در امورشان در این دنیا راهنماى خطاناپذیرى داشته باشند. این سند همه چیز را دربرمی‏گرفته است. اصل و منشأ نوع بشر را روایت می‏کرده، و بى‏وقفه فرجام کار او را با پیشگویى‏نشان می‏داده است. به تفصیل سخن می‏گفته، و کوچکترین جزئیات سیر تحول اجتماعى وحقوقى و سیاسى قوم برگزیده خدا را می‏نمایانده است. هیچ مسأله‏اى در تدبیر مُلک یا رفتارفردى نبوده است که نمی‏شده با استناد به این تاریخ به آن پاسخ داد و به آن پاسخ نداده‏اند. درطول هزار سال تحول در اروپاى غربى، امپراتوران و پاپها و شاهان و اسقفها و همه مراجع‏ کوچکتر با استناد به رویه بنى‏اسرائیل خویشتن را سرپا نگهداشتند. در آن هزار سال، شایدموجب توالى پدیده ‏ها واقعاً نوسانهاى ارزش طلا یا قانون بازده نزولى بود؛ اما هیلد براند(18) واینوکنتیوس سوم(19) و بونیفاکیوس هشتم(20) و شارل پنجم(21) و مارتین لوتر همه فکر می‏کردند ومی‏گفتند که وقتى تصمیم گرفتند براى تأثیرگذاردن در امور لااقل از کوشش فروگذار نکنند،انگیزه بزرگشان مشیت ایزدى بود آنگونه که در عهد عتیق به وحى آشکار شده است.

براى هر نوع فعالیت اجتماعى و سیاسى در جهان مسیحى، در تاریخ بنى ‏اسرائیل سابقه‏اى‏ یافت می‏شد. در سرگذشت آن قوم، پادشاهان جواز الاهى براى سلطنت مطلقه می‏یافتند،جمهورى طلبان براى حاکمیت مردم، و میانه‏روها براى شکل مختلط حکومت. اگر می‏خواستنداز شر حاکمی جبار خلاص شوند، می‏دیدند سموئیل هنگامی که اَجاج را در حضور خداوند پاره‏پاره کرد(22)، و همچنین اِیهود(23) و ییْهو (24)، راه این کار را هموار ساخته ‏اند. اگر بر آن می‏شدند تا قومی‏را نابود کنند، می‏دیدند سرنوشت عمالیق(25) و قبایل نافرمان کنعان الگویى براى ابراز لیاقت وکفایت است که خداوند نیز آن را روا دانسته است. آلبیگائیان(26) در تولوز، پیروان پاپ در درویِدا(27)و ]سرخپوستان‏[ پیکوات(28) در ]ایالت‏[ کنه تیکات ]در امریکا[ با مسرت تمام قتل عام شدند، زیرا تقوا و پارسایى ایجاب می‏کرد که بنابه دلایل تاریخى مذکور در تورات، مشیت الاهى بدین‏وسیله به اجرا در آید. در اینجا لازم به تفصیل نیست که رشد و توسعه اجتماعى و اقتصادى وسیاسى کشور امریکا در نخستین مراحل حیات تا حد اشباع بر محور اندیشه ‏هاى برگرفته ازتاریخ عهد عتیق دور می‏زد. همین‏قدر می‏گوییم که لااقل یکى از دانشمندان معتبر، سراسر نظام ‏سیاسى آن کشور را مرهون تأثیر حکومت اسرائیلى مآبانه ‏اى می‏داند که در کتاب مقدس تشریح‏شده است.

حال ببینیم این مجموعه روایات تاریخى که قرنهاى دراز یکى از عوامل نیرومند درفعالیتهاى آگاهانه جهان مسیحى بود، اکنون در چه وضعى است. روح  با مدارک‏و سنتهاى باستانى یهود چگونه معامله کرده است؟ پاسخ بقدرى روشن است که احیاناً نیازى به‏گفتن نیست. ]حضرت‏[ آدم از حیث اهمیت تاریخى با رومولوس در یک ردیف قرار می‏گیرد.محنتها و پیروزیهاى بنى‏اسرائیل شکل حماسى تجربه‏اى معرفى می‏شود که بسیارى از قبایل‏ کوچگر مشرق زمین نیز نظیر آن را داشته ‏اند. پهلوانان و قانونگذاران و رهانندگان آن قوم مانندهمین‏گونه کسان در میان رومیان، به سطح افراد عادى بشر تنزل داده شده‏اند. گفته می‏شودمی‏دانیم که نهادهاى اجتماعى و سیاسى بنى‏اسرائیل ذاتاً با نهادهایى که همه اقوام بدوى درشرایط مشابه به وجود آوردند و تکمیل کردند فرقى نداشت، و نباید نمونه‏اى براى هدایت سایرملل به‏شمار رود. اثبات می‏شود که گردآورندگان مدارک و اسناد و وقایع نگاران یهودى نیز مانندمورخان بیشتر ملتهاى دیگر فاقد منبع الهامی خطاناپذیر بودند.

آیا تاریخ قوم بنى ‏اسرائیل آنگونه که اکنون تغییر صورت داده، هرگز خواهد توانست مانندهنگامی که هنوز خصلت باستانى‏اش محفوظ بود، دوباره در انگیزه‏هاى آدمیان تأثیر بگذارد،همان‏طور که مثلاً در قرنهاى شانزدهم و هفدهم می‏گذاشت؟ اکنون که می‏دانیم اسناد ما در شرح‏سوانح زندگى ]حضرت‏[ موسى هزار سال پس از مرگ او در مکتوبات تبلیغى - اخلاقى و دینى‏شکل گرفت و همان‏قدر موثق و قابل اعتماد است که مثلاً زندگینامه‏اى که امروز از آلفرد کبیر(29) به‏منظور تحکیم وحدت ملل انگلوساکسون نوشته شود، آیا به‏رغم این اطلاع و آگاهى، باز هم‏موساى کتاب مقدس به میهن‏پرستان ملتهاى مختلف الهام خواهد بخشید؟ آیا اکنون که می‏دانیم ‏نظام حکومت قدیم یهود بیشتر در پرتو امید به آینده توصیف شده است تا با شناخت کارکردواقعى آن در گذشته‏هاى دوردست، آیا تدوین کنندگان قوانین اساسى کشورها هرگز دوباره‏ خواهند خواست نورى از آن کسب کنند؟ به هر حال، یک پاسخ به این پرسشها می‏توان داد. درحق تاریخ یهود نیز مانند تاریخ روم باید گفت: اعتقاد به آنچه دروغ بوده بیش از شناخت آنچه‏ راست بوده در کردار آدمیان تأثیر داشته است.

ولى اینجا هم باز باید مکث کنیم و قائل به شرط و قید شویم. به ما خواهند گفت این نشان‏ عقب‏ماندگى از زمان است اگر گمان کنیم که کارهاى مردم قرون وسطا تحت تأثیر اعتقاد به تاریخ‏ یهود )خواه راست و خواه دروغ( صورت گرفته است. طرفداران تعبیر اقتصادى به ما اطمینان‏ خواهند داد که تعارض پاپ و امپراتور، در واقع کشمکش بر سر زمین بین دو گروه آزمند انحصارطلب بوده است. پیروان تعبیر براساس هواشناسى از روى اندازه مقطع درختهاى سکویا(30) درکالیفرنیا به ما نشان خواهند داد که موجب جنگهاى صلیبى کاهش بارندگى در آسیاى مرکزى‏بوده است، و نیازى به مراجعه به اعتقادهاى تاریخى پطرس گوشه‏ نشین(31) یا برنارد قدیس(32)نیست. انبوهى از تعبیرگران متفرقه با قاطعیت خواهند گفت که مخلوطى از ناسازگاریهاى نژادى‏و مالى و هنرى، لوتر را به شورش برانگیخت، و در آن میان، معتقدات رهبران در خصوص تاریخ‏ کتاب مقدس عاملى ناچیز و چشم پوشیدنى بود. اگر این تعبیرگران جملگى حق داشته باشند،مقایسه میان افکار درست و نادرست درباره تاریخ یهود را باید بى‏ فایده دانست و رها کرد.

آنچه را خواسته‏ ام با شاهد آوردن جنبه‏هاى عمومی تاریخ روم و تاریخ یهود روشن کنم،همچنین می‏توان بآسانى از بررسى برخى نمونه‏ها در زمینه‏هاى دیگر نیز مشاهده کرد. اصل ومنشأ آن دژ استوار آزادى و عدالت، یعنى دادرسى با حضور هیأت منصفه را مثال می‏زنم. درطول شش قرن تاریخ انگلستان، صادقانه و صمیمانه عقیده بر این بود که یا منشأ یا ضمانت‏ مؤثر، یا هم منشأ و هم ضمانت مؤثرِ، محاکمه با حضور هیأت منصفه در "ماگناکارتا"(33) است،زیرا این عبارات بوضوح در ماده 39 آن دیده می‏شد: "هیچ فرد آزادى را نمی‏توان دستگیر یازندانى یا مصادره اموال کرد یا از حمایت قانون محروم ساخت یا تبعید یا به هر نحوى نابود کرد،همچنین ما متعرض او نخواهیم شد و کسى را به تعرض او نخواهیم فرستاد، مگر به حکم قانونى ‏همگنان او یا به موجب قانون سرزمین."

فورتسکیو و کوک و هیل و بلَکستون(34) و متخصصان کوچکتر تاریخ حقوق اساسى انگلستان‏ خروارها کاغذ و جوهر مصرف کردند تا بلکه بتوانند بارونهاى رانى‏ مید را که حقوق بشر را باچنین آینده ‏نگرى و خردى و به‏ وسیله ضمانتى اینچنین عام‏ال منفعه براى نسلهاى آینده محفوظ داشته بودند، به ‏حد کافى بستایند. بنابراین، وقتى کسى سخنان مطنطن ویگها و مخالفان ‏امتیازات ویژه را می‏خواند، گاهى در فهم این نکته به ‏اشکال برمی‏خورد که "ماگنا کارتا" ممکن‏ بوده آگاهانه به چه منظورى غیر از فراهم آوردن شالوده‏اى استوار براى محاکمه با حضور هیأت‏ منصفه تدوین شده باشد. همین فکر عمدتاً به امریکا نیز منتقل شد، به ‏نحوى که می‏بینیم تاکر(35)و استورى(36) و بقیه آباء حقوق، "ماگنا کارتا" و هیأت منصفه را شالوده نهادهاى ضامن آزادى درآن کشور و از یکدیگر انفکاک‏ناپذیر می‏دانند.

تصور پیوند "ماگنا کارتا" با دادرسى با حضور هیأت منصفه، در طول قرون به تحقق و حفظحکومت قانون بسیار کمک کرد و کسى شکى در این باره ندارد. ولى نقد تاریخى در قرن نوزدهم‏ ثابت کرد که این پیوند و بستگى، به‏عنوان یکى از واقعیات تاریخ، بکلى بى ‏بنیاد است. "حکم‏ همگنان او(37)" که در ماده 39 آمده، یکسره غیر از رأى هیأت منصفه(38) است. هنگامی که "ماگناکارتا" نوشته شد، چیزى به اسم محاکمه متهم با حضور هیأت منصفه در قانون انگلستان وجودنداشت. منشور بزرگ آزادیها در آن سرزمین، دادرسى با حضور هیأت منصفه را نه ایجاد، نه جایزو نه تضمین کرد. واقعیت مطلب این است. اما هر کسى که با تاریخ انگلستان حتى آشنایى ‏متوسط داشته باشد، خود بآسانى می‏تواند تخمین بزند که تصور عکس این واقعیت چه نقش‏بزرگ و مهمی در تاریخ ایفا کرده است؛ و این باز مورد دیگرى است از اینکه، نه آنچه واقعاً روى‏داده، بلکه آنچه به‏عقیده مردم روى داده، به‏طور مؤثر )و بظاهر سودمند( در توالى امور بشرکارگر می‏افتد.

تا اینجا خواسته‏ام براى روشن کردن موضوع بحث، شواهدى بیاورم از سوء تصورات کهنه وریشه ‏دارى که خاستگاه آنها در هیچ عمل ارادى انسان یافت نمی‏شود. به‏وقت و زحمتى که بایدصرف کنیم نمی‏ارزد که به ذکر یکایک انبوه نمونه‏ هایى بپردازیم که نشان می‏دهند به انگیزه منافع‏ سیاسى یا شخصى، چگونه تاریخ عمداً به جعل و دروغ آلوده شده است. تحریف و کژنمایى‏ آگاهانه و ارادى واقعیات همیشه یکى از ویژگیهاى سیاست و دیپلوماسى بوده و بسیارى ازجالبترین مسائل و مشکلات را براى مورخان ایجاد کرده است. اندکى بیش از چهل سال پیش،یکى از موارد دخیره کننده اینگونه تحریفها اروپا را به لرزه در آورد. امپراتورى آلمان در 1870 پابه عرصه وجود گذاشت، و باعث تولد آن، یک دروغ بود. اطلاع ما از این امر، مبتنى بر شهادت‏کاملاً مستند خود دروغگوست. بیسمارک می‏خواست فرانسه را بزور به جنگ بکشاند و از اینکه‏دیپلوماسى او براى رسیدن به این مقصود ظاهراً شکست خورده بود، در نومیدى عمیق به سرمی‏برد. ولى در همین حال مراسله‏اى از پادشاه پروس حاوى گزارش آخرین گفت‏وگوى او باسفیر فرانسه دریافت کرد. ملاقات شاه و سفیر کاملاً دوستانه بود. اما بیسمارک بلافاصله متن‏م راسله را به نحوى تغییر داد و پیچانید و به اطلاع عموم رسانید که آلمانیها خیال کردند سفیر به‏پادشاه اهانت روا داشته، و فرانسویها بعکس پنداشتند که پادشاه به سفیر توهین کرده است.نتیجه آنچنان فورانى از احساسات در هر دو کشور بود که فوراً جنگى سرنوشت‏ساز برانگیخت وبه سقوط فرانسه و تأسیس امپراتورى آلمان انجامید.

تاریخ امریکا نیز پر از مواردى است که به ‏لحاظ وقاحت و بدخواهى شاید کمتر از آنچه گفتیم ‏نیست، با این تفاوت که، تا جایى که می‏دانم، در هیچ موردى فاشگویى، بدون اعتنا به اصول،مانند اعتراف صریح بیسمارک به سهم خود در آن تقلب و فریبکارى دیده نمی‏شود. یکى ازنمونه‏ها، دست بردن در پرونده درِد اسکات(39) است تا وانمود شود که رئیس دیوانعالى کشورامریکا رأى داده که سیاهپوستان داراى هیچ حقى نیستند که سفیدپوست ملزم به رعایت آن باشد.چنین تفسیرى از آن رأى حتى تا امروز در کتب و نشریاتى که کمابیش ادعاى آبروى علمی دارند،مشاهده می‏شود. ولى به جاى ذکر نمونه‏ها و شواهد بیشتر، بد نیست اکنون به بعضى از نتایجى ‏بپردازیم که ممکن است از کل مطلب گرفت.


جاى هیچ مناقشه نیست که روح نقادى در تاریخ ‏نویسى قرن نوزدهم برخى نتایج ‏شگفت‏انگیز داده است. زندگى گذشته بشر را به‏نحوى بازسازى کرده است که اهمیتش ازدگرگونیهایى که علوم فیزیکى در تصورات ما از جهان مادى پدید آورده‏اند، کمتر نیست. پس‏شگفت نیست که شکاکیت بر سراسر صنف مورخان چیره شده است، و فقط سرسخت‏ترین وبى ‏باک‏ترین تاریخ نگاران هنوز جرأت می‏کنند حتى پیش یا افتاده ‏ترین مطالب را بدون استناد به ‏مآخذ اصلى در پانوشتها، در نوشته خود بیاورند. شگفت نیست که جستجوى خستگى ‏ناپذیربراى یافتن واقعیات تازه، هر فعالیت دیگر تاریخ ‏پژوهان را تحت الشعاع قرار داده است. وشگفت نیست که حاصل جستجو براى یافتن واقعیات تازه از قسم عینى، غفلت از واقعیات‏ دیرین از قسم دیگر و مطالعه و سنجش آنها به نحو شایسته شده است. ما مقهور شکوه ‏دستاوردهاى خود در کشفهاى تازه و سرمست از برترى خویش به نسلهاى نگون‏بخت پیشین‏ شده‏ ایم. یک ردیف آجر نو یافته در بین‏النهرین یا یک مقبره تازه گشوده در کرانه نیل کافى است‏ که اطلاعاتى نوظهور درباره تیگلت پیلسر(40) و سلسله شانزدهم به ما بدهد، و بلافاصله به حال‏یونانیان نسل پریکلس رقت آوریم که، با همه فرهیختگى، از این اطلاعات محروم بودند. ازکاوشهاى باستانشناسى در آرگوس(41) و کرِت به شناختى از پهلوانان هومر دست می‏یابیم که حتى ‏دانشمندترین مردان روم باستان در عهد قیصر آوگوستوس به خواب هم نمی‏دیدند. به حال‏ رومیان حتى بیش از یونیان سرچشمه الهام قرار داده بودند. حس تحقیرمان نسبت به قرون و اعصار کم‏کم افزون ‏می‏شود تا سرانجام نسبت به قرن هجدهم به اوج می‏رسد، هنگامی که گیبن، اُسوه تاریخنگارى‏ روزگار خویش، "سقوط" امپراتورى روم غربى را با جزئیات دلخراش شرح می‏دهد، حال آن‏که ‏هر شاگرد مدرسه‏اى در عصر خجسته ما از همکاران درخشانمان می‏آموزد که آن امپراتورى‏ اساساً هیچ گاه "سقوط" نکرد.

براى پى بردن به خطرهاى ناشى از اهمیت دادنِ بیش از حد به حقایق نو یافته در تاریخ،نیازى به غور و تأمل طولانى نیست. کسانى گمان برده‏ اند که موسى و رومولوس و نوما واقعاًآنگونه بود ه‏اند که مدتهاى دراز تصویر می‏شدند، و همچنین اعتقاد داشته ‏اند که دادرسى با حضورهیأت منصفه را "ماگنا کارتا" تضمین کرده است. ما ناظران روشن‏اندیش، پرداختن به عقایداینگونه کسان را دون شأن خود می‏دانیم، و ناآگاهانه احساس می‏کنیم که در احوال و امور خودچنین مردم نادانى، کمتر چیزى وجود داشته که در خور توجه دانشواران آبرومند باشد. این البته،از نظر منطق، مغالطه‏اى وحشتناک است، ولى وجود و تأثیر آن در حال حاضر انکارپذیر نیست‏و بسا که سهمی داشته باشد در دور شدن پرشوق و حرارت نسل جوانتر تاریخ‏ پژوهان، بویژه درکشور ما امریکا، از حوزه تاریخ قرون وسطا. سه کس را در نظر دارم، هر سه زیر چهل سال، که‏ به‏وسیله بررسیهاى شایان توجه در تاریخ قرون وسطا درجه دکترى گرفته ‏اند و اکنون مقام ‏استادى دارند. ولى در آثار جدى و محققانه‏اى که از قلم هر یک تراویده، اولى با نهایت بى ‏رغبتى‏ فقط تا صلح وستفالى(42) به گذشته برمی‏گردد، دومی محور کوششهایش نیمه نخست سده‏ نوزدهم است، و سومی با افتخار اعلام می‏کند که به هیچ چیزى که پیش از 1870 روى داده باشدعلاقه واقعى ندارد.

راه دفع شرور و آفاتى که ممکن است در گرایشهاى ذکر شده نهفته باشد، به روى ما باز است.باید بى ‏پرده اذعان کنیم که هر چه به‏زعم فلان عصر یا فلان مردم راست بوده، براى آن عصر یا آن‏ مردم حقیقت داشته است. واقعیات عینى مربوط به آدم ابوالبشر و موسى و محاکمه با حضورهیأت منصفه و رومولوس هیچ رابطه مسأله ندارد. تنها چیزى که به کار مورخ ‏مربوط می‏شود این است که افکار و تصورات مورد بحث، بُن مایه فعالیتهاى آدمیان در آن عصربوده است.

این اصول بررسى تاریخى، براى همگان آشنا و بى ‏چون و چراست. اما عمل کردن به آنها،مسأله‏اى دیگر است. بویژه با توجه به گردبادى از نقادى و کشفهاى تازه که در سده نوزدهم‏ وزیدن گرفت، احترام به عقاید تاریخى عصرهاى محروم از اینگونه مزیتها، اکنون بى ‏نهایت ‏دشوار شده است. نازیدن ما به دستاوردهاى عصرمان، همه داوریهاى ما را درباره گذشته به ‏اعوجاج می‏کشاند. بر این عقیده‏ایم که مغزهاى متفکر نسلهاى دوردست بیهوده کوشیده ‏اند باهوشمندى و کیاست بى ‏مانند نظامی از نهادها بر شالوده تعالیم موسى یا نوما بنیاد نهند. هر قدرهم چنین کوششى دقیقاً با مقتضیات آن زمانه سازگار بوده، ما با بى ‏علاقگى و رخوت سرگذشت ‏تکوین آن نظام را دنبال می‏کنیم. تنها هنگامی به شوق می‏آییم و آتش علاقه در دلمان زبانه‏می‏کشد، که مغزهاى متفکر مزبور تصادفاً به اندیشه‏اى مقبول و باب طبع مردم روزگار ما رسیده ‏باشند. بلافاصله همه توجهمان جلب می‏شود به این واقعیت تصادفى که در موقعیت آن روزچیزى وجود داشته که پیشاپیش خبر از اندیشه یا دستاوردى در قرن شگفت‏انگیز بیستم بدهد، وبکلى بى ‏اعتنا می‏مانیم به اینکه نظام نهادهاى یاد شده با چه هوشمندى و تدبیرى با نیازها ومحیط آن عصر تطبیق داده شده بود.

در تاریخ پژوهى، امروزه نیاز مبرم و اساسى ما به فروتنى است. واقعیات گذشته هرگزبه‏طور علمی درک نخواهد شد تا وقتى که تاریخ‏ پژوهان در برابر کامیابیهاى ما در معکوس کردن‏ اعتقادهاى کهن خیره و مبهوت بمانند. بدترین ابزار براى فهم کردار کسانى که روشن‏بینى ما رانداشته ‏اند، حس تحقیر نسبت به آنهاست. مردم سده‏هاى گذشته نیز با همه سوء تصوراتشان‏ درباره آدم ابوالبشر و رومولوس و محاکمه با حضور هیأت منصفه، اغلب بسیار شبیه ما فرزندان‏ خردمندترشان می‏اندیشیدند و عمل می‏کردند. هر کس از تیزبینى تاریخى بهره‏مند باشد، به‏صفاتى در ایشان پى خواهد برد بسیار نزدیک به آنچه سابقاً فطرت انسانى نامیده می‏شد. اینکه ‏در بسیارى موارد تحت تأثیر جهل و خطا عمل می‏کردند، تاریخشان را باید بیشتر جالب نظرکند، نه کمتر. دست کم اینکه زندگى می‏کردند و عمل می‏کردند و کارهایى انجام می‏دادند.

لوز دیکینسن(43) با همان هوش و تیزبینى همیشگى چه خوب به قلب مسأله نفوذ می‏کند هنگامی که می‏نویسد:

اینکه فلسفه یا دین گذشته‏اى را بگیرید و به آزمایشگاه ببرید و بخواهید حقیقت آن رابیازمایید و اگر از بوته آزمون سربلند بیرون نیامد، دورش بیندازید، مساوى است با سوءفهم کامل ارزش و معناى آن. پرسش واقعى این است که چه زندگى استثنایى یاشگفت‏آور یا غم‏انگیز یا خند ه‏آورى صرف ایجاد این نمونه گرانبها شده است؟ این فلسفه‏ یا دین چه امکانهایى را نخستین بار در جهان آشکار کرده است؟ اگر شمّ زندگى دارید،باید اینگونه به آن بنگرید.

بر سبیل توجیه، عده‏اى معتقدند که تاریخ ‏پژوهى درس عبرتى براى امروز است؛ جمعى ‏دیگر می‏گویند تاریخ‏ پژوهى سیر تکوینى وضع کنونى را دنبال می‏کند و به ما بینایى بیشترى‏ نسبت به احوالمان می‏دهد. به هر حال، بر هر یک از این دو مبنا، تاریخ ‏پژوه موظف است برحس تحقیر خود نسبت به اعتقادهاى نادرست کسانى که با آنان سر و کار دارد، با فروتنى کامل‏چیره شود. کار او ارائه رویدادهاى گذشته بر حسب توالى علّى آنهاست: یعنى نه این یا آن رویدادفى نفسه و بتنهایى، بلکه این رویداد به عنوان علت آن رویداد، و رویدادى دیگر به عنوان معلول‏آن. تاریخ‏پژوه باید نیرومندترین عامل در این زنجیره علت و معلول را اعتقادهاى آدمیان بداند،مگر آنکه حاضر باشد از تعبیر اقتصادى تاریخ یا همه آن تعبیرهاى متفرقه‏اى که گفتیم به‏شدیدترین صورت پیروى کند. به هیچ وجه مهم نیست که اعتقادى درست یا نادرست باشد.منتسکیو در روح القوانین می‏نویسد: "در میان ملتى آزاد، اغلب اهمیت ندارد که افراد غلط استدلال کنند یا درست؛ فقط کافى است که استدلال کنند، زیرا آزادى از تعقل و استدلال‏ می‏شکفد." این حکم در مورد اعتقادهاى مردم درباره تاریخ نیز صادق است، خواه تاریخ‏ خودشان باشد و خواه دیگران. آنچه اهمیت دارد خود اعتقادات است، چه درست باشد و چه ‏نادرست، زیرا موضوع تاریخ بر شالوده اعتقادها شکل می‏گیرد.

بدین‏سان، باز می‏رسیم به چکیده کل مطلب. هر چه راجع به معنا و اهمیت دگرگونیهاى ‏عمیقى بگوییم که از بسیارى جهات در شناخت تاریخى در قرن نوزدهم روى داد، باز هم کم ‏گفته ‏ایم. و هر چه در باب تغییر نگرش عمومی به تاریخ بگوییم که محصول آن دگرگونیها بود، بازهم مبالغه نکرده ‏ایم. با اینهمه، از یک جهت باید نهایت احتیاط را در مواجهه با این وضع تازه به‏کار ببریم. مورخ وقتى از کشفهایى شادمانى می‏کند که اعتقادهاى گذشته را معکوس کرده است،باید جانب فروتنى و اعتدال را بگیرد. باید به یاد داشته باشد که معکوس شدن اعتقادها عطف به ‏ماسبق نمی‏کند و در اندیشه و کردار نسلهاى بى ‏خبر از واقعیت امر، تأثیر نمی‏گذارد. مختصر آنکه ‏باید به خاطر بیاورد که در بخش اعظم تاریخ، خطا بیش از حقایق نو یافته اهمیت دارد


William A. Dunning| Truth in History| in Herman Ausubel| ed.| The Making of Modern Europe (New York: TheDryden Press| 1951)| Vol. I| pp. 14 - 27.
2ـ وقتى یهودا به عیسى خیانت می‏کند و یهودیان آن حضرت را می‏گیرند و به دیوانخانه به نزد پیلاطس والى رومی سرزمین یهودیه می‏برند تا او حکم‏به مصلوب کردنش بدهد، گفت‏وگویى بدین شرح بین وى و عیسى روى می‏دهد: \\\"پس پیلاطس باز داخل دیوانخانه شد و عیسى را طلبیده به او گفت آیاتو پادشاه یهود هستى؟... عیسى جواب داد تو می‏گویى که من پادشاه هستم. از این جهت متولد شدم و به جهت این در جهان آمدم تا به راستى شهادت‏دهم و هر که از راستى است سخن مرا می‏شنود. پیلاطس به او گفت راستى چیست؟ و چون این را بگفت باز به نزد یهودیان بیرون شده به ایشان گفت‏من در این شخص هیچ عیبى نیافتم...\\\" الخ \\\"انجیل یوحنّا\\\"، باب 18. (مترجم)
Alcibiades (حدود 450 تا 404 ق م). سیاستمدار و سردار آتنى و دوست سقراط که به زیبایى وبى‏پروایى شهره بود. (مترجم)
St. Simeon Stylites )954 - 093 م). زاهدى اهل سوریه که سى سال آخر عمر را بر بالاى ستونى به‏ارتفاع 20 متر گذراند (ریشه لقب او واژه یونانى stylos به معناى ستون است). او از آنجا موعظه می‏کرد وبسیارى را به کیش خود در آورد و از طریق مریدانش تأثیر معتنابه بر جاى گذاشت. (مترجم)
htuomnoM .
6ـ تصور می‏رود غرض
J. F. Jameson )1895 - 1937( مورخ امریکایى باشد که از 1905 تا 1928مدیر بخش پژوهشهاى تاریخى در مؤسسه کارنگى در شهر واشنگتن بود، و از 1928 تا هنگام مرگ، رئیس‏بخش نسخه‏هاى خطى کتابخانه کنگره امریکا. (مترجم)
Titus Livius (یا Livy: 59 ق م تا 17 م). مورخ رومی. نظریات دانشمندان قرون وسطا درباره تاریخ‏روم عمدتاً مأخوذ از نوشته‏ هاى او بود. (مترجم)
Publius Vergilius Maro (یا Vergilیا Virgil: 70 تا 19 ق م). شاعر رومی. (مترجم)
Lucius Cincinnatus (تولد در حدود 5 19 ق م). سردار با تدبیر و دلاور رومی که به ساده زیستى وتوانایى و پارسایى شهره نسلهاى بعد بود. (مترجم)
10ـ
Marcus Camillus (وفات در حدود 365 ق م). سردار بزرگ رومی. (مترجم)
11ـ
Romulus. بر طبق روایات افسانه‏اى، نخستین پادشاه روم (از 753 تا 716 ق م) که به اتفاق برادرش‏رموس شهر رم را بنیاد کرد، اما بعد او را کشت. در روزگاران بعدى رومیان او را به عنوان خداى جنگ‏می‏پرستیدند. (مترجم)
12ـ
Numa Pompilius دومین پادشاه افسانه‏اى روم (از 715 تا 673 ق م). (مترجم)
13ـ
Virginius. بنابه روایات افسانه‏اى، سربازى رومی که چون حکمران می‏خواست دخترش را به بردگى ‏ببرد، در حضور او دختر را کشت. (مترجم)
14ـ
Fabius. نام یکى از خانواده‏هاى قدیمی و محترم روم که چند تن از افراد آن به مقامهاى بلند رسیدند ومعلوم نیست مقصود نویسنده کدام یک از ایشان است. (مترجم)
15ـ
B. G. Niebuhr )1381 - 6771(. سیاستمدار و مورخ و فیلولوگ آلمانى که در تاریخ و اسنادتاریخى و حقوقى روم باستان پژوهشهاى ارزنده داشت. (مترجم)
16ـ
Servius Tullius. ششمین پادشاه افسانه‏اى روم (از 578 تا 534 ق م). (مترجم)
17ـ
snruter gnihsinimid fo wal .
18ـ
Hildebrand. احتمالاً منظور قدیس گرگوریوس هفتم است که از 1073 تا 1085 میلادى پاپ بود.(مترجم)
19ـ
Innocent III. پاپ از 1179 تا 1180 میلادى. (مترجم)
20ـ
Boniface VIII. پاپ از 1294 تا 1303 میلادى. (مترجم)
21ـ
Charles V. احتمالاً منظور امپراتور مقدس روم است (تولد 1500، وفات 1558 م) که از نوزده‏سالگى به مدت 37 سال با اقتدار در اروپا سلطنت کرد و دو سال پیش از مرگ در اوج قدرت کناره گرفت ودر صومعه‏اى معتکف شد. (مترجم)
22ـ در عهد عتیق، کتاب اول سموئیل، باب 15 آمده است: \\\"و سموئیل گفت اَجاج پادشاه عمالیق را نزد من‏ بیاورید و اَجاج بخرمی نزد او آمد... و سموئیل گفت چنانکه شمشیر تو زنان را بى اولاد کرده است همچنین‏مادر تو از میان زنان بى‏اولاد خواهد شد و سموئیل اَجاج را به حضور خداوند در جلجال پاره پاره کرد.\\\" (مترجم)
23ـ ایهود بن جیراى بنیامین که در عهد عتیق، سفر داوران، باب سوم گفته شده عَجلون پادشاه موآب را باخنجر کشت و بنى‏اسرائیل از دست موآبیان آزاد شدند و \\\"زمین هشتاد سال آرامی یافت.\\\" (مترجم)
24ـ در عهد عتیق ذکر دوکس به این نام آمده است: یکى ییهو ابن‏حنانى و دیگر ییهو ابن نمشى. (مترجم)
25ـ قومی صحراگرد از دشمنان بنى‏اسرائیل که ذکرشان بالاتر آمد. (مترجم)
26ـ
Albigenses. فرقه‏اى داراى عقاید ثنوى که در سده یازدهم میلادى در شهر آلبى در جنوب فرانسه پیداشدند و کاتولیکها آنان را بدعت‏گذار اعلام کردند و سالهاى دراز به جنگشان رفتند تا سرانجام با آزار بسیارایشان را برانداختند. (مترجم)
27ـ
Drogheda. شهرى در انگلستان. (مترجم)
28ـ
stouqeP .
29ـ
Alfred the Great )998 - 948 م). شاه ساکسونهاى غربى. لندن را گرفت و سراسر انگلستان را زیرفرمان حکومت مرکزى خود آورد. قوانین خوب گذشته به فرمان او گردآورى و تدوین شد. پشتیبان اهل‏فرهنگ بود. (مترجم)
30ـ
Sequoia. نوعى درخت همیشه سبز و تنومند که ارتفاع آن به بیش یکصد متر می‏رسد و در حاشیه‏شمال غربى امریکا و جنوب غربى کانادا می‏روید. بعضى از این درختان تا چهار هزار سال عمر دارند.(مترجم)
31ـ
Peter the Hermit )5111 - 0501 م). راهب فرانسوى که برخلاف اسمش در جنگلهاى صلیبى‏شرکت داشت و با ترکها جنگید و به بیت‏ المقدس هم رسید. (مترجم)
32ـ
St Bernard )3511 - 1901 م). روحانى فرانسوى، مخالف سرسخت فلسفه‏هاى عقلى و یکى ازکسانى که مردم را به شرکت در جنگهاى صلیبى فرا می‏خواند. (مترجم)
33ـ
Magna Carta (= فرمان یا منشور بزرگ). سند تاریخى بسیار مهمی که بارونهاى انگلستان در 1215میلادى در محلى به نام رانى‏مید )Runnymede( بزور به امضاى جان پادشاه آن کشور رساندند، و او در آن‏به رعایت بعضى مزایاى ایشان و حقوق رعایا متعهد شد. تفسیرهاى بعدى مواد ماگناکارتا (گرچه گاهى‏نادرست) در تکامل حقوق اساسى انگلستان بسیار مؤثر بود، و این سند به هر حال نماد تفوق قانون اساسى‏بر شاه و مانع او از اعمال قدرت مطلق شد. موضوع بحث نویسنده در اینجا، یکى از همان تفسیرهاى ‏نادرست ولى بسیار سودمند است. (مترجم)
34ـ
John Fortescue (حدود 1394 - 1476 م)، Edward Coke )4361 - 2551(، Matthew Hale)6761 - 9061(، William Blackstone )1723 - 1780( - حقوقدانان معروف انگلیسى. (مترجم)
35ـ
Tucker. لااقل سه تن حقوقدان به این نام خانوادگى در امریکا می‏شناسیم که همه در قرنهاى هجدهم‏ و نوزدهم در زمینه حقوق اساسى کار کرده‏اند و تألیفاتى داشته ‏اند. معلوم نیست کدام یک منظور نویسنده‏است. (مترجم)
36ـ
Joseph Story )5481 - 9771(. حقوقدان امریکایى. (مترجم)
37ـ
sreep sih fo tnemgduj .
38ـ
yruj eht fo tcidrev .
39ـ
Dred Scott )8581 - 5971(. برده سیاهپوستى متولد ایالت ویرجینیا که در 1848 به دادگاه شکایت‏کرد که چون در جایى مقیم بوده که برده‏دارى در آن نیست، لذا صاحبش باید او را آزاد کند. دیوانعالى امریکادر 1857 دعواى او را رد کرد. (مترجم)
40ـ
Tiglath Pileser. شاه نامدار آشور که از 745 تا 727 ق م سلطنت کرد و با مادها جنگید و تا دریاى‏خزر در شمال و تا سوریه و یهودیه در غرب پیش رفت و بانى اصلاحات و تأسیسات مهم لشکرى وکشورى بود. (مترجم)
41ـ
Argos. از شهرهاى یونان باستان. (مترجم)
42ـ
peace of Wesphalia. صلح منتج از انعقاد دو پیمان در 1648 که به بسیارى از اختلافهاى دولتهاى‏بزرگ اروپایى پایان داد و به سویس و هلند استقلال کامل اعطا کرد و در تاریخ اروپا داراى اهمیت بسیاراست. (وستفالى ناحیه‏اى در شمال باخترى آلمان و مرکزش مونستر است). (مترجم)

 

کليه حقوق اين سايت به انتشارات سمير تعلق دارد.
طراحی و توسعه شرکت بهبود سامانه فرا ارتباط
شناسه ورودی یا کلمه عبوری صحیح نمی باشد.