گوژ پشت نتردام
هوگو سومین پسر کاپیتان ژوزف لئوپولد سیگیسبو هوگو (بعدها به مقام ژنرالی نائل آمد) و سوفی فرانسواز تره بوشه بود.
کد : 100017
نوبت چاپ : 1
نویسنده : ویکتور هوگو
مترجم : مهدی علوی
تعداد صفحات : 112
شابک : 9789642621019
سال انتشار : 1403
وزن : گرم
80,000 تومان ( 1% )
79,200 تومان
از مجموعه ما دیدن فرمائید
تعداد بازدید : 4
- معرفی کتاب
- درباره نویسنده
- درباره مترجم
در پاریس قرن پانزدهم، دختر کولی جوان و زیبایی بنام اسمرالدا به همراه بز باهوش خود جالی میرقصید و برنامه اجرا میکرد. کلود فرولو، رییس شماسهای نتردام و راهبی که نفس شکنجهاش میدهد در نهان عاشق اسمرالدا شدهاست، او سعی میکند با کمک کازیمودو، ناقوس زن گوژپشت و بدشکل نتردام اسمرالدا را برباید، ولی با دخالت کاپیتان فوبوس دوشاتوپر ناکام میماند و کازیمودو دستگیر میشود. کازیمودو را در میدان اعدام با شلاق مجازات میکنند و تنها اسمرالدا که قلبی مهربان دارد به او کمک میکند و جرعهای آب به او میدهد: ((دخترک بدون اینکه سخنی بر زبان راند به محکوم نزدیک شد، گوژپشت میخواست به هر قیمتی شده خود را از وی کنار کشد. ولی دختر قمقمهای را که بر کمربند آویخته بود باز کرد و به آرامی آن را با لب سوزان مرد بینوا آشنا ساخت. در چشم شرربار و خشک گوژپشت اشکی حلقه زد و بر چهره نازیبای او فروغلطید. شاید این نخستین قطره اشکی بود که در سراسر زندگی از دیده فرو میریخت.)) قطرهای اشک برای جرعهای آب اسمرالدا به شدت عاشق فوبوس شده بود ولی فوبوس که جوانی سبکسر و هوسباز است تنها در پی لحظاتی کوتاه با اوست و تقریباً توانسته اسمرالدای پاکدامن را مغلوب سازد که توسط کلود فرولو مورود اصابت خنجر قرار میگیرد. اسمرالدا به جرم قتل به اعدام محکوم میشود. کلود فرولو در زندان به اسمرالدا ابراز عشق میکند ولی اسمرالدا او را از خود میراند و همچنان به یاد فوبوس رنجها را تحمل میکند.در روز اعدام اسمرالدا را برای توبه به در نتردام میبرند، او در آنجا اتفاقی چشمش به فوبوس که از ضربت چاقو جان بدر برده بود میفتدولی فوبوس از او رو برمیگرداند. اسمرالدا ((تا این دم هر رنج و سختی را تحمل کرده بود. ولی این ضربت آخرین بسیار شکننده بود بود)). در این لحظه کازیمودو، گوژپشت یکچشم و کر، اما بسیار نیرومند متهورانه دخترک را از دست نگهبانان نجات میدهد و او را با خود به برجهای نتردام میبرد و دخترک در آنجا پناهنده میشود و بست مینشیند. اسمرالدا که کماکان به عشق فوبوس دل بستهاست متوجه شدت عشق کازیمودو به خود نمیشود. بعد از مدتی کولیان و خلافکاران شهر با تحریک غیر مستقیم کلود فرولو برای نجات اسمرالدا و البته غارت کلیسا، به نتردام حمله میکنند ولی کازیمودو که متوجه نیت واقعی آنها نشدهاست برای دفاع از اسمرالدا به مقابله با آنها میپردازد. در این زمان کلود فرولو این آشوب و غوغا را غنیمت میشمارد و اسمرالدا را میرباید. اما رئیس شماسها، که یک بار دیگر نیز دست رد بر سینهاش زده میشود، از شدت خشم دختر کولی را به دست زن گوشهنشین بیچاره و نیمه دیوانهای میدهد که کینه وحشیمنشانهای از کولیها به دل دارد؛ زیرا که در زمان گذشته دخترش را ربودهاند، دختری که همسال اسمرالدا میتوانست باشد. به زودی مشخص میشود که اسمرالدا همان دختر گم شدهاست، او اسمرالدا را از مامورینی که توسط کلود فرولو به دنبال محکومه آمدهاند پنهان میکند ولی اسمرالدا که صدای فوبوس را شنیدهاست از مخفیگاه بیرون میاید و باعث لو رفتن خود میشود. تلاشهای غم انگیز مادر برای نجات او بی فایده میماند و اسمرالدا را دار میزنند و همزمان مادر او نیز کشته میشود. در همین زمان کازیمودو که از گم شدن دخترک سردرگم شدهاست متوجه کلود فرولو میشود که از بالای برج مشغول تماشای اعدام اسمرالدا است، او متوجه اصل داستان میشود؛ ((گوژپشت گامی چند پشت سر رییس شماسان برداشت و ناگهان خود را با دهشت به روی او افکند و با دو دست زمخت خویش او را به پرتگاهی که بر آن خم شده بود افکند.)) بعد از آن کسی کازیمودو را ندید تا روزی که در میان اجساد اعدام شدگان ((دو اسکلت دیده شد که بطور شگفت آوری در آغوش هم خفته بودند)) وقتی خواستند اسکلت کازیمودو را از اسمرالدا جدا کنند ((خاکستر شد و فرو ریخت.))
|
|
|
|
ویکتور، سومین پسر کاپیتان ژوزف لئوپولد سیگیسو هوگو (که بعدها به مقام ژنرالی نائل آمد) و سوفی فرانسوا تره بوشه، در روز 26 فوریه سال 1802 در بزانسون به دنیا آمد.
|
|
وی به شدت زیر نفوذ و تأثیر مادر قرار داشت، مادر او از شاهدوستان و از پیروان متعصب آزادی به شیوهای ولتر بود و تنها بعد از مرگ مادر بود که پدرش، آن سرباز شجاع، توانست ستایش و علاقه فرزندش را نسبت به خود برانگیزد. سالهای کودکی ویکتور در کشورهای گوناگون سپری شد. مدت کوتاهی در کالج نجیبزادگان در مادرید اسپانیا درس خواند و در فرانسه تحت آموزش معلم خصوصی خود، پدر ریوییو، کشیشی بازنشسته قرار گرفت. در سال 1814 به دستور پدر، وارد یانسیون کوردیسیر شد که بخش اعظم تحصیلات ابتدایی را در آنجا گذراند.
|
|
تکالیف مدرسه، مانع مطالعه آثار معاصران، به ویژه شاتو بریان و نیز، مانع نگارش تصنیفهای ادیبانه او نشد، وی سرودن شعر را با ترجمه اشعار ویرژیل آغاز کرد و همراه با این اشعار، قصیدهای بلندی در وصف سیل سرود – با انتشار شعربلند شادی که تصویری از لحظه لحظه زندگی بود، به جمع شاعران پیوست. او توانست قبل از بیست سالگی، نخستین قصه بلند خود، یعنی کتاب بوگ ژارگال را منتشر کند و با انتشار این کتاب، به جمع ادیبان راه یابد.
|
|
ویکتور هوگو در سال 1822 با آدل فوشه، دوست دوران کودکی خود ازدواج کرد. آدل فوشه دختری بود سبزهرو با موهای مشکی و ابروانی کمانی. او در 16 سالگی، بانویی خوش سیما و جذاب بود.
|
|
آدل فوشه، اولین عشق ویکتور هوگو بود و ویکتور او را بسیار تحسین می کرد. دوران نامزدی آدل و ویکتور را میتوان به عنوان یک تراژدی عاشقانه توصیف کرد. ویکتور و آدل همدیگر را از کودکی میشناختند، دو خانواده فوشه و هوگو باهم بسیار صمیمی بودند و بچههایشان هم با هم بزرگ شدند.
|
|
زندگی عاشقانه هوگو زمانی آغاز شد که نوجوانی بیش نبود. او عاشق آدل، دختر همسایهشان شد. مادر ویکتور او را از این عشق منع کرد. او معتقد بود که پسرش باید با دختری از خانوادهای بهتر ازدواج کند. مخالفت خانوادههای این دو دلداده درباره ازدواجشان باعث به وجود آمدن شرایط تراژیکی شد.
|
|